۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

حرف‌های مادرانه



صدقه سری این سریال‌های مکزیکی و ترکی و کره‌ای یاد گرفتیم برای هر چه که می‌خواهیم با چنگ و دندون بجنگیم
گذشت اون وقت‌ها که می‌نشستیم تا خدا بخواد و بفرسته و اینا
وقتی همه هستی در حال جنگ و گرفتن حق و ناحقش با چنگ و دندونه
نمی شه یه گوشه نشست و به انتظار معجزه بود
کسان دیگری هستند که تلاش بی‌حد می‌کنند
گو این‌که ما این تلاش‌ها را بپسندیم یا نه
این قیمت زندگی‌ست
بر آن‌چه که دلخواه من است
حمله نمی‌برم
خود را به تمام برآن می‌افکنم
و این زندگی حق ماست و به‌خاطرش به این جهان آمدیم
نه به قیمت شکستن ارزش‌هایی که برای خودمون تعریف کردیم
به قیمت زندگی با آرامش و لذت از عمل‌کردمون
زندگی جنگ است و دیگر هیچ نیست،  دخترم
حرفی که چهل سال پیش اوریانا فالاچی گفت



عزیزم باید برای خودت، فردای خودت و سهمت از زندگی مبارزه کنی
کسی سهم ما را به پشت در نخواهد آورد
برایش باید کوشش کنیم

هم‌چون مرداب




چه‌طور می‌شه یک نقطه ساکن ماند و حال خوب داشت؟
یکی از چهار عنصر ما آب
تعریف آب هم پیداست، شفاف بی رنگ، بی طعم و بی بود
جاری و زندگی ساز
آب نرم است و لطیف
آب را مانعی نیست، از بین هزاران سنگ راه باز می‌کنه
به نرمی در اعماق نفوذ می‌کند و چیزی برایش مانعی نیست
ذره ذره مانع را از میان برمی‌دارد تا هم‌چنان جاری باشد و در حال گذشتن
گذشتن از هر سنگ‌لاخ و مانع و سختی
و بخش عمده‌ی وجودما از آب است
چه‌گونه می‌توان یک نقطه نشست، ساکن زیست هم‌چون درخت و باز حال خوبی داشت؟

دیشب به زور پریا رو راهی جشن شب ژانویه کردم، صبح وقتی پیام خوشحالی‌ش را دیدم کلی انرژی گرفتم
از قرار رفته بود و کلی هم راضی
با قربون صدقه و خواهش و تمنا که فکر می‌کنم یک هفته‌ای هست فقط گریه کرده، از خونه کند
دروغ چرا؟
من هم وقتی مدتی کنج خونه می‌شینم، دیگه حتا نمی‌تونم برای خرید از خونه بکنم و اون وقت‌ها پریا تکونم می‌داد
که برو بیرون. برو شمال و ...... و من به زور حالم خوب می‌شد
یعنی همان پنج دقیقه‌ اول راضی می‌شدم از حرکتم
همه‌اش زیر سر این پیوندگاه لاکرداره
خدا نکنه یه مدت یه گوشه بمونه، مگه دیگه دل می‌کنه از اون‌جا؟
زیرا انرژی کافی برای حرکت کانونی که همیشه در عادت‌های بشری نشسته نداریم
و این نیاز به مبارزه‌ای آگاهانه داره
با شناخت خود و حالت‌مون
وقتی می‌بینی حالت بده، باید جا عوض کنی
باید حتا جای لوازم خونه یا اتاق را تغییر داد تا بازی چشم کانون را وادار به جابه‌جایی کنه

ما که همه این‌ها را می‌دونیم، باز چرا اسیریم؟
چون اون ذهن نابه‌کار ما رو این‌جوری لازم داره، آماده برای شکار
همین‌طور که زیر گوشت وز وز می‌کنه:
کجا بری؟
این همه که رفتی چی شد؟
اصلا همه جا نا امنه و به همین وضعه .............. 
ولی ما با انرژی‌های هم رفرش می‌شیم و نباید به سکون وا داد که ما آب هم هستیم و می‌گندیم
هم‌چون مرداب


Gangnam style (Comeback stage) - Inkigayo

  


سال 2012 تمام شد و دنیا هم‌چنان باقی‌ست
جان مادراتون دست از صدا زدن مرگ بردارید
آن‌چه در آینده قراره رخ بده، می‌ده ما هم نمی‌تونیم جلوی چنین حادثی را بگیریم
پس بیا تا هستیم، فقط درامروز زندگی کنیم

با آرزوی صلح برای زمین
سال نو مبارک



باسن مبارک بادمجون تلخ شده، بریم خودکشی



یه‌وقتی یعنی بعد از داستان تصادف و گذشت دو سال از ماجرا
سرو نازه خیابان ما مونده بود و یک جفت عصای زیر بغل و از جایی هم‌چنان لوس و بی‌مصرف که نمی‌تونست به آینده و خلاصی از اون‌ها فکر کنم
همه چیز مثل همیشه در اکنون حقیقت داشت و من در آن دیروزهای اکنون ناشکیبا بودم
  فریاد می‌زدم و نمی تونستم کسی را ببخشم که البته کسی جز خودم در ماجرا مقصر نبود
بالاخره تا بوده همین بوده. 
به جد بزرگوارم گفتند:
 کی گفت سیب بخوری؟ تندی حوا را نشان داد و گفت: حوا
مام که تخم ترکه همون بابا دروغ چرا؟ یه دو سه سالی رفتم تو کار شکستن رکورد خودکشی
از نوع نیم بند. 
تهدید کن. 
حقیقی و ....... تا در آخرین تجربه از شانس من زد همان تکنسین اورژانی آمد که بار قبل‌تر هم آمده بود
ما که هیچی یادمون نیست. به گفته خانم والده همون بود

دو سه هفته بعد در یک عصری بزک و عطیر و عطور کرده می‌خواستم برم بیرون اف اف صدا زد و به امر خانم‌والده فراخوانده شدم به درب ورودی ساختمان یعنی با یک لحن تلخی گفت: خانوم. لطفا تشریف بیارید پایین
مام خوش خوشه و تیتیش رفتیم پایین

 

همین‌که از بالای پله‌ها رویت شدم، مردی که روی پله‌های بیرون در منتظر ایستاده بود چنان عقب عقبی رفت که نزدیک بود بخوره زمین
مام که شاد و شنگول و اینا داشتیم هم‌چنان پله‌ها رو می‌رفتیم پایین
با دیدن اخم حضرت مادر اندکی توی دلم خالی شد....... خلاصه که مامور بار آخر که دلش برای من سوخته،  آمده بود با جان فشانی با من عروسی کنه تا دیگه خودکشی نکنم

چی بگم از یارو که بدبخت انگار جن دیده بود یا به‌قول قاسم: پنداری مار آقا را گزیده؛ نمی‌تونست بین این دو آدم ارتباط برقرار کنه
اینی که با سه چهار پنج ساعت صافکاری و بتونه رنگ برابرش بود یا اون بدبخت زرد و زاری که می‌خواست بمیره؟



اون عصر خیلی بهم برخورد
دیدم اون منه بدبخت ضر ضرویی که تا ته خیار تلخ می‌شه می‌خواد نه خودش باشه نه دنیا
دقیقن همون شخصیتی که عمری به‌خاطرش از دختران بانو حوا بیزار بودم
خود من بودم
و این آقای اورژانس بزرگترین درس زندگی را بهم داد بی‌آن‌که خودش فهمیده باشه
به هر حال قصدش کمک به من بود. گو این‌که از این طریق خیری به خودش نرسید
اما به من رسید
تعظیم تمام قد به آقای تکنسین اورژانس تهران



صراط مستقیم




هنگامی‌که یه انرژی جدید با شدت و توان خودش وارد می‌شه، 
چنان شتابی داره که محکم به کانون ادراک برخورد و اونم که به عمری عادت یه‌جا کنگر خورده و لنگر انداخته
سوت می‌شه جای تازه
این انرژی معمولا از جنس موفقیت، عشق، و هر چیزی که مایه‌ی امید تازه باشه
مثل اون کسی که صدا زد: سهراب
ته دل‌کندن و رفتنی
یه اتفاق خیلی خیلی کوچیک ، مانند صدا زدن اسمت می‌تونه بدل به خبری خوش بشه
این انرژی لاکردار
و ما که چه‌قدر کمبود انرژی داریم
 این کانون ادراک هم سفت چسبیده به‌یه جا و تکونم نمی‌خوره
هر چی می‌گم: جان من کوتاه بیا
حداقل به‌من به سال جدید
شب ژانویه
روز اول سال روز آخر سال ...رحم کن
به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شه



ببین عهد کردم تا جای ممکن کمتر از کلمات عربی استفاده کنم
حالا تو بگو به‌جای مستقیم چی بزاریم که حرف توش در نیاد؟



۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

ما را بس






مادامی‌که از صبح چشم باز می‌کنم و تا شب بیاد کلی انرژی خرج روز می‌شه
باید هم در این ساعات شب دیگه خوان ماتیوس که هیچی خود شخص پروردگار هم تشریف بفرمایند
نمی تونن منو از ته این چاه برزخ تنهایی ببرون بکشن
یعنی یه زمانیه که انگار خلع صلاح می‌شم و فقط یکی جز خودم می تونه از این گودال درم بیاره 
از صبح هر چه تقصیر بود می اندازم گردن، چشم بد، بخت بسته
کارمای نشسته، شسته، قضا و بلا، درسی از قدیم مونده، واحدهایی که جزو دروس درسی نبوده و پاس شده که می‌زاریم پای این‌که حکمتی درش بود 
دیگه به شب که می‌رسی انواع قصورات بیرونی تهش درآمده و تو موندی و خود ، خود تنهات
وقتی می‌ری کنار و از دور به این تصویر نگاه می‌کنی می‌بینی انگار از کودکی تا کنون در همین یک نقطه گیر افتادم
شب و من و بی‌همزبانی و غربت بی‌کسی
حالا این چه تریپ بی‌کسی‌ست که فقط شب‌ها نمودار می‌شه؟ نمی‌فهمم
وقتی در زیر یک سقف حتا با بچه‌ی خودم نمی تونم بخوابم
لابد یکی رو کم دارم چیزی شبیه به رادیو اندکی مترقی‌تر
حرفی می‌زنم بهم توجه کنه
نظرش رو بگه، باهام در مورد موضوعات مختلف حرف بزنه
با هم چای بنوشیم
سیگار بکشیم، موسیقی گوش کنیم و وقت خواب دکمه‌اش رو بزنم خاموش بشه تا شب دیگر
ما را بس 
نمی‌دونم چه‌طور برای این نیاز شبی دو ساعت هم‌دمی ، آدما ازدواج می‌کنند که بعد از هم فراری بشن؟




وین، پایتخت موسیقی جهان




   دختره بی‌تاب شده و می‌خواد یکی از والد‌ها را واداره بهش حکم کنیم برگرده
مثل اون شاه شازده کوچولو که می‌گفت: ما به تو امر می‌کنیم خمیازه بکشی

 

  می‌گم : تو این‌جا هم آروم و قرار نداشتی
این حال رو می‌شناسم
وقتی،  خودم هم این‌طور بودم. مهم نیست کجا چه امکاناتی در اختیار ما می ذاره
مهم ماییم که از هیچ امکانات بسازه که تو بارها نشان دادی این توانایی را داری
با این حال و احوالت مبارزه کن
نشین مدام توی خونه، لاکردار تو الان در پایتخت موسیقی جهانی
و هنوز حتا برای دیدن خونه‌ی بتهون نرفتی!!!
من یا کاری نمی‌کنم یا از هر لحظه‌اش کمال استفاده رو می‌برم
برو بیرون با چهار نفر آشنا شو...................... لاب لاب لاب
آخرش می‌گه: من این‌کاره نیستم. این‌جا فقط یک مهاجرم. دوست دارم برگردم به عزت تهرون

برای همین من هرگز در زندگی چنین اقدامی نکرده و نخواهم کرد
تو تفاوت داری، اول راهی، باید فردا رو بسازی
این رودخانه‌ی قصد تو نیازمند به نیروی حرکتی‌ست
انرژیی که تو می ذاری.
با توی خونه نشستن و به ایران فکر کردن قراره چه کنی؟




برگردی به تهران و با افتخار بگی، چند ماه وین بودم، هیچ‌کجاشم ندیدم چون فکرم پیش عادت‌ها و انرژی‌م خرج تاریخچه‌ی شخصی دیروزها می‌شد؟

ریشه و پیشینه‌







تا هفت‌ هشت سال ده سال پیشا جهنمی به وسعت تمام لحظه‌های حضور بر پشت داشتم و مثل یابو
   
   همه‌جا با خودم می‌بردمش و نمی دونستم چرا از شرش خلاص نمی‌شم؟
همیشه یک کیلو کلید تو ماشین بود که هر آن جهان تنگم شد، از همون نقطه‌ای که هستم راهی سفر بشم
و طبیعی هم هست که نرسیده به انتظار سحر می‌نشستم و بازگشت به تهران
از این‌جا تا ملارد می‌رفتم پیش آذر، یه قهوه می‌خوردم و نرسیده می‌گفتم: برم . 
و آذر بلافاصله می‌گفت: باز باطریت تموم شد؟
من می‌خندیدم و راهی می‌شدم
گاه می‌رفتم ملارد و شب همون‌جا می‌موندم و باز هم آروم نشده و صبح اول وقت حرکت می‌کردم به سمت چلک
آروم و قرار نداشتم. می‌دونم چه‌ام بود. بی‌تاب رسیدن یه منجی بودم
تو خونه بندم نمی‌شد که هیچ‌جا بندم نمی‌شد
یه روز با همه‌اش نشستم
جهنم خود من بودم. کوله بار تاریخچه‌ی شخصی‌م بود که در من رخ داده و معنی گرفته
این جهنم در هیچ جغرافیایی نبود جز در من
باید آتش را خاموش می‌کردم و آن‌چه را به‌جا می‌ماند تیمار می‌کردم
بعد از ماجرای کتابت به آرامش نسبی رسیده بودم
حداقلش این بود که از صبح که چشم باز می‌شد، در حال نوشتن و برون‌ریزی بودم تا بوق سگ که به زور به تخت می‌رسیدم
نزدیک به بیست مرتبه خودم ویرایش کردم ده دوازده بار هم دوباره و از نو نوشتم
که همه داستان‌ها من و شهرم و خانواده که ریشه و پیشینه‌ای بود
و این باعث شد، خودم را بیشتر بشناسم، نقاط ضعفم و ....... و روی اون‌ها کار کنم
صرف این‌که به خودت بگی ضعیفی، وحشتناکه چون چرخه‌ی حیاتت را مختل می‌کنی
مجبور بودم روی ضعف‌هایی کار کنم که تمام این تاریخچه‌ی خسته را چنین رقم زده بود
زیر سر خدا نبود سرنوشت من
زیر سر والدین‌م هم نبود
حتا تقصیر هیچ عشق شکست خورده و کشتی به گل نشسته و خر تو گل گیر کرده نبوده
همه‌اش زیر سر من بود و باید این من متوقف و تتغییر جهت می‌داد




همه این‌ها رو گفتم که بگم:

قانون کمترین عمل








از یه‌جایی که فهمیدم، هیچ‌هنگام ما از آن‌چه که داریم راضی نیستیم
به قانون کمترین عمل رو کردم
یعنی به‌جای نقشه کشیدن و سگ دو زدن برای رسیدن به پوسته‌های ظاهری اجتماع
به هر آن‌چه هستم بسنده کنم و آن‌چه که نیاز منه را هر شب برای هستی تعریف کنم
خودم هم همان حوالی پرسه‌های خوش‌خوشانه می‌زنم تا قصد به شدن برسه
تعاریف رضایت دگرگون شده
رضایت برای من تماشای باران از پشت شیشه‌ی بخار زده‌ی اتاقی‌ست که در کناری شومینه‌ای روشن و لیوانی چای روی میزش باشه
وقتی چنینه منم دیگ آش رو بار می‌زارم« به سبک بی‌بی‌جهان » و ببه صدای باران گوش کنم
گاه هم که آفتابی بود از تابشش لذت ببرم
آرامش در اکنون 
در یک وجب جا، سقفی امن و خیالی راحت
این بهشتی‌ست که من بعد از عبوری سهمگین از جهنم، برای خودم تعریف کردم
تعریفی کاملن فردی که فقط به درد من می‌خوره
با تک به تک سلول‌هام جوره
و اما بگم از جهنم

.
.
.
.


۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

نون شب




معمولن وقتی صبح چشم از خواب باز می‌کنی
اولین حس‌ت چیه؟
اولین فکر؟
همه مثل من در محله‌ی بد ابلیس چشم باز می‌کنند 
یا نه من فقط این‌طور در این احوالات گیرم؟
باور کن به‌قدری به جوابت نیاز دارم که تو گویی نون شب

ژن عشق ورزیدن



دو طبیعت
یکی سبز و نرم
دیگری خشک و سخت
بعضی این را دوست داریم و برخی آن دیگری
فقط می‌خوام بدونم چه چیز این سلیقه‌ها رو تعیین و تفکیک می‌کنه؟
من عاشق کویرم، اما حاضر نیستم اون‌جا خونه داشته باشم و در جنگل مفیمم
به‌جاش هر بار که عکسی چنین می‌بینم آهم از سر درد بلند می‌شه

قدیما وقتی بهمن با تو سری می‌خواست وادارم کنه به مرور
انگار فحش و ناسزا می‌گفت
همه جونم به درد می‌افتاد، بدنم کش می‌اومد و پشتم لرز می‌کرد



کافیه یک‌بار مرور کنی، تا ابد ازش بیزا می‌شی

باید بنشینی و برگ‌های ریخته‌ی پشت سر را دونه به دونه ببینی
همونا که برای هزارتاش با خودت گفتی، حیوونی ماجرا بودی
به تو ستم شد
و در حین مرور ببینی عجب آدم .... فلانی بودی تو هم هااااا
چون در مرور تو قضاوت نداری فقط شاهدی
نه کسی بناست بهت بیست بده
نه مردودی
خودتی و خودت
در نتیجه همه‌اش را به‌خاطر خواهی آورد
بی‌کم و کاست
با حفظ جزئیات
و مجبوری خودخواهی و حماقت‌هات رو بی رودوایسی ببینی
جدای از انرژی‌های پشت سر ریخته‌ای که پس می‌گیری، تاثیرات منفی را هم پس می‌دی
و هم‌چنان تو فقط شاهدی
بعدشه که کشف می‌کنه در تمام زخم‌هایی که خوردی چه نقش پر رنگی داشتی

در مرورهای من
جنگل سبز مازندارن خاطرات تلخ و گران‌بهایی ثبت کرده تا کافیه باور کنم
من همیشه عاشق کویر و خسته از جنگل نبودم
آن‌چه بین من و این دو تصویر قرار می‌گیره، آش تلخی‌ست که این سال‌ها در این مسیر پختم
از اول هم سفرهای کویری دوست داشتم و زندگی در نقاط سبز
البت که نه به سبزی مازندران که دیگه حالت از هرچه سبزی‌ست بهم بخوره
یه‌چی مثل تفرش
نتیجه‌ی مثبت این‌که
من عاشق جنگلم، ولی نه برای زندگی کردن
عاشق کویرم، فقط برای سفر کردن
و عاشق تفرشم برای صبح به صبح چشم باز کردن
نه در الان که در کودکی

    لامکانی که در زمان گیر کردم








از رودسری تا توسری






آخرین باری که برای دفاع از گلی در ارشاد بودم، اتفاقی افتاد که برای همیشه پشت دستم داغ گذاشتم اون‌ورا پیدام نشه مگه..... یه روز از صبح
ممیزی با یک و پنجاه سانت قد در اتاق منتظر من بود
وقتی در زدم و وارد شدم، به زور و منت سر بالا آورد، چشم‌هاش گرد شد و پرسید:
تنها آمدی؟
متعجب گفتم: مگر قرار بود با ولی بیام؟
و او که از پاسخم شاکی‌تر شد بلند شد و راه افتاد توی اتاق، دور میز کنفرانس می‌چرخید و تکرار می‌کرد:
 نه خانم این‌طوری نمی‌شه. باید یک نفر سوم بین ما باشه. الان شیطان بین ما ایستاده
خدا خواست و همان وقت یکی از بانوان شاغل در ارشاد در را باز کرد و آقا کشیدش تو که بیا شاهد بین من و این خانم باش.
که من از چهار خط مزخرف گویی‌های گلی با خدا دفاع کنم
وای فکر منحرفش رفته بود تا کجا......................................... شیطان با من و تو چه کاری می‌تونه داشته باشه؟
تو به زور هم نمی‌تونی توی چشم و صورتم نگاه کنی و نردبام لازم داری کوچولو... 
فکر کن، وقتی با مقنعه و چادر و ... مجبوری بری اون‌تو باز هم ابلیس حاضر می‌شه، پس یعنی این حجاب کوفتی و تو سری هم نمی‌تونه محافظ ما برابر امثال رودسری باشه؟
  این چه حجابیه که بابتش این‌همه حقارت می‌کشیم؟
خلاصه که یه عمری نذاشتن ما غلطی در زندگی بکنیم
شما پات رو از روی گلیم این خونه بردار
این‌طوریه که محل امثال شما نمی ذارم، اول عاشقید و دوم مزاحم
سوم دون خوان و چهارم دون ژوان مزاحم
و از جایی که از عصر آدم در این جهان بودم، همین‌که س سلام‌ برخی را می‌شنوم، می‌فهمم این از هموناست 
اقوام رودسری


۱۳۹۱ دی ۷, پنجشنبه

صندوق‌خانه









وبلاگ روزانه نویسی‌ست و مربوط به احوال روزانه

تاریخچه‌ی شخصی یا قلمی، متعلق به گذشته‌ است و مربوط به پشت سر؛ 
که دیگه نیاز به آرشیو نیست
من تنها در اکنون حقیقت دارم
آن‌چه که دیروز بودم درضمیرم تمام و آن‌چه به فردا مربوط از توان من خارج است
پس به تمام در اینک زندگی می‌کنم و در هر آن‌چه که تا اکنون به شکل آن شده‌ام

  قلم نویسند‌گی افسونگری هم ندارم که خواننده‌ی تازه چنان مشتاق تبحرم شده باشه
        وبلاگ را ورق ورق کنه
اما بگم از ورق ورق که هیچ خاطره‌ی خوبی از این ورق بازی ندارم
به‌طور معمول با کسانی که وقت گران‌بهاشون رو برای کنکاش در احوالات و پیشینه‌ام هزینه کردند، کارمان به دادسرا و ماجرا رسیده
از جایی که انرژی بیهوده برای حرام کردن در تفحصات دیگران ندارم از ارائه‌ی تاریخچه معذورم


چرا باید هراز چندی به پستو برگردم؟



۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

آتو پزون





من‌که از اول گفته بودم این‌کاره نیستم
الان هم چیزی تغییر نکرده و ترس برادر مرگه
فکر کن وقتی هفته‌ای یکی‌ دوبار در صفحه‌ی آمارهای ورودی وبلاگ می‌بینی یک بی vpn  و فیل کش وارد صفحه‌ات می‌شه
ابتدا چهارستون بدنت به لرزه می‌افته و سپس بند بند وجودت کش می‌آد
می‌فهمی یکی دنبال اینه ازت آتو بگیره
و همه هنر من این‌جا به اینه که بنویسم بی‌خطر
حرف بزنم بی‌دردسر
بعد از اون‌همه کیسه‌ای که در وزارت فخیمه‌ی ازما بهترون به تن خودم و کتاب‌هام کشیدن
یعنی باید عقب افتاده ذهنی باشم دلم دلاک بخواد
سی همین خواستم خدمت این مامور شریف عرض کنم:
قربان صابون شما پیش‌تر تنم را نوازش کرده، انقدر به خودت زحمت نده تا این‌جا بیای
من اصلا ژنی سیاسی بنویس و بفهم  نیستم
همه ذوق من گیر دادن به خداست
که اون هم وکیل و وصی نمی‌خواد




همراهی عاشقانه






ما که از قدیم خودمون نزده می‌رقصیدیم
وای به حالا که وسط دیسکو خونه داریم
همیشه همین‌که چشمم باز می‌شه و می‌بینم هوا ابری‌ست دو برابر یخ می‌کنم
وقتی از تخت می‌کنم و می‌بینم داره بارون می‌آد، به درصد یخ‌‌زدگی‌م افزوده می‌شه
و وای از زمانی که با طبیعت سپید پوش روبرو بشم
بهترین گزینه بازگشت به تخت‌ است
اما از وقتی پریا رفته این‌ها چندین برابر و شکل تازه‌ای به خود گرفته
تا هوا سرد می‌شه و ابری عزا می‌گیرم که وای این‌جا که این‌طور سرده، بی‌چاره پریا
چی می‌کشه در سرمای وین!!!
این همان عشقی‌ست که ما در جنس دوپای مخالف جستجو می‌کنیم
از من گذشتن و به او رسیدن
همه او شدن
نچسبوندمش به سینه‌ام بنشینه کنارم تا خیالم راحت بشه
گذاشتم پر بکشه، ولی مدام همراهشم
به همین سادگی




۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

حوصله‌ی من سر رفته






عجب هوایی به خدا!!!
این از اون ابری و بارانی‌هایی‌ست که تو عشقولانه هم داشته باشی، باز دلت نمی‌خواد باهاش بری بیرون و قدم بزنی
هم ابر و هم سرد و هم خیس
و وای که اگر مثل قدیم‌ها محصل باشی
دیگه آخر عذاب دنیاست
که از خونه‌ی گرم و راحت بکنی و بری به سمت مدرسه
سی چی ان‌قدر مدرسه بیزاری آور بود، در حالی‌که اگر تو خونه می‌موندیم حوصله‌مون سر می‌رفت
تو مدرسه هم کم شرارت نداشتیم و با این حال ازش بیزار
این هم یحتمل برمی‌گرده به مبحس انرژی و اعتیاد 
وضعیت کنونی پریا
تا این‌جا بود از همه‌چیز تا من خسته‌اش می‌کرد
از روزی که رفته، دلتنگه و گریه می‌کنه دلش ایران و مامان می‌خواد
می‌گم بچه این‌جا چیزی عوض نشده به زندگیت بچسب
اما هم‌چنان با لب‌برچیده شونه می‌اندازه بالا
اون‌هم دلش برای عادت‌ها و انرژی‌های شیرین مامان تنگ شده
همین
به همین سادگی‌ ما فکر می‌کنیم عاشق می‌شیم یا وابسته‌ی دیگران


توقفی کوتاه




تا الان صدای رعد و برق بود، حالا ریختن قطرات بارون
ضربی که روی کانال کولر گرفته و به‌تدریج خواب آور می‌شه
   پنجره به برخورد باران با نایلون سرپوش سبزیجات نگاه می‌کنه و من
 سردم می‌شود
لرزشی ملس
ای هم‌چی خوش‌آیند
عطر چای داغ تازه دم از بخار دیواره بالا می‌آد و خودش رو می‌رسونه به‌تو و می‌ره
یه حس خوبه
یعنی با این اسباب ساده به سادگی هیپنوتیزم می‌شم
بخاری کنار اتاق باشه ، صدای سوت کتری روی بخاری
قطرات باران
و چای تازه دم
اگر یه نموره موسیقی خوب هم آهسته بخونه
جادویی تر، مثلا: فریدالاطرش یا بنان


این ترکیب حتا با افزودن شومینه خراب می‌شه
باهاش آسایش ندارم
ذهنم مدام درگیر جرقه‌ها و جابه‌جایی هیزم‌هاست


یا حتا با کرسی
کرسی هر جای دنیا که باشه خوابت می‌کنه و دوستش ندارم
یه حال نموره، به‌جا و به‌اندازه
اندازه‌ی شادی‌های من این 
به قدر توقفی کوتاه و ....؟



رابطه‌ی خوب من و عبد الحليم حافظ

      



گفتم فریدالاطرش افتادم یاد، دایی جان‌ها
من بچه و اون دو تا هم جوان ؛ خوش برو رو و خوش سلیقه
این دایی جان‌ها  مدتی برای کار مقیم آبادان بودن و هر از گاهی که برای دیدن بی‌بی به تهران می‌آمدن
زیر پنکه دراز می‌کشیدن و گرام مبله، تازه و شیک خانم والده موسیقی عربی پخش می‌شد، عبد الحليم حافظ

من هم با همان چهار پنج سالگی همه‌شون رو دوست داشتم
و هنوز هم دوست دارم
جدی دنیا چه‌قدر چه‌قدر افسانه‌وار امن بود
من شاد بودم، کودکانه و خانه همیشه بوی عید می‌داشت

شانتال.... شب بخیر.






فکر کن الان ساعت چنده؟
9:12 شب. نشستی و همه وسایل صوتی و تصویری خاموش. سکوت تمام و درباره انرژی می‌نویسی
که درزی در دل سکوت شکافته می‌شه و می‌شنوی
شانتال که در یک‌متریت نشسته و چشم ازت برنمی‌داره، داره زیر لب خرناس خطر می‌کشه
از اونا که وقتی خرزو خان رو می‌بینه
و ما که معطل سوژه، تنم یخ می‌کنه
نگاهش می‌کنم
بدجور نگاهم می‌کنه
شک می‌کنم نه که خودم شاخ یا دم درآورده باشم؟
باز می‌نویسم و خرناس‌های سنگین این سگ سیاه شروع می‌شه
فکر کن در دو سفر اخیر که شانتال همراهم آمده بود چلک، اگه یدونه از این اداها از خودش درآورده بود
چه بسا اول صبح برگشته بودم تهران
حتما چیزی می‌بینه که براش خرناس تهدید می‌کشه یا نه؟
 می‌گن حیوانات غیرارگانیک‌ها رو می‌بینن
و باید خدا رو شکر کنم که اصلا اهل واق واق و سر و صدا نیست
همه نیازهاش رو با نگاه و از راه تله‌پاتی رفع می‌کنه
مهربون‌ترین، باهوش‌ترین سگ دنیا
میس شانتال
   ساعت 9 شب داره این وسط توپ بازی می‌کنه و خر کیفه
یهو می‌گم: شانتال.... شب بخیر. برو بخواب.
 حیوونی سرش رو می‌اندازه پایین و می‌ره روی دشکچه‌اش کنار رادیاتور می‌خوابه تا صبح، تا من رسما اتاق خواب رو ترک نکنم هم از جاش بلند نمی‌شه
خدا وکیلی سگ با این همه فهم و کمالات نوبر نیست؟
بچه‌هام رو نتونستم وادارم تا می‌گم شب بخیر برن بخوابن
این زبون بسته یاد گرفت


از لاولاو تا تاچ‌ماچ.





ماجراهای زندگی برای من هیچ چیزی نیست الا نبرد برای انرژی
از لاولاو تا تاچ‌ماچ. 
حتا عشق مادری، پدری، تسلط بر دیگری تا حضور شخص شخیص شانتال
همه و همه در ذهن من به منابع انرژی تعریف می‌شه
این‌که ما دوست داریم هی به یکی بچسبیم
عاشق بشیم، متنفر باشیم و یا هر حرکت انسانی وابسته‌ی نظم و نیاز انرژیتیکی‌ست
وقتی در عشق به یک نقطه می‌رسیم که سرشار از انرژی همیم
وقتی در قهر به حال تهوع می‌کشیم هم برای،  نبود همان انرژی‌ست
اعتیاد به انرژی یکی دیگه غیر از خودت که مدام بهش فکر می‌کنی و درگیرشی
حتا این میس شانتال
فکر کن که باور کنم واقعا احساساتش قلمبه می‌شه و همه‌جا رو ول می‌کنه تا در نزدیک‌ترین نقطه‌ی به من بشینه
  ساعتی یک‌بار هم روی دوپا می‌ایسته، دستاش رو روی زانوم می ذاره و ناز می‌خواد
یعنی آدم دو پا محبت نمی‌فهمه ولی سگ خونه اهل مهر و صفا می‌شه؟
نه گمانم
وقت دعوا و بی‌مهری هم انرژی‌هامون تلخ می‌شه و ناخودآگاه از هم فرار می‌کنیم
شانتال هم این مواقع دم پرم نمی‌آد
با تمام این تفاسیر،  حتا از کیلومترها فاصله از موج منفی دوری می‌کنم
ولی یه وقتایی اطرافیان به‌خاطر وابستگی و ارتباط تو رو با موج خودشون می‌برن
و این تقصیر کسی نیست جز وابستگی من به اون‌ها که به ضعف بدل می‌شه
وقتی می‌خوام ترمیمش کنم
اسمم مادر یا اولاد یا خواهر بد می‌شه
خلاصه که حکایت ملا و خرشه
هرطور سوارش می‌شدن ، درست نبود و یکی تیکه‌ای می‌پروند





جاودانگی




بعضی از ما هیچ‌گاه بزرگ نمی‌شیم
نه که می‌دونیم و نخواهیم
نمی‌دونیم و ادای بزرگا رو در می‌آریم
ولی تهش همون بچه کوچیکه هستیم، حتا اگه هزار سال بگذره
چون یک چیزی ما را در همان نقطه متوقف ساخته
مثل مرگ پدر 
رفیق‌م بعد از هزار سال هنوز بچه‌ است
هیچ‌وقت کار و زندگی نداشته جز این‌که صبح تا شب بشینه یا پای مهپاره یا نت
این فیسبوک هم که خدا خیرش بده، انگشت توی دماغت می‌کنی همه خبر دار می‌شن و همین‌جاست که رفیق محترم
صبح تا شب می‌شینه منتظر که ببینه کی کجای دنیا به بچه‌ی گنده‌ای که داره مردی می‌شه و خارج از ایران زندگی می‌کنه ؛‌گفته بالا چشات ابروست
مثل شزم می‌پره وسط و مانند دعواهای بچگی هر چی از دهنش در می‌آد به ننه و بابای یارو در همان صفحه فیسبوک می‌گه که چرا دو تا بچه با هم کل دارن


نه که جاودانه‌ایم؟
از وقتی دخترا قدشون رسید لب طاقچه، منی که با مرگ رقصیده بودم و طعمش زیر زبانم خانه کرده بود گفتم:
باید یاد بگیری طوری زندگی کنی که ان‌گار هیچ کس در جهان نیست
باید بتونی از پس مشکلات خودت بربیایی، انگار که مامان نیست « بابا که از اول نبود »
اگه این وسطا مشکلی ایجاد شد، باز هستم این گوشه که بتونم کمکش کنم تا بزرگ بشه
ولی وقتی سفر به پایان برسه، کی می‌خواد از بچه‌ام مواظبت کنه؟
کی از خودمون مواظبت کرد؟
همه بالاخره یه جوری بزرگ شدیم
نمونه‌اش حضرت پدر، در نوزادی پدر از دست داد، مادر به خانه‌ی شوهر رفت و موند آواره و حیرون
وقتی سفرش به پایان رسیده بود
باشکوه‌ترین مراسم تشییح یا بزرگداشت‌ها را تجربه کردم. تا هنوز بعد از سی و چند سال
همشهری‌ها می‌دونن چی می‌گم
چهارطرف خیابان‌های منتهی به خانقاه صفی‌علیشاه بسته شده بود و مرد پای بلند گو خواهش می‌کرد ساختمان را ترک کنند تا جا باز بشه برای مردمی که هنوز تا چهاراه هدایت در انتظار بودن
در تفرش هم همین‌طور بود. تمام تفرشی‌ها به استقبالش تا چند کیلومتری بیرون شهر منتظر بودند
بی‌پدر بی‌مادر بزرگ شد و من او را الگوی خودی قرار دادم که
 بنا بود بی او در این‌ جهان قد بکشم
این است حقیقت هستی، بچه‌های ما از ما میان
نه برای ما
برای خودشون و فرداهاشون
باید اجزه بدیم قد بکشن و رشد کنند
هیچ آدم موفقی ، از دل رفاه و آسایش به موفقیت نرسیده
مگر این‌که قول بدیم تا وقتی بچه‌ها در زمین نفس می‌کشند کنارشون باشیم





۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

حیات ابدی





بعد از ارسال پست قبلی « فرشته‌گون » نگاه کلی بهش کردم
گو این‌که همیشه می‌بینم و با خیال راحت صفحه رو می‌بندم فردا یا پس فردا به خودم می‌آم می‌بینم
اوه ه ه ه چنی غلط دیکته دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!
 مچ حسم رو گرفتم
دیدم چه مقدس ماب شدم؟
یه سوت بلند و چندتام به به و صلواط و حس می‌کردم نوک پنجه‌ام داره از زمین فاصله می‌گیره و می‌رم بالا
اتاق نورانی شده بود، 
عطر گلاب از لای پنجره سر خورد تو اتاق 
 قبل از این‌که گندش در بیاد گفتم:
حالا که چی به خودت بیست می‌دی، کف می‌زنی، نمره می‌دی ..... از تقدس توصیف بوسه‌ات حال کردی؟
کی گفته اصول جهان بر این مبانی تو در جریانه؟
  اگه از اول یک برهنه‌ی افریقایی بودی که از زور گرسنگی نا نداشتی به تقدس بوسه فکر کنی، تکلیف چی بود؟
   افتادم یاد رفیق کارلوس که با وزوزاش بیست سال ما رو به حال خودمون نذاشته
  یا وقتی قاطی دراویش قادری و چله می‌نشستم
  تمام سال‌های ترک حیوانی و ........... ذخیره‌ی انرژی جنسی........... فلان، باعث می‌شه این‌طور خط فکری آدم عوض بشه.
خدا رو چه دیدی منه افراط و تفریطی شاید اگر از اول شیطان پرست هم شده بودم الان باز هم تقش در آمده بود؟

این تاچ و ماچی که الان عیبه 
 همان وعده‌ی آخرت همگی‌ نیست؟
 اگر خوبه چرا وعده‌ی نسیه؟
  این همه بلا سرخودت می‌آری که تازه ته داستان کاری بکنی که این‌جا پوست خودت رو کندی که نکنی؟
  چه حکمتیه؟
بد مگه بد نیست؟
چه این‌جا بد، چه در حیات ابدی؟
  دردت چیه؟




فرشته‌گون




در یکی از صفحات فیسبوک مشغول شب‌گردی بودم که چشمم به این افتاد
همون لحظه‌ی اول بد فرم مهرش به دلم نشست
اول سیو و بعد گذاشتم‌ش این‌جا تا درباره‌اش با خودم وارد گفتگو بشم
یه حسی در این بوسه هست که بی‌حد برای من دوست داشتنی‌ست
با این‌که می‌دونم، ماده‌ای بی‌جانه
 با این‌حال این بوسه خیلی صحیح به نظر می‌رسه
بیشتر  نگاه کردم ، 
صورت فنجان معصومه، پاکه
لب‌ها با احتیاط به پایین رسیده
هرزگی و شهوت درش نیست
حمله‌ور نیست
به آهستگی و در آرامش در اینک حضور داره
نه در ذهن
گو این‌که عاری از زندگی، با این‌حال فرشته‌گون‌ند














۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

آقا مجید ظروف‌چی، جوب‌چی، اداره چی



یه وقتایی مثل بولدوزر می‌رفتم به سمت پدر و ایشان که انرژی تهاجمی من‌را رو هوا می‌زد، حالت دفاعی می‌گرفت و می‌گفت: خب خب، محبتت قلمبه نشه.   همون‌جا وایستا؛ بگو چی می‌خوای
منم که رودار تر از این حرفا که بخوام وا بدم و کوتاه بیام آویزونش می‌شدم 
در آخر مثل کارمندهای دولت ما رو حوالت می‌داد به: خب خب هیش نگو. برو اول برج بیا
مام دیگه دندون پاچه خواری رو می‌کنیدم و صبر می‌کردیم تا اول برج بیاد ولی دل خوش بودیم که حتما می‌آد

یه آشنایی داریم جمیعا دوست و دشمن بهش می‌گن دکتر جون
در هر مورد و حکایتی، پیش از این‌که فکر کنه تو چی گفتی بدون استثنا می‌گه: فهمیدیم.
تو می‌پرسی : خب چی؟

با نگاه عاقل اندر سفیه از پشت اون عینک پنسی‌ش جواب می ده: 
  می‌گم، به‌موقع‌اش
حالا این موقع‌اش کی می‌رسه ؟ پیدا نیست
 دو حالت بیشتر نیست
1- یه روز از صبح ...... = بنویس روی یخ
2- یا واقعا قراره به‌موقع‌ش یه چی بگه،  و به عقل سلیم این‌طور می‌آد ، کسی که در حال انجام کار بزرگی‌ست، سکوت اختیار می‌کنه. 
با همه این‌ها
نمی دونم چرا همان‌طور که اون سربرج حضرت پدر باورم می‌شد
دلم می‌خواد این به‌موقع دکتر جون هم باور کنم
نمی‌دونم چه حسی  بهم می‌گه: این راست راستی یه موقعی داره، مثل بمب ساعتی که فعلا هنوز داره کوک می‌شه
یه‌جا اون‌وقت کوک در می‌ره و ............................... 


ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه، چون دیگه زنگ‌هاش رو زده
           آقا مجید ظروف‌چی، جوب‌چی، اداره چی






از دون خوان تا دون ژوان یک قدمه










چرا برخی انقده بی‌معرفت به دنیا می‌آن؟
 زیادی حرف می‌زنم و شما فکر می‌کنید نخ می‌دم؟
به کی به چی قسم من از همون روز تولد آدم در این جهان بودم تا الان که دیگه داره تقش در می‌آد
بی‌شک از همه شمایی که می‌آیید این‌جا هم بزرگترم
همین‌جوری، نژاد دختران بانو حوا به اندرونی پناه برند و از هر موجودی که یه ذره شبیه پسران بابا آدم باشه فراری شدن
به یک‌صد و بیست چهار هزار پیامبر سوگند
به هستی به نیستی به هر چه هستیم سوگند
من نه دیگه عشقم می‌آد
نه سنم به زنانگی و این حرفا راه می‌ده
نه دیگه بنیه و توان دوست داشتن یکی از پسران حضرت پدر آدم رو دارم
نه اصلا دیگه به‌نظرم دوست داشتنی می‌آن
و نه اصلا................. به‌خدا من هیچی 
یعنی اکثر دختران بانو حوا مانند من هیچی، برخی از شما نژادن متوهم به دنیا می‌آید

 زندگی تهش مردگی و باید
صبورانه و بی‌طمع در این جهان حضور داشته باشیم

پیش از دندان درد






جمع کن اون بشقاب لب‌و‌لوچه رو
فکر کردی چه خبره؟
به خدا هیچ‌چی
برای همه هیچی
نه فقط برای تو مام مثل تو داستان‌های خودمون رو داریم
حالا که چی زورت می‌آد جواب آدم رو بدی؟
دیدی؟ بعضی هر لحظه در اداره‌ی دارایی و فکر می‌کنند همه عالم و آدم تا خانواده و همسر، ممیزی مالیات
فقط  چرخه‌ی بار منفی رو حرکت می‌دن. آی منه ...وای منه .. کلماتی که حتا از نوشتن‌ش پشتم می‌لرزه
نه که بی‌ربط حکمی به جانب اقتدار هستی بره
قیافه درهم،
 با یه من و سه‌چارک سرکه شیره هم نمی‌شه قورتش داد
خب به ما چه تو موفق یا خوشبخت نیستی؟ 
کی هست؟
ولی کسی حق نداره همین‌طوری این ویروس ذات‌الامراض رو به دیگران بپاشه و بره
این  قیافه‌های ورژ مادر مردگی همه را از ما دور می‌کنه
نیروی دفع داره نه جزب
همه اونایی هم که می‌خندن به‌قدر خودشون مشکل دارن
اصلا در ایران آدم خوشبخت کو؟

                    مایی که می‌بینی خجسته و خندانیم، نه که مفرح ذات باشیم
                                        راز مهرورزی را گم نکردیم

تا پوست حال می‌کنم وقتی با سوپری زیر خونه گپ می‌زنم
به همسایه‌ها در سلام دادن پیش دستی می‌کنم
کوچیک . بزرگم نداره
لذت لذت می‌آره
شادی، دل‌خوشی
  از کلمات جادویی هم استفاده‌ی بهینه دارم
عزیزم و ای‌جانم، زیبا، نازنین ، زیر سایه شما............. و بخصوص دعای خیر 
به‌قدری از آرزوهای خیری که برای مردم می‌کنم مشعوف می‌شم که ان‌گار هر چی به اونا می‌دم، برابرش به خودم برمی‌گرده


   زندگی به‌در شدن از تلخی‌هاست
اگه بنا بود در بهشت بمونیم که اون سه بازی در نمی‌اومد با اردنگی بندازن‌مون بیرون
ما قدر بهشتم ندونستیم
تخم ترکه همون ننه باباییم دیگه
باید میون‌بر زد و برگشت به بهشت
همین‌جا
با دوپا
روی زمین
همین زمینی که از ابتدا برای زیستن ما اراده شد 




بذار یه دندون درد بگیری
می‌فهمی تا دقایق قبلش چه خوشبخت بودی

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

عصر جدید





همیشه در بین دو زمانی‌ها، حالی به حالی‌ام
شاید زمین هم این‌گونه باشه؟
می دونم خدا هم به این بین‌ها نظر خاصی داره
لحظات پیش از سپیده، ثانیه‌های پیش از شب
آسمان نه تاریک و نه روشن، خنثی است
سحرگاه هم همین‌طور، احوال منم آشفته‌ست
اما آشفتگی از نوع خوب
درک عبور از زمانی به زمان دیگر
چنان محسوس که حتما باید یه حرکتی بکنم، قدیم‌ترها که از خونه می‌زدم بیرون
غروب جمعه هم برزخ آخر هفته است، کانون ادراک رو حسابی جابه‌جا می‌کنه
و دیروز برزخ پایان پنج‌هزار ساله‌ی کهن
به هر شکل، عصر جدیدی آغاز شد 
 عصر آگاهی
فقط یه نگاه به هوای بیرون و آفتاب،  کافیه بفهمی در جوان‌ترین لحظات عصر جدید قرار داری
به امید آغاز عصری خدای‌گونه، بازگشت به انسان‌خدایی و بهشت


آغاز عصر زرین بر همه شاهدانش نیکو و سرشار از برکت و آگاهی برای مردم زمین
استقرار در صلح جهانی و نابودی، اهریمن



۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

یه عالم دوست





سلام 
سلام به روی ماه‌ت
سلام به زندگی دوست داشتنی
سلام به دوستی که مایه‌ی دل‌گرمی‌ست و راحت جان، زندگی
چی می‌شه که ما بچگی یه عالم دوست داریم ولی در بزرگسالی جرات نداریم دوست تازه بگیریم؟
می‌خواهی چی بشه؟
همین‌ سرهای درگریبانی که محکم خودمون را بغل گرفتیم
نمی‌تونه نگاهش به تازه واردی بنشینه
که سخت در گریبان است
این دنیا شبیه به حوضی پر آب است که کنارش ایستادیم
سنگی بندازی
فرو می‌ره، اما امواجی که بر سطح آب می‌سازه، انقدر می‌مونه تا
پایین پای خودمون می‌خوره به دیواره‌های حوض و ختم می‌شه
و ما باز انتظار داریم 
همه‌چیز خوب  پیش بره
برو بر، نگاه دنیا کنیم
با بی‌تفاوتی از کنارش بگذاریم ودل‌خوش قصه‌های کودکی باشیم
در اصل ما در کودکی به خواب رفتیم
فکر نکنی بی‌طمع، صبح به صبح سلام می‌دم
 مهر می‌دم، از هر سوراخی که شد
همون مهر را پس می‌گیرم
نه بیش‌تر و نه کمتر
 با مهرورزی مسابقه گذاشتم
شما هم اگر از قهر با خودت و دنیا و آدم و عالم دست برداشتی
می‌تونی امتحان کنی
برو  خیابون و به مردم سلام بده، توی چشماشون نگاه کن
نه طوری که از شرم آب بره
بعد ببین با حال بهتری راه ادامه داره یا نه؟
این ماییم که راه را بر خودمون سد کردیم
چه حاجت به بیگانه
سلام
سلام دنیا
سلام زیبایی
سلام عطوفت، مهر، رحمت
ما از ذات نورانی خدا و نمی تونیم به سمت ابلیس زشتی و کین و نفرت 
قدم برداریم



منو اهلی کن






شهریار کوچولو گفت: 
-بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:

-نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:

-معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:

-اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: 

-تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت:

-پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:

-آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: 

-نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: 

-یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: 

-معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت:

-کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت:

-بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت:

-اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:

-رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت:

-همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: 

-زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند:

صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. 
 پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:

-اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: 

-دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت:

-آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: 

-راهش چیست؟
روباه جواب داد: 

-باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
  فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت:

-کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قائده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت:

-قائده یعنی چه؟
روباه گفت: 

-این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص.
 پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.







گلابی نارس






خدا می‌دونست اگه آدم را به حال خودش رها کنه
تا صد سال نوری دیگه هم به کشف درخت سیب نایل نمی‌شد
سی همین منع‌ش کرد
بالاخره یه نخود شیشه خورده تو خاک‌مون نبود یعنی؟
بود دیگه. 
نتیجه هم داد
از وقتی دور حصار کشیده شد، دیگه مثل پسری که عاشق می‌شه هر جای دنیا که بخواد بره از دم خونه معشوق می‌گذره
اونم هر جا می‌خواست بره، سر از حصار در می‌آورد
بالاخره هم سیب را پیچاند و دو در کرد
 ولی هنوز از گلومون پایین نرفته تا بفهمیم آخر این اسباب
اسارت، حقارت، فلاکت، دربه‌دری چه میوه‌ای بود؟
مال من گاه گس می‌شه مثل گلابی نارس

بفرما یه لقمه زندگی




وقتی ما بچه بودیم، روزهای عزا تی‌وی موسیقی پخش نمی‌کرد تا ذان مغرب
بعد از اون که روز قمری تغییر می‌کرد
زندگی به توان 2 هم‌چین هجوم می‌آورد به آدم
مام به رسم سنت دیرینه‌ای که به قول آقا مجید ظروفچی، جوب چیه ادراه چی غروب شد و میهمان رفت و گفتیم بیایم بگیم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی سلام زندگی که تا وقتی هستی کسی به داشتنت توجه نداره
تا حرف رفتنت میون می‌آد، همه دستمال یزدی به دست، دنبالت می‌گردیم تا این‌بار دو دستی بهت بچسبیم
الهی شکر که نه فضایی‌ها حمله کردن، نه مغناطیس زمین چپ کرد، نه کسی با بشقاب پرنده فرود‌آمد
جدی ما بی برتری دادن به همه جز شعور خودمون چه گلی به سرمون گرفتیم
شکر که زندگی هم‌چنین در جریان است
بفرمایید دوباره و از اول ناله نوله کنید که، اینم شد زندگی؟
چرا بین این همه آدم من؟
چرا منه حیوونی؟
خدایا برم ...
به هر جهت زیاد دل خودتون رو خوش نکنید که هیچ قدرتی هیچ کجا‌ی دنیا نمی‌تونه ضمانت بده به هر دلیل یک‌ساعت دیگه زنده باشیم
لطفا اون پنبه خوشگلا رو تو گوش نذارید
او همیشه، همین بغلا منتظر ماست
با کسی هم شوخی نداره
یه ذره دو ذره هم نداره
نه گمانم حسی تلخ تر از دیدار با مرگ باشه
همون لحظه که باور می‌کنی باید همه چیزایی که دوست داری بذاری و بری
تا هستیم نفس بکشیم
عمیق

 



قیامت القیامه



بالاخره شد یا نشد، یا هنوز قراره که بشه؟
چه می‌کنند این رسانه‌ها با ذهن خلق، الله اکبر
همین که چشمم باز شد ناخودآگاه کنترل را برداشتم و تی‌وی روشن شد
هنوز بین خواب و بیداری بودم که با مشاهده‌ی خانم گزارشگر که داشت درباره قیامت حرف می‌زد برق از سرم پرید
یا صابر، یا ستار خودت به دادمان برس
بیشتر که دقت می‌کردم و سعی داشتم باقی کلمات ترکی که نمی‌فهمم را یه جوری برای خودم ترجمه کنم ، متوجه شدم
سرکار علیه گزارشکر بانو زیر آفتاب زرین داره با ساکنین همان روستایی مصاحبه می‌کنند که چو افتاده بود فقط در اون‌جا می‌شه سالم ماند و به قیامت نگاه کرد
و از جایی که این مدت با شنیدن خبر کلی خندیده بودم، باز لبخند زدم
هه هه هه
می‌گفت حتا یک اتاق خالی باقی نیست. کلی هم باعث رونق اقتصادی شده
بعد بلافاصله تصویر رفت به استانبول که واقعا خواب را به تمام از سرم پرانید
برف، یخبندان، ماشین‌ها گیر کرده بودن، مردم نمی‌تونن روی یخ‌ها راه برند
آمبولانس‌های مانده در ترافیک
و کلی آدم که از دیشب در جاده مونده بودن
همین‌قدر کافی بود که از تخت بکنم و بیام این‌جا ببینم خبری شده و من نفهمیدم؟
خلاصه که بالاخره امروز یه کاری دست‌مون نده بردیم

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

Carmina Burana ~ O Fortuna | Carl Orff ~ André Rieu

پایان جهان



به خیر و خوشی و سلامتی شب یلدا بازی هم به رضایت و سربلندی سپری شد
مام مخلص زندگی که پر از غافل‌گیری‌های خوبه
ولی از هر چه بگذری سخن دوست خوش تر است
همین‌طوری که مهپاره ورق می‌زدم متوجه اتفاق عجیبی شدم که روزی در تاریخ آیندگان ثبت خواهد شد
به این فکر نکن ما می‌خندیم و می‌گیم خرافاته. 3000 میلیار آیه از باب آفرینش تا قیامت ردیف می‌کنم ولی با صدای ترکیدن کپسول گاز فوری می‌گم: خاک به‌سرم راس راستی شد...!!
یه کسانی هستند که به هر دلیل از روز اول تصمیم گرفتند این شایعه را جدی بگیرند و حقیقتا ترسیدند و نترسیدن
می‌شه این گروه را در دسته‌های مختلف طبقه‌بندی کرد
1- مذهبی‌یون
هر لحظه از در و دیوار و پنجره صدا می‌آد. مداومت در دعا و ذکر پروردگار. دائم توبه انابه استخفار و .....
2- مادی‌گرایان
شک نکن تهش به تردید همیشگی خود می‌رسند و این سوال بزرگ، آیا حقیقتا خدا نبود؟
3- مرتبطین با انواع فرازمینی
وت و ول در انواع بیابون و کوهی که امکان فرود فرازمینی‌ها در آن بیشتر باشه
4- از همه بدتر
اونایی که هم باور دارن هم ندارن
هر کاری می‌کنند کوفتشون می‌شه چون بخشی از وجودشون نیاز به فرار و رسیدن به جای امن داره
5- 6- 7 - 8- 
.............
9- هم من که از عصر تا حالا به این فکرم که ، پسر عجب عمر پر خیر و برکتی داشتی، همه رقم دیدی جنس جور، 
آغاز 2000 میلادی 3000 نمی‌دونم چی کسوف فلان و خسوف بهمان 
جنگ و انقلاب و حالا هم تجربه‌ی 
انتظار بخشی از مردم زمین در بیم و حراص از پیشگویی مایاها
 پایان جهان
ممکنه کسی امشب با اعتراف برای دیگری پرده از رازی بزرگ برداره؟
ممکنه کسی بعد از هزار سال از بیم مرگ با کسی اندکی مهربان‌تر برخورد کنه؟
شاید؟ کسانی که قهر و از هم جدا به سمت هم دیگه برمی‌گردن؟
وای خدا به شرفم قسم امشب اقلا 5 یا 3 میلیارد نفر تجربه‌ای را پشت سر خواهند گذاشت که در آینده هم، خواهند گفت
مانند انتظار آغاز جنگ جهانی
ببین اون بدبختا اون زمان چی کشیدن؟
باور کردم کسانی حقیقتا به این موضوع باور دارند
بیچاره انسان که چه همه از مرگ ترسیده
در حالی‌که زندگی ذره ذره از او گرفته 



راستی ما همین حالا در 21 دسامبر هستیم و آسمان مثل هر شب یلدا
 تیره است







همیشه در این نقطه ایستادم
در تلخ‌ترین و شیرین‌ترین لحظات
این‌که درخت باشم، در توانم نیست
همیشه همون‌جایی هستم که اومدم درش بودن را تمرین کنم
طبق فرهنگ و سنت و حرف مردم و .... اینا الان باید دلم خون باشه که چرا بچه‌ام تو غربت وتنهام
قرار نبوده همیشه به‌هم بچسبیم
اون از من اومده نه برای من برای خودش
و من تنها اومدم، در اینک هم مسئول کسی نیستم جز خودم
با این حساب یک‌ساعت برای خودآرایی هزینه کردم
نیم‌ساعت برای چشم آرایی
چشم رو این‌طور که چند تا از مبل و میزها رو جابه‌جا کردم .
 نمی‌ذارم کانون ادراکم در یک نقطه ثابت و گیر بیفته
برای خودم چای دم کردم 
کدو حلوایی پختم
شیرینی کشمشی خنک شده و من هستم
حتا اگر تنها
حتا اگر همین‌حالا در مریخ داشتم دو غروب خورشید را می‌دیدم ، باز من هستم
و همه‌ی جهان خواستنی‌ست چون من توشم
چیه خیلی به‌نظر خودخواهانه می‌آد؟
شما یه تعریف تازه بکن
من حتا بچه‌ام را چون از منه دوست دارم
گرنه که یه دور تا سوپر بغل خونه بری و برگردی چهارتا بچه‌ی رنگ و وارنگ می‌بینم که حسی هم به هیچ‌کدوم ندارم، الا بچه مارمولک
با خودمون صادق باشیم و برای خودمون شمع روشن کنیم، حافظ بخوانیم و یلدا را زنده کنیم 
چون
من
زنده‌   ام
ما هستیم، بیا باشیم



راستی عود فراموشت نشه، البت اگه سردرد نمی‌گیری
عطر خوش هم کانون ادراک را حرکت می‌ده


انفجار در 20 دسامبر







صبح کله سحری با صدای انفجاری هولناک از خواب پریدم
بدون فکر دم‌پایی دویدم دم پنجره‌ها 
یه عده هم می‌دویدند به سمت بالای خیابون و خیالم راحت شد
آخی، خدا را شکر 
قیامت نشد
به خودم اومدم دیدم چه بوستی کنده از سرم، استاد خیال‌پردازی، ذهن نابکار
تا به پنجره‌های جنوبی برسم می‌گفت: دیدی راس‌راستی قیامت شد
رفتم به سمت پنجره‌های شمالی و چشمم به مردم افتاد
گفت: اه، بازم نوبت ما نشد
یعنی به سرعت برق و باد هر چه آت‌آشغال در صندوق‌چه‌ی روزمبادا قایم کرده بود 
ریخت بیرون
وقتی از پس ذهن خودمون برنمی‌آیم، چه‌طور می‌شه
پاسخ‌گوی بچه‌ها بود؟
چه‌طور باید چیزی بهشان فهماند؟
خیلی هنر کنم، خودم را درست کنم
قد نمی‌ده به بچه‌ها


راستی، صدای انفجار از ترکیدن کپسول گاز بوده

اناری دونه به دل







می‌خوام یک کار تازه بکنم
تمام پست‌های قدیمی یلدا رو در صفحه امروزم بذارم
تهش سردر بیارم در همه این سال‌ها
چه‌قدر خودی که فکر می‌کنم همیشه حقیقته منه
هنوز حضور داره؟
همون هستم که بودم؟
تغییر کردم؟
کم یا زیاد؟
چمی‌دونیم شاید امروز آخرین یلدا باشه و راس راستی همه‌چیز تمام بشه
گو این‌که پیش‌تر و در لحظه‌ی آفرینش یک‌بار شده و یک‌بار هم به پایان رسیدیم
لیک ما در اکنون و در حال تجربه‌ی فیزیکی اراده‌ی خالق هستیم
نه عروسک‌وار که خدای‌گونه
با اختیار و انتخاب هر آن‌چه که در اکنون هستیم
خالق فقط زودتر دید که ما چه‌گونه انتخاب می‌کنیم
نگفت: چگونه چه‌طور کنیم
با اختیارات روح الهی‌ش به ما فرصت تجربه داد


لواشک آلو، برگة هولو


دوشنبه، دسامبر ۲۱، ۲۰۰۹

لواشک آلو، برگة هولو

 



تفرش است و خشکبارش و من بودم و یه خانوم‌جان در بخش فم، تفرش

خانوم جان تابستونا از زردآلو و آلوچه‌ها روی بوم خونه سینی، سینی لواشک و قیصی می‌ساخت

دو نوع هم بادام در تفرش هست.
بادام تلخ و بادام شیرین

که البته مثل مردم فرهنگی و باهوشش اکثرا شیرین. خانوم‌جان بادام‌های تلخ را می‌جوشوند، تلخی‌ش که می‌رفت بو می‌داد و همراه گردو و بادام ، فندق و قیصی می‌فرستاد تهران، برای نوه‌های پسری
البته بسته‌های خانوم جان هم‌زمان با سفره‌های رنگین شب چلة بی‌بی که در سینی بزرگ روی کرسی از غروب نشسته و منتظره پسرها و عروس و نوه‌ها ............ یکی‌یکی بیان
هر دو با هم رفتند
تازه در ده سالگی اتفاقی شب یلدا رو کشف کنم.شاید فکر می‌کردم سفره فقط مال بی‌بی بود؟ نمی‌دونم شاید یکی دوسال فاصله را مادر یه کارایی کرده بود که خیلی یادم نمیاد
یادمه یه‌روز افتادم به فکر بیفتم که آستینی بی‌بی‌جهانی بالا بزنم

بی‌بی‌جهان سفرة ترمة سوزن‌دوزی شدة سنت‌هاش رو برای من به‌جا گذاشت
کلاس پنجم بودم که معلم از شب یلدا و فلسفه‌اش برامون گفت و من با چه ذوقی از هر سوراخ خونه یه چیزی می‌کشیدم بیرون برای ساختن شب یلدا
حالا بعد از هزار سال دوباره در همون نقطه ایستادم
تدارکات بی پشتیبانی
خودم رو کشتم ولی انگیزه برای بیرون رفتن از خونه ندارم در نتیجه با هرچی که هست
شب یلدا برگزار می‌شه
خانم والده طبق سنت همه ساله،‌سهم آجیلم را فرستاد بالا. یعنی داد آسانسور بیاره برام
شیکی داره منو خفه می‌کنه
هندوانه هم داریم. خب انار هم یکی از درخت می‌چینم
بعد موز و کیوی و لیمو شیرین. نمی‌دونم از هر کدوم چند تا . تفاوتی نداره معمولا پریا با زور و دعوا میوه می‌خوره
پس فقط اصل می‌مونه ظرف آجیل
شب یلداهای ما که پای کرسی بود و قصه‌های بی‌بی و خشکبار خانوم جان این موند ازش
وای به شب یلداهای این بچه‌ها


اینم دلم نیامد نذارم

یکشنبه، دسامبر ۱۸، ۲۰۱۱

کلی سپاس، کلی قدردانی



کلی حالم جا  اومد
مگه می‌شه راست راست راه بریم و از چیزی سپاس‌گزاری نکنیم؟
عادت کردیم یک  عینک تیره و تار به چشم راه بیفتیم و به زمین و زمان نفرین کنیم بی‌آن‌که گامی جهت رهایی برداریم
دمی سپاس، اندکی قدردانی ، ذره ای فهم زندگی
سپاس ای جهان هستی که مرا در میان آن همه کهکشان و سیارات گوناگون مفتخر به تجربه‌ی زمینی کردی که بهشتی‌ست بی‌نظیر
درود و سپاس‌م به ، حضرت پدر 
که مرا حتا بعد از سفر هنوز حمایت می‌کنی
 که در امنیت و آسایش می‌توانم چشم به زیبایی این جهان بگشایم
سپاس،  روح حامی که در سخت ترین لحظات راه، دستم رها نکردی و 
همراهم آمدی و آمدی تا از پل عبور کردیم
و درود به خداوندگار درونم که با هم 
قدم می‌زنیم، چای می نوشیم، سفر می‌کنیم
می‌خندیم و گاه هم البته بسیار اندک، می‌گرییم
سلام زندگی که تو بسیار زیبایی
و در آخر 

سپاس از جهان هستی که این چنین بی‌نظیر و شگفت انگیزی




از آجیل‌ش نمی‌شه گذشت




سه‌شنبه، دسامبر ۲۱، ۲۰۱۰

از آجیل‌ش نمی‌شه گذشت



وقتی سنت‌ها رو مرور می‌کنم ، کلی دلم می‌گیره
البته از آب رفتن هاشون
در عصر بی‌بی‌جهان، هنوز عادات زندگی‌های پدرسالاری، قبیله‌ای ...رو حفظ کرده بودیم
و شب چله یه یلدای واقعی بود به بلندای همه‌ی شب‌های تاریخ
یه‌خصوص که فکر می‌کردم، در این شب می‌شه به قدر 
همه‌اون شب‌هایی که به زور رفتیم به تخت 
و صبح با جون کندن ، از تخت کنیدم،  خوابید
یعنی از کل شب‌چله به تنها بخشی که علاقه‌ی فوق‌العاده و خاصی داشتم
بخش خواب بلند بود که به نظرم در اون صبح به‌خصوص دیگه سیر از خواب بیدار می‌شدم
البته خب از آجیل‌ش هم نمی‌شد و نمی‌شه گذشت
یعنی بخش من همینا بود و هست
ولی بی‌بی‌ یه کار خوب دیگه  هم می‌کرد و اون این‌که
در یک کوزه‌ی کوچیک مهره می‌ریخت
 شب قبل هر یک از افراد خونواده که عروس و نوه‌ها را هم شامل می‌شد، 
نوبتی یه سر می‌اومدن و هرکی مهره‌ی خودش را همراه با نیت‌ش در کوزه می انداخت
پای بساط شب‌چره‌ی شب‌چله، آخرشب هر مهره‌ای که از کوزه در می‌اومد فال حافظ پاسخ اون مهره بود
 به تعداد مهره‌ها حافظ باز و بسته می‌شد
آخر سر هم دایی‌جام محمد با مجمع‌ کوچک رنگ می‌گرفت و نخودی‌ها بالای کرسی می‌رقصیدیم
آخی یادش بخیر چه روزگار خوبی بود
چند خانوار دور یک حیاط زندگی می‌کردند
صبح‌ها صدای بانوان گرام زندگی می‌پاشید در حیاط و
ظهر مرد خونه برای ناهار پاکت میوه به دست می‌رسید و در خونه
با باسن مبارک آقا بسته می‌شد



مشق‌های زیر کرسی




سه‌شنبه، دسامبر ۲۰، ۲۰۱۱


مشق‌های زیر کرسی

ای جونم از این خاطراتی که هم‌چون سبد گوله‌نخ‌های مادر
رنگارنگه و می‌شه باهاش 
هزار سال زندگی کرد و چیز کیف شد
زمان راهنمایی، مدارس دو شیفته بودند.
یعنی از صبح تا 12 ظهر
ظهر می‌رفتیم خونه تا ساعت دو
 دو برمی‌گشتیم تا چهار
و بگم از اون میان برنامه که اندازه‌ی کل روز نعمت داشت
بخصوص ناهاری‌های فصل سرما
بدو می‌رفتیم خونه و هنوز لباس‌ها را از تن نکنده، سر می‌خوردیم زیر کرسی
همون‌جا غذا خورده می‌شد و پلک‌ها می‌افتد روی هم
ولی اگر اون روز برفی بود،
این قائده خط می‌خورد.
می‌اومدیم خونه به عشق برف بازی
بعد زیر کرسی، ناهار و دوباره برف بازی
می‌گم برف، نه از این برف‌های پر پری حالا
برف بود تا زیر زانوها
در راه بازگشت به مدرسه هم همین‌طور برف بازی بود تا خود کلاسی که
زمینش از خیسی  سر بود
بخاری‌های ارج دیواری که سرقفلی داشت
دوباره عصر هم به همین روش برمی‌گشتیم خونه تا انجام تکلیف شب زیر کرسی
 بخاری لوله‌ای، مزین به شیشه کنار اتاق بود که کتری رو روی سرش داشت
فکر کن!   با این وسایل کی حال درس داشت
بخاری وارد عملیات هیپنوتیزم می‌شد و صدای وزه‌ی کتری و همین‌طوری نمه نمه سر می‌رفت روی کتاب و همون گوشه موشه‌ها خوابمون می‌برد
تا وقتی خانم‌والده وارد اتاق می‌شد و با فریادی جانانه یک متر تو رو از جا می‌پروند
 

شب یلدای، بی‌بی



سه‌شنبه، دسامبر ۲۰، ۲۰۱۱

شب یلدای، بی‌بی

 



اما بگیم از جاهای خوب زندگی
والا دروغ چرا؟
زمان ما امکان نداشت شب یلدا بیاد و صبح که می‌شد، زمین سفید نباشه
باور کن
نمی دونم چه وردی به گوش طبیعت خونده می‌شد که بلافاصله برف می‌اومد
حالا چی شده همه چیز از ریخت افتاده ؟
اما باز شب یلدا شب یلداست
نمی‌شه همین‌طوری و کتره‌ای ازش گذشت
یادش بخیر اون قدیما
بی‌بی‌جهان سینی‌های بزرگ مسی پر می‌کرد از انواع تنقلات و میوه‌های شب یلدا و به خونه‌ی پسرها می‌فرستاد
با این‌حال شب که می‌شد. 
همه دور کرسی جمع بودند
انگار سینی حکم دعوتنامه‌ای بود که بی‌بی می‌فرستاد
نوعی فراخوان
دیگه دایی‌جان ها می‌خواندند، ما بچه‌ها می‌رقصیدیم و روی کرسی پر بود از بساط شب چله
قصه‌های بی‌بی و فال حافظ
البته بی‌بی  گلستان و بوستان، شاهنامه و دیوان حافظ را حفظ بود
گوش به گوش، سینه به سینه
نه که فکر کنی بی‌بی ادیب و یا تحصیل کرده‌ی دانشگاه بود
نه به‌خدا، این قلم هم مثل سایر اقلام موروثی بود
و ما بچه‌ها چه‌قدر شاد بودیم که جهان عجب جای توپ و باحالی‌ست!
می‌رویم به استقبال شب یلدا

یلدا تویی



دوشنبه، دسامبر ۲۱، ۲۰۰۹

یلدا تویی


یلدا یعنی بوی خوش کودکی
شب‌های بلند، پای کرسی
قصه‌های بی‌بی‌ و دونه‌های انار
یلدا یعنی شب‌ مهر
وقتی برای مهر ورزی
دمی برای باهم بودن
عشق دادن
عشق گرفتن
حافظ خواندن
مثنوی شنیدن
یلدا
شبی که عشق زاده شد
شبی که زمین به دنیا آمد
و تو به جهان خنده زدی
یلداهاتان زیبا همیشگی، پایدار
یلدا مبارک

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

یلداهای بی‌بی





این همه یلدا اومد، رفت



یکی‌ش یلداهای بی‌بی نمی‌شه
بی‌بی مستقر در تفرش، بادام و گردو .... بو داده و تلخی گرفته می‌فرستاد
بی‌بی ساکن مرکز تخمه‌های هندوانه و خربزه بو می داد
ما بچه‌ها را هم به خط می‌کرد کنار آشپزخونه و می‌گفت:
بخندید. تا وقتی می‌خندید دهان تخمه‌ها باز می‌شه
و ما اول به‌زور و بعد به حقیقت از ته دل می‌خندیدیم
استادی بود بی‌بی‌جهان
هیچ‌کاری بی‌حکمت نمی‌کرد
مدیر بود و مدبر
هر هنری بگی داشت. فکر کن، سفیدآب مصرفی خونه رو خودش می‌ساخت
تا ذغال گوله شده برای زمستون و خشک کردن انواع سبزی‌جات مصرفی خانواده
مجمع مسی پر می‌کرد بساط شب یلدایی که از صبح کلی بابتش از ته دل خندیدیم را می‌ذاشت روی کرسی وسط اتاق
حتا اناری که دونه می‌کرد، طعم بهشتی داشت
خب تا بچگی، هنوز بهشتی هستیم و خاطرات هم بهشتی می‌مونه تا ابد
دور کرسی با صدای مهربونش برامون قصه می‌گفت: درخت هفت‌گردو. دختر ماه پیشونی، نمکی
شب قلب از یلدا در کوزه‌ی سبز گلی،  هر یک مهره‌ای می‌انداختیم
شب یلدا باهاش فال حافظ می‌گرفت
مهپاره و اینترنت نبود 
همه مجبور بودند برای فرار از تنهایی مدام هم را ببینند 
جمع‌های خانوادگی رونق داشت ولی هیچ‌یک شب یلدا نمی‌شد
امسال پریا هم نیست و منم و میس شانتال
با این‌حال، فرداشب،  شب یلداست


خودخواهانه دوستت دارم



عشق و خودخواهی مثل خربزه و عسل با هم جور نیست
حتما منجر به مرگ عشق می‌شه
همه حدیث عشق رفتن به برون از خوده
دوست داشتن کسی غیر از خود
همونی که موجب می‌شه با فکرش چشم باز کنی
با فکرش چشم ببندی
اگه بنا باشد در بین این دو باز کردن چشم
به‌فکر خودت باشی که دیگه عشق نمی‌شه
در عشق همه اویی
با شادی‌ش شاد می‌شی
نه حسادت
 این خودخواهی چیه ریخته به جون آدم‌ها
مگه هر چه که دوست داشتنی بود
باید صاحبش بشیم؟



۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

چای تازه دم





ذهن من شباهت حیرت‌انگیزی به کمد دختر شلخته‌ها داره که به‌قدری آت‌آشغال درش تلمبار شده تا درش باز می‌شه همه چیز می‌ریزه روی سرت
وای از وقتی که ازم آتو داشته باشه، عین کنیز حاج‌باقر می‌زنه تو روم که:
  ای بدبخت، ای بیچاره، ای حیوونی ... و اگه بخوام باهاش برم روزی چهل بار خودکش بهم واجب می‌شد
و چون دستش رو خوندم مثل خانم خانما نمی ذارم چیزی درش جمع بشه


یه وقتا از سر ... و اینا یه چیزایی پشت گوش می‌افته.
 که البته به دلایل دور و دراز تاریخچه‌ای تبدیل به نقطه ضعف شده
از جمله هر کاری که باید به‌خاطرش صبح کله سحر بیدار بشم. 
از دو روز مونده به تاریخ عزا می‌گیرم
این‌ها تاثیر کله سحر روانه شدن برای کسب علم و دانش، مدرسه است. 
باور کن اگر آه من می‌گرفت تمام راننده‌های سرویسم به درک واصل شده بودن.  گاهی هنوز شب بود لاکردارا دم خونه بودن
دیروز همین‌طور که سعی می‌کردم از تخت بکنم مچ خودم رو گرفتم
دو سه کار مونده بود که هی به روی خودم نمی‌آوردم، ولی تمام روز ناخودآگاه بابتش از خودم شاکی بودم
از تخت کندم و از خونه زدم بیرون « البته بعد از خوردن چای تازه دم صبح‌گاهانه »
بالاخره .......       الان تقریبا همه‌اش تموم شد
بعد دلم چای تازه دم خواست
لباس ها رو در ماشین ریختم و با خیال آسوده و ذهن خفه خون گرفته بیام بگم
اول صبح اگه قورباغه زشته رو قورت بدیم باقی تا شب آسوده سپری می‌شه
هرکاری داری همین‌حالا بکن
   گرنه که این ذهن مکار پوست انرژی‌هات را می‌کنه




شهربانوی شب لیلیت




نه‌که کسی پیگیری احادیث را نمی‌کنه، همه کتره‌ای مسلمانیم
فکر می‌کنیم در عوالم بالا انواع امور اجی مجی لاترجی به هستی حکومت می‌کنه
گرنه که همه می‌فهمیدیم، جهانی که در شش دوره‌ آغاز شده
آدمی که از خاک آفریده شده و ..... یهو از نیستی بدل به هستی نشدیم
همین پروسه‌ی آدم شدن ما از خاک محدوده‌ی اقیانوس هند که اولین بشر ابتدایی از اون‌جا برخاسته می‌دونی چندین میلیارد زمان برده تا شده؟
چه‌طوری می‌شه که باز یهو همین‌طوری کتره‌ای 21 دسامبر بیاد و قیامت بشه
تازه کدوم قیامت؟
قیامتی که از آغاز به شدنش تا بازگشت ملائک به دیار بالا برای کسب تکلیف ما، پنجاه‌هزار سال زمان می‌بره؟
خب اگه کسی به این‌ها موشکافانه نگاه می‌کرد می‌فهمید خداوند در همین قرآن به آدم هزار سال به وقت زمینی فرصت تجربه داد؟
و یا این‌که چرا در کتاب عهد عتیق از سفر آفرینش که با داستان آدم آغاز می‌شه تا طوفان نوح همه هزار ساله می‌شدن. باب مثال جناب آدم در چهارصد پنجاه سالگی صاحب اولاد سوم‌ش به نام شیث شد؟
یا در همان کتاب؛  وقتی قابیل بعد از قتل هابیل به شرق عدن تبعید می‌شه با دختر زمین وصلت می‌کنه و خداوند هم بهش بر می‌خوره و نفرین‌  کرد. که به بیش از یک‌صد و بیست سال عمر نکنیم چون نژاد آدم از خلوص خارج شده؟
اصلا این دختر زمین کی بوده؟
مگه ما اولین ورژن آدم نبودیم؟
یا برمی‌گرده به داستان شهربانوی شب لیلیت که همسر اول آدم بود ؟« ولی نه صد در صد آدم. نیم بالاتنه آدم و نیمه‌ی پایین حیوان گون » 
  بعد از پوز زنون خفن لیلیت و حوا شری به‌پا می‌شه و لیلیت از حرصش می‌ره به‌کار شیطان و وادارش می‌کنه بره سراغ پدر جان آدم و مادر جان حوا « آدم و حوا تنها در عهد عتیق وجود دارند. در قرآن فقط آدم است و جفتش. حوا نداریم در قرآن که این آدم هم می‌تونه من باشم و هم شما » 
گند سیب که درآمد اول از همه لیلیت و شیطان رو تبعید می‌کنه زمین و طبق همان کتاب با هم وصلت می‌کنند.
یعنی اگه بخواهی بری سراغ راز بزرگ به یه‌جاهایی می‌رسی که همه باورهای اکتسابیت باطل می‌شه
ولی برای ما یه آدم بوده یک حوا. یه بشکن هم زده آفرینش یارو شده
حالا هم مثل خاموش کردن لامپ بشکینی زده خواهد شد و ما به قیامت و پایان جهان می‌رسیم
عقل هم خوب چیزی
یا باید منطقی بود و همه جور پیش‌گویی را انداخت دور، یا اگر می‌خواهی فراباوری نگاهش کنی اول داستان‌ها را خوب بشناس تا به ماجرای خودت برسی
دیگران پیشکش



جدیدا متون به روده درازی می‌کشه ، دیدی؟
فکر کنم اینم از همون تاثیرات نزدیکی  ورود به بعد چهارم باشه، یا نه؟







۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

حضرت اقدس




امشب یه نموره خیالات برم داشته
والا اهل این‌چیزا نبودم که می تونم تو اون جنگل بی در و پیکر دوام بیارم
اما رفتم که بخوابم، خوابم نمی‌برد
کورمال از اتاق اومدم بیرون که بیام این‌جا یهو احساس کردم سایه‌ی تلخی کنارم تکون خورد
حتم داشتم شانتال سرجای خودش بود. تا دست کلید چراغ رو پیدا کنه ضربان قلبم رفت رو پونصد و مغزم گر گرفت
دیدی ان‌قده مردم آزاری کردم تا....
اوه فهمیدم. کار پیره جان خودم
آخه از کراماتش شنیدم این بود: جناب حضرت اقدس دوتا موکل داره
باز طبق معمول بی‌موقع زبونم کار افتاد و باز کار دستم داد
وای ...........  خاک به‌سرم !
خدا خودش امشب رو به‌خیر کنه
قول می‌دم شنبه می‌رم حموم موهام و می‌بافم و دیگه به حرف مردم شک نکنم
اوه
یه‌صدایی از اون اتاق می‌آد، انگار یه ورق کاغذ از یه بلندی افتاد روی سرامیک هال
یا بسم‌الله خودت رحم کن
 فعلا برم بخوابم بل‌که خوابم برد
خوش‌به‌حال شماها که خوابید

عطر ژینگول‌مستون




پیش از ورود  عطر ژینگول‌مستونش به اتاق سرک کشید، از زیر دماغم رد شد نرسیده به دیوار متوقف و صاحبش از در درآمد
تو دلم گفتم: یا صابر، امشب معرکه داریم. در عین حال ذهنم درگیر بوی اون عطر ادکلنی که یه نموره به سید جواد مشهد می‌زد و یه ذره به رالف رولن بود و انگشترهای دست آقا.
 این موها رو در انواع مکتب و خانقاه و ... اینا که بی‌خود سپید نکردم. می‌فهمم کی یه استاد یا پیر طریقت وارد اتاق می‌شه
ها بله . 
درست هم فهمیده بودم چون آخر داستان کم مونده بود بهم پیشنهاد، دوئل بده
این‌ها وقتی وارد جمع می‌شن اول که تو چشم هیچ‌کی نگاه نمی‌کنند و همون‌طور سربه زیر می‌رن یه گوشه‌ی دنج حتا اگر نبود و راه داد کنج مطبخ می‌شینن. حکایت هنرپیشه‌ها که عینک دودی می‌زنن کسی اونا رو نشناسه
چرا پس هنرپیشه می‌شن؟
خلاصه بالاخره حتا اگه دو سه چهارتا آشنا روشناهم که نباشه؛ میزبان که نمرده؟ بالاخره یه مادر مرده‌ای دعوت‌ش کرده یا نه؟
و طبق سنت صاحبخونه در ایکی ثانیه از تازه وارد یه چی می‌سازه در حد، ....؟ کی بگم آبروش نره؟
مثلا کاستاندا یا کسی که با عوالم بالا سروسری داره و ............ خلاصه. در همان نیم‌ساعت اول می‌بینی یه مشت جوجه اردک‌زشت، دورش حلقه زدن و پیر هم بالا منبر
........................
اصل مطلب
داشت می‌گفت :
در تاریخ موعود « 21 دسامبر » زمین تغییر بعد می ده از سوم به چهارم
تو گویی دود از سر من به هوا رفت. که یحتمل بوش تا دماغ آقا هم قدم‌رنجه کرد که بلافاصله نگاه تندش به‌من افتاد. و با غضب دوباره به سمت جوجه‌اردک‌ها گشت. یکی پرسید:
مثلا چه‌جوری می‌شیم؟
- خودتون می‌فهمید‌« لاکردار یه‌طوری می‌گفت که انگار صد بار تا حالا تجربه داشته » حس‌هاتون تغییر می‌کنه. زبان حیوانات و طبیعت رو می‌فهمید. 
  منه خر هم ساده بی‌ ادبانه و احمقانه با صدایی که همه شنیدن به بغل دستیم گفتم:
اه من همه حرفای شانتال رو می‌فهمم پس تو بعد چهارم؟
یکی از اونا که منو می‌شناخت از گوشه‌ی اتاق زد زیر خنده و یکی هم داشت برای شیخ توضیح می‌داد: شانتال، سگ شهرزاد جونه که جمع، همگی  خنده‌ی جمع منفجر و به همین سادگی رشته‌ی قیامت پاره شد

   بابا یا می‌شه یا نمی‌شه دو روز دیگه دندون رو جیگر بزارین
ان‌قدر درباره‌اش حرف زده می‌شه آخر می‌شه ها..........................ا گفته باشم
این بیچاره اگه قصد هم نداشت بشه همین‌که این انرژی جمعی در تمام زمین ، بهش فکر می‌کنه و کلی تجسم و انرژی گرفته. تبدیل به آفرینشی تازه و... یهو دیدی شوخی شوخی یه چیزی که نمی دونم چی،  شد.
حالا هی بگید مگه برای تغییر بعد به جابه‌جایی فیزیکی نیاز هست؟
ما از طریق حرکت پیوندگاه تغییر بعد می‌دیدم و زمین هم از طریق ما که پیوندگاه زمین هستیم. 
این‌دیگه حرکت سیاره‌ای یا شمسی لازم نداره. آدم باید خودش عاقل باشه و فقط منتظر بمونه ببینه نتیجه این اراده جمعی قراره چی بشه؟




۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

و اما نه




و اما نه
این‌ها که گفتم گمان مبری بد زندگی کرده باشم. هرگز
از این‌ورش هم حسابی شاکرم
خدایا به داده‌ها و نداده‌هایت شکر که در هر دو صورت تو بهتر از من خبر داری
اول که از پدری نکو نام به دنیا اومدم
شکر... پدر همیشه به افتخار شما سربلند زیستم
امیدوارم به یمن قدم‌های نورانی‌ت که برزمین باقی‌ست در عالم بالا هم هوامون رو داشته باشی
دستت را می‌بوسم که به‌من چنین توانی دادی که
به کسی کولی ندم و این کلید آزادی‌ست
مستقل بودم تا قدر قدرتی تو را بازی کنم
یا سپاس به‌خاطر داشتن مادری مهربان و از خود گذشته
و حتا سپاس از توانایی‌های بسیار این دو ژن که در زندگی همیشه به پیشم راند
از همسایه‌های پشت سر، روبرو، کناری، بغلی که هربار در کوچه با محبت به هم سلام گفتیم
کاسه‌های نذری، لحظات خوش استجابت 
از دکتر آرش جنابیان که در تلخ‌ترین زمان به زندگی ما جان دوباره داد
همه‌ی آدم‌هایی که در آن سال‌ها در کنارم بودند یا نبودند
از تصادفم که بعد در مرگ زندگی را نشانم داد
و به‌یادم انداخت من برای تجربه‌ی عشق به این جهان آمده بودم
نه عشق تنی
عشق جهان شمول
عشق بی‌نیاز
عشق بی‌حساب و کتاب
عشق برای عشق
عشقی صبورانه 
عشق به خود
عشق در وحدت وجود
عشق به سبزه به درخت به جنگل و راه
به آسمان و به ابر و به ماه
به قورباغه‌ای که تا صبح نذاشته بخوابم
به بلبلی که سحر بیدارم می‌کرد
خدایا من جهانت را به زیبایی زیستم
سجده‌ات بر من واجب
تو که به قدر چندین قبیله معجزه به زندگی‌م داد
و روحم که باج نداد و راه ذات را نشانم داد
هرچه که بود هر چه که رفت،  خوب زندگی کردم
مشق ننوشتم
دیکته نداشتم
خودم بودم
دیگری را زندگی نکردم و زندگی را به وقت رفتن به خودم بده‌کار نیستم
آزاد و سبک خواهم رفت
 که این چنین زیستم



فقط امیدوارم بعد از من ورثه چشم هم را درنیارند تا سفر کامل تمام بشه