۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

شب‌، شغال

 


 سال‌ها ست در چلک بدون استثنا شاهد یک رویدادم . ظهر و غروب با روشن شدن بلندگوی مسجد محل برای اذان وقت، بلافاصله تمام شغال ‌های محل شروع به خواندن با صدایی چندش آور، غیر زمینی، تاریک، دلهره آور و... می‌کنند.

  البته از سحر نگم که در یک لحظه جنگل بیدار و نفس می‌کشه. هم‌زمان تمام موجودات زنده‌ی ساکن جنگل شروع به صدا می‌کنند . انگار جنگل ناگاه بیدار و سیستم مثل کارخانه‌ای دقیق فعال می‌شه.

  بخش سحر را فراموش کن که زلیخا گفتن و یوسف شنیدن بود.

      موضوع اصوات خوفناک شغال‌ها.  دیشب این صدا چنان به ناگاه غافلگیرم کرد که در مطبخ خشکم زده بود و قدرت حرکتی از خوف نداشتم. تازه دیدم وجودم چطور پر از تاول و عذابی سرکوب و پنهان شده است.

بوي جوی مولیان