۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

اشعار حافظانه



اولای انقلاب خودمون فهمیدیم که موسیقی تعطیل و هر چه داشتیم
احتکار کردیم که قراره تا آخر عمر دیگه موسیقی ایرانی مرده باشه
هر چی هم بود، سرودهای انقلابی و جنگی و اینا خلق می‌شد
تو کوچه و بازار هم حتا همین‌ها مداوم شنیده می‌شد
و 
تا باب موسیقی زیر میزی باز بشه ماهم‌چنان به هر خونه‌ای که می‌رفتیم
گوگوش و هایده وحمیرا می‌خوند
همه موسیقی دوست و رنگارنگ شناس شده بودیم 
انگار این‌طوری یه ضربه هم به دشمن می‌زدیم
تازه از اون بیشتر یادش بخیر که ویدیو قاچاق بود و همه دلهره‌ها این بود اکه یکی از اینا رو ببرن سر کلاس و بپرسن: کی از اینا تو خونه‌اش داره؟
پریسا اول همه می‌گه، خانوم. ما...چه بسا آمار تعداد تیپ‌ها را هم بده
آن‌چه هم که ساخته می‌شد سراسر تقیه بود
اشعار حافظ همه در وصف خدا و بود و کلا همه‌ی ترانه‌ها از عشق‌الهی دم می‌زد و لاغیر
فکر می‌کنم با حسین زمان و اینا شروع شد از عشق گفتن وما چه به هیجان اومده بودیم
که


یعنی می‌شه مام دوباره ترانه‌های عاشقانه گوش بدیم؟
خب نمی‌شه بی‌ادراک   لذت برد
ابی هم اگه خوش بود به وقت عاشقی خوش بود
از اون‌قت تاحالا من‌که هیچ عشقولانه‌ای گوش ندارم
خب مرض هم ندارم
چرا آدم عاقل سری رو که درد نمی‌کنه دستمال ببنده



دستور پخت قورباغه




اگه یه قورباغه را در ظرف آب داغ بندازی
بلافاصله جست می‌زنه و فرار می‌کنه.
ولی اگه قورباغه را در ظرف آب سرد بندازی می‌مونه
اگه زیر ظرف آتش روشن کنی، ذره ذره گرم می‌شه تا پخت 
کامل قورباغه


فکر کنم مام همین‌طوری از حال و نای انسانی رفتیم؟
ذره ذره عوض شدیم و نفهمیدیم
همه چیز داره تموم می‌شه 
و ما دیگه اون من
هنگام تولد نیستیم و اسمش شده
یه منه پیر و بی‌حوصله‌ی ازکار افتاده
پیری یعنی، فرو رفتن و یکی شدن با عادت‌ها



کتاب پیدایش


 


و آسمانها و زمين‌ و همة‌ لشكر آنها تمام‌شد.

 و در روز هفتم‌، خدا از همة‌ كار خود كه‌ ساخته‌ بود، فارغ‌ شد. 
و در روز هفتم‌ از همة‌ كار خود كه‌ ساخته‌ بود، آرامي‌ گرفت‌.
  پس‌ خدا روز هفتم‌ را مبارك‌ خواند و آن‌ را تقديس‌ نمود، 
زيرا كه‌ در آن‌ آرام‌ گرفت‌، از همة‌ كار خود كه‌ خدا آفريد و ساخت‌.
هنگامي‌ كه‌ خداوند آسمانها و زمين‌ را ساخت‌، 
هيچ‌ بوته‌ و گياهي‌ بر زمين‌ نروييده‌ بود، زيرا خداوند هنوز باران‌ نبارانيده‌ بود، 
و همچنين‌ آدمي‌ نبود كه‌ روي‌ زمين‌ كشت‌ و زرع‌ نمايد؛ 
اما آب‌ از زمين‌ بيرون‌ مي‌آمد و تمام‌ خشكيها را سيراب‌ مي‌كرد.
 آنگاه‌ خداوند از خاكِ زمين‌، آدم‌ را سرشت‌. 
سپس‌ در بيني‌ آدم‌ روح‌ حيات‌ دميده‌، به‌ او جان‌ بخشيد و آدم‌، موجود زنده‌ اي‌ شد.
 پس‌ از آن‌، خداوند در سرزمين‌ عدن‌، واقع‌ در شرق‌، باغي‌ به‌ وجود آورد و آدمي‌ را كه‌ آفريده‌ بود در آن‌ باغ‌ گذاشت‌. خداوند انواع‌ درختان‌ زيبا در آن‌ باغ‌ رويانيد تا ميوه‌هاي‌ خوش‌ طعم‌ دهند. 
او در وسط‌ باغ‌، «درخت‌ حيات‌» و همچنين‌ «درخت‌ شناخت‌ نيك‌ و بد» را قرار داد.
از سرزمين‌ عدن‌ رودخانه‌اي‌ بسوي‌ باغ‌ جاري‌ شد تا آن‌ را آبياري‌ كند.
سپس‌ اين‌ رودخانه‌ به‌ چهار رود كوچكتر تقسيم‌ گرديد. 
رود اول‌ «فيشون‌» است‌ كه‌ از سرزمين‌ حَويله‌ مي‌گذرد. در آنجا طلاي‌ خالص‌، مرواريد و سنگ‌ جزع‌ يافت‌ مي‌شود.  رود دوم‌ «جيحون‌» است‌ كه‌ از سرزمين‌ كوش‌ عبور مي‌كند. 
سومين‌ رود، «دجله‌» است‌ كه‌ بسوي‌ شرق‌ آشور جاري‌ است‌ و رود چهارم‌ «فرات‌» است‌.
 خداوند، آدم‌ را در باغ‌ عدن‌ گذاشت‌ تا در آن‌ كار كند و از آن‌ نگهداري‌ نمايد،  و به‌ او گفت‌: 
«از همه‌ ميوه‌هاي‌ درختان‌ باغ‌ بخور، بجز ميوه‌ درخت‌ شناخت‌ نيك‌ و بد، زيرا اگر از ميوه‌ آن‌ بخوري‌، مطمئن‌ باش‌ خواهي‌ مرد.»
 

خداوند فرمود: 
«شايسته‌ نيست‌ آدم‌ تنها بماند. بايد براي‌ او يار مناسبي‌ به‌ وجود آورم‌.» 
آنگاه‌ خداوند همه‌ حيوانات‌ و پرندگاني‌ را كه‌ از خاك‌ سرشته‌ بود، نزد آدم‌ آورد تا ببيند آدم‌ چه‌ نامهايي‌ بر آنها خواهد گذاشت‌. 
بدين‌ ترتيب‌ تمام‌ حيوانات‌ و پرندگان‌ نامگذاري‌ شدند. 
پس‌ آدم‌ تمام‌ حيوانات‌ و پرندگان‌ را نامگذاري‌ كرد، اما براي‌ او يار مناسبي‌ يافت‌ نشد.
 آنگاه‌ خداوند آدم‌ را به‌ خواب‌ عميقي‌ فرو برد و يكي‌ از دنده‌هايش‌ را برداشت‌ و جاي‌ آن‌ را با گوشت‌ پُر كرد، 
و از آن‌ دنده‌، زني‌ سرشت‌ و او را پيش‌ آدم‌ آورد. 
آدم‌ گفت‌:
«اين‌ است‌ استخواني‌ از استخوانهايم‌ و گوشتي‌ از گوشتم‌.
نام‌ او "نسا" باشد، چون‌ از انسان‌ گرفته‌ شد.»



ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش)

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

کلی تازه شدم







اوه ه ه
کلی تازه شدم
پر  و به اندازه شدم
وقتایی که کم می‌آرم و می‌خوام دنیا نباشه
وقتایی که ته محله‌ی بد ابلیس گیر افتادم
همون‌موقع‌ها که فکر می‌کنم دیگه راه نجاتی نیست
همیشه یه چیزی نگهم داشته و در عین این‌که می دونستم این دیگه آخره رنجه
دستام رو به چارچوب در محکم می‌گرفتم 
که این موج، جریان منو با خودش نبره
و دوباره نور می‌اومد، روز می‌شد و به سادگی یک لبخند
یک خبر خوش، زندگی دوباره طرحی تازه می‌خورد
گاهی به‌خودم می گم، همیشه اشتباه کردی، از پشت سر شاکی 
از تمام داشته‌ها شاکی 
از خودم شاکی
..... باز یه‌جیزی از پشت نگهم‌می‌داره 
نپرم پایین
امشب دیدم چه‌قده خوبه که همیشه یادمه این نیز بگذرد
و باورش دارم.
هست اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
تا بتونم از خودم راضی باشم و بگم، خدا رو شکر که با این همه بدی
باز تونستم خودم بمونم، عوض نشم و به‌آن‌چه که هستم از بالا نگاه کنم
نه جایی که آزرده شدم
شکر خدایا که مثل اونا نشدیم
مثل خودمون موندیم

غصه ساز




 بچگی بود و رویا و تخیل و آرزو
انرژیامون توپ توپ و هیچی جلودارمون نبود
شب وقت نگاه کردن به ستاره‌ها به خواب می‌رفتیم 
و تجسم خلاق به‌کار می‌بستیم که مثلا
اگه این اون‌طوری بشه و این این‌طوری نشه
فلان‌ چیز تا فلان موقع مال منه 
به همین سادگی هم می‌شد
اما هر چه بزرگتر شدیم،
ناامید و زخم خورده شدیم، 
شبارو با غصه خوابیدیم وآرزوها رو بی‌خیال شدیم
از آرزو کردن و ساختن جهان‌مون هم افتادیم


تهش بخواد این‌طوری پیش بره
سن بازنشستگی می‌رسه به چهل سالگی

جمعه‌ با عطر بانو



 
سلام هم‌محلی
سلام هم‌سایه‌های منطقی که ازم وحشت کردید
امروز پیداست روز ، روز ما و خداست
جمعه‌ای که با عطر خوش صمیمیت آغاز بشه، خبر از آغاز هفته‌ای خوب و پر از امید می‌ده
این جمعه، جمعه‌ای‌ست با عطر مهمان
البته نه به سبک بی‌بی‌جهان سفره‌ی سفید از این اتاق تا اون اتاق
از سبدهای پر از سبزی هم خبری نیست
اما این مهمان مهمانی دوست داشتنی‌ست
گاهی می‌گیم، اه. 
کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما
ولی در این مورد جایی برای هیچ خواسته‌ای جز خود بانو نیست
بانو در تهران و من و این خیابان بهار
 هر چی جدیدش خوب باشه، دوست قدیمی‌ش خوبه
دیگه نه دنبال حل معما و پازل  توست و نه افکارت پریشونش می‌کنه
 خونواده‌ی من یه عمره فکر می‌کنند  ریپ می‌زنم 
پس هیچ جای گله‌ای از شما ناشناسانی نداره که بعد از پست بهابل رنگ از چهره و دل‌هاشون پریده 
و از  رادار صفحه‌ی من حذف شدن
فکر کن  اگه بنا بود از وقت بازگشت بین این آدم‌ها زندگی می‌کردم
و قصد داشتم خودم را با رنگ‌های شیش و هشت این‌ها برقصونم
دیگه من بودم؟
نه حتمی تا حالا ته عشقولانه را درآورده بودم و یه چندتایی هم آقای شوهر اختیار کرده بودم
و چمی‌دونم همه اون‌چیزها که شماها معنی آدمیت و تعقل ، شعور و در نهایت شیکی می‌دید
و به گواهی حضرت خانم‌والده یه ده پونزده‌سالی‌ست اصلا دیگه در من نیستم
را برمی‌داشتم، 
یعنی الان از خودم بیش از شماها راضی بودم؟
خلاصه که این جمعه معطر به بانوی، سه‌شنبه از راه رسیده و دل من از دیدار با یک هم‌سایه‌ی
دوست، صمیمی، قدیمی شاد شده
وقتی صبح خواب‌آلوده صداش را پشت گوشی می‌شنیدم که می‌خنده
گفتم: مرگ
این وقت صبح جمعه زنگ زدی خونه‌ی مردم که بخندی؟
چه‌می‌دونستم این صدای خنده‌ی بانویی‌ست که دلم براش یه‌ذره شده
جمعه‌ی همگی پر از غیرمنتظره‌های زیبا
برم به تدارک بزم بانو جان



۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

خدای به روز







به این سایت‌های فرا، ورا زمینی که سرک می‌کشی
می‌بینی عجب تب تندی گریبان این بشر متمدن شده‌ی اهل منطق و رویت و لمس
را گرفته
دیگه معادله‌ی خدای نادیدنی جواب نمی‌ده
خدا باید اثبات و قابل لمس باشه
هر چی می‌خواد باشه، تا حد پذیرش مخلوق آزمایشگاهی بودن حاضره پیش بر‌ه
که یک خدای معقول و به روز را بپسندند
بخصوص بعد از این آرتیست  بازیه جناب رایل از فضا برگشته
که  گفت: در فضا به‌من گفتند همه‌ی شما رو فله‌ای
در آزمایشگاه‌ها خلق کردیم و فرستادیم زمین تا فرت فرت فلفل تو دماغتون بریزیم؛ عطسه کندید
ما بخندیم
دیگه ذلت از این خفن‌تر؟
من که ترجیح می‌دم مخلوق یک خدا باشم. نورانی، اون بالاها، دور از دسترس تا وقت مرگ
نفهمیدنی
تا این نکبتی‌ها بد قیافه‌ی عجیب غریب
حالا هرکی در این کیهان جز ما بود
اسمش شد خدا و برتر ما؟
خدای من بی‌آزمایشگاه،
با قصد و اراده‌ی انگیزش هستی، خلقت می‌کنه
انما اذا اراد شیئا یقول و له کن فیکون
اراده به موجویتی که می‌کنیم، می‌گییم،  باش، می‌شه

این خیلی رمانتیک‌تر و در شان تر نیست؟
تا خدای فضایی که تازه خودش هم معلوم نیست، مخلوق کدوم خداست؟
بالاخره یه‌جا تقش در می‌آد یا نه؟
اول، اول، اولیه چی بوده؟
تازه با علم به رد شدن فرضیه‌ی یک بیک بنگ
حهان به‌وجود آمده از چندین مه‌بانگ، نه یکی







اله الله




همون وقتا 
که هنوز چار پنج شیش ساله بودم 
یکی از مشکلات بزرگ و لاینحل زندگی‌ من بود. 
یادم هست هنوز  که چه  دقایق زیادی رو در حیاط خانه‌ی پدری، توی حوض مادری؛  ماه و ستاره کنار می‌زدم
و می‌خواستم هر طور شده سر در بیارم که بالاخره
آخر، آخر، آخرش؛ کی شما رو ساخته؟
خب منو یه بابایی ساخته بود.
قدرتی پروردگار همیشه هم حضرت پدر سازنده بود و نمی‌دونم چرا بانو مادر جا و حضوری در امر ساخت و سازم  نداشت؟ 
القصه که مگه می‌شه، منه کوچولو بابا داشته باشم، شمای به اون گندگی،‌ نداشته باشی؟

هر چی به بابای خدا اضافه می‌شد، من از شما دورتر می‌شدم
و بالاخره یه روز ظهر که خورشید خودش رو انداخته بود تو حوض 
 به شما سر سپردم
 اگه بناست هی هر خدایی یه بابا داشته باشه؛ که خدا نمی‌شه!
همه‌ی خوبیه خدا به یکی بودنش بود. که غیر از او هم هیچ کس دیگری نبود


مامام تو دل‌مون به زبون خودمون که البته همیشه دراز تر بود گفتیم: 
 خدا یکی‌ست و اله الله


 همین‌جا تموم نمی‌شه
این‌همه صغری گفتم که تازه بعدش درباره کبری بگم
اما دیگه به قاعده‌ی ایی پست جا نمی‌شه

بچه جان، تولدت مبارک




هر روز یک ظرف غذا براش آماده می‌کنم می‌بره سرکار
هنوز مثل بچگی باید مراقب همه چیز و همه رفتارش باشم
پشت چشمم که برای این همه زحمت باز نیست
اما روی پیشانیم مهری هست به‌نام مادر
دیشب می‌گفت. همکارام که از غذای من می‌خورند همگی می‌گن
یه جور ادویه‌های خاصی در غذا به‌کار می‌بره
دارم به این نتیجه می‌رسم که ذائقه‌ام به غذاهات عادت کرده و این چیزهاش رو نمی‌فهمم
منم که یاد گرفتم جوابش را ندم
تو دلم گفتم
بچه جان خیلی چیزهای دیگر هست در من که با بی‌توجهی عادی شد و رفت
  این میزم که هر بار در باز می‌کنی، این وسطه و خب هست چون باید باشه
تا روزی که این در باز نشه و میزی این وسط نباشه از خودت نمی‌پرسی
انگاری یه میزی این وسطا بود ، کوش؟
ما برای بچه‌ها چنان عادی می‌شیم که اگر در بهشتم باشند
باز اسمش خونه‌ی مادرو حبس و بند و نارضایتی‌ست
خدا پدرو مادر غریبه‌هایی را بیامرزهکه هراز چندی از یه چیز من تعریف می‌کنند
تا بچه‌ام بفهمه مادرش این‌هم هست
یا اونم بده و ندیدیم




دختر جان بیست و چهارسال پیش در این لحظه هوار می‌زدم
که تو به دنیا بیای
صبح به اون روز فکر کردم
واقعا ما چی فکر می‌کنیم که بچه دار می‌شیم
به‌خدا اگر می‌دونستم بچه یعنی چه مسئولیت بزرگی تا دم مرگ
اگر حتا یکی
لعنت به‌من اگه دوباره متولد و این‌بار هم زن و مادر به‌دنیا بیام که بچه‌ یعنی ختم آرزوهای ما




با این‌حال از صمیم قلبم تولدت مبارک

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

تکلیف ، بارون





بچگی، وقتی هوا بارونی بود
می‌زدم بیرون و تو حیاط بین درختا گم می‌شدم
خانم‌والده از ترس خیسی و کثیفی بیرون نمی‌آمد 
و من آزادانه هر غلطی دلم می‌خواست به دست مبارک انجام می دادم




از وقتی مادر شدم
تا بارون می‌آمد، ظرف آش روی گاز و
منتظر  پشت پنجره تا سرویس مدرسه بیاد




در اندکی وقفه
وقتی بارون می‌اومد، بی‌چتر می‌زدم بیرون
پابرهنه، بازن، بی‌زن هر مدل جام زیر بارون بود
حتا نماز هم زیر بارون کیف بیشتری داشت


گاهی هم با ماشین می‌زدم به جاده
موسیقی خوب و من و جاده و بارون


بدبختی نیست
الان نمی دونم وقت کدوم مدل رسیده؟‌  







بارانی پاک





می‌گن، 
قراره آخر هفته بارون بباره
از حالا چترهام رو پاک کردم
که برم زیر بارون
خیلی وقته 
از سرم افتاده
بی‌چتر
برم زیر بارون
رفتیم و خبری  نبود
در نتیجه
فقط دل‌خوشیم به تاریخ بارون
آخر، هفته
قراره بارون بیاد
برم شیشه ها رو تمیز کنم 
که بارونی تمیز بیاد

دلم ضعف رفت





دست خودم نیست. 
چه کنم که یهویی دلم برات تنگ می‌شه
حالا این‌که این دل برای شما تنگ و گشاد می‌شه
یا برای منی که پیش تواست، هنوز نمی‌دونم
دارم می‌آم پهلوی شما یا پیش خودمی که 
خیلی دوست دارم
اون حس خوب
صدای اذان می‌آد
صدای مرحوم موذن زاده است
دارن اذان می‌گن
وقت، وقت شماست
نوبه هم نوبه ی شماست

قائم به ذاتی




به این می‌گن، قائم به ذاتی
هر لحظه در اکنون و آماده
ای‌ول . من که خیلی حال کردم
اگه همه‌جای زندگی همین‌طور هموای هم را داشتیم، چی‌می‌شد
نمی‌تونیم باشیم چون درگیر خودمونیم
درگیر دیروز پریروزها و فردا پس فرداهای نیومده








به اینم در عصر ما می‌گن
میخ نشو
بیا بیرون



۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

اون بالا چیزی می‌بینی؟



 در یک قطار و به سمت آینده در حرکتیم 
هر کدوم از یک پنجره بیرون رو می‌بینم و
تعریف می‌کنیم
گاهی فکر می‌کنم، حال اون اولین پنجره تا من 
چند ساعت در زندگی و نسبیت  تفاوت داره؟
به هیچ می‌رسم.
بعد،  به فکر می‌افتم
چه‌طوری یه کاری کنم که سرعتم از قطار بیشتر بشه
و بتونم زودتر ، آخر راه رو ببینم
یا شاید، بشه این‌طوری بیشتر در زمان بود و بعد چی؟
بچه که بودیم دل‌مون می‌خواست تند، تند بزرگ بشیم
تا حضرت خانم‌والده،
بارگاه رو ترک می‌کرد،‌اولین کارم پوشیدن کفش‌های پاشنه صناری‌ش بود و به‌تن کردن ربدوشامبرهای مکش مرگ‌مایی که به عمرم حاضر نشدم یکی‌ش رو  داشته باشم
نمی‌دونم بچگی چرا انقدر دوست داشتم؟
شاید چون می‌خواستم اقتدار خانم‌والده رو تجربه کنم
وگرنه من که نه از ربدوشامبر گوگول مگولی خوشم می‌آد نه .... چیزهای تیتیش دیگه
نکنه این‌که دل‌مون می‌خواست تند تند بزرگ بشیم برای رسیدن به این رتبه‌ی اقتدار بود؟
اما حالا هم که در اکنون آرومم نمی‌گیره
یا در پشت سر گیرم و یا می‌خوام بپرم به آینده و تکلیفم را با این سفر دلهره آور که هرگز درش آرام نداشتم روشن کنم؟
کاش به‌جای کار کردن روی این همه حماقت‌های رنگین کمونی بهتر بود دنبال یه راه میونبر بگردم به بیرون ماجرا
از بچگی فکر می‌کردم:
اگه به‌جای چرخیدن دور زمین، سوراخش کنیم صاف تاپایین، زودتر بتونیم همه‌ی دنیا را ببینیم
همه‌اش زودتر، زودتر ، زودتر
یا من از بچگی خسته به دنیا اومدم؟ 
یا
گزینه‌ی دوم 
دل کوچیک و فضولی که با علم به تولد هشت ماهگی‌م، بیشتر جواب می‌ده؟

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

آهای..... بانو جان




آهای کجایی ، بانو؟
چندماه که قراره بیای، بانو؟
ئلم تنگ شده تنگ.
تنگ بارون، باتو، صدای کتری روی گاز
سه‌تار، تو
چرخ سفال قدیمی 
من، تو
بانو جان
دلم برای یکی تنگه که مثل هیچ‌کس نیست
دلم تنگ برای تو بانو جان
دل تنگ قرارهای شبانه
و 
کوچه پس کوچه های پر ازمهر و خاطره‌ی، خیابان بهار
با   تو
من ، تو، 
چناران سربه هم 
با تو
 تو را باز، چشم در راهم
بانو جان
و این بانوست که از تولدی دیگر و فروغ می‌گوید
سلام بانو جان


زندگی بدون، عشق



یه‌چیزایی رو باور دارم که در باور جمعی نیست
و از جایی که مجرد زیست می‌کنم، اجازه دارم با باورها و قوانین خودم، زندگی کنم
یکی از اون چیزهای عجیب زندگی من  کتاب بهابل و وقایع موازی‌ش بوده
همونایی که خواستم از همه‌اش خلاص بشم و از سر باز کردم
قهرمان کتاب، هومان. 
پسری رویا بین با توانایی‌های بالا و به‌نوعی بچه‌ای دوگانه است
طی کتاب داستان‌های هومان و خانواده‌ی اوست که بین ابعاد طی می‌شه
خب فکر می‌کردم حالا دیگه فقط قراره یه چیزی را فقط بنویسم
اما داستان، تازه
چند روز پیش ژنریک هومان بعد از عبور از کافه‌تلخ، ایمیلی فرستاد
تو گویی خود، خود،  هومان.
 
شایان
حتا ریتم اسم‌شون هم مثل هم
یه کله خراب رویابین که نمی تونه بین زندگی و رویاش
مرزی قرار بده
منظور از این‌ها که گفتم فقط این بود که
بگم
وقتی چیزی را صدا می‌زنی
وارد زندگیت می‌شه
مواظب باشیم، چه چیزهای را به زندگی فرامی‌خوانیم
باور کن نه من
همگی همانیم فقط از یاد بردیم، کی هستیم
اون‌موقع هم که به عشقولانه فکر می‌کردم
از در و دیوارعشقولانه وارد زندگی‌م می‌شد، از وقتی هم که همه توجهم رفت به بهابل
رنگ زندگی‌م هم دو گانه شد و 
بدون
عشق




جواد رضویان




 امروز ظهر در دفتر شهردار محترم منطقه هفت نشسته بودم که از راه رسید
همین‌که وارد اتاق انتظار شد موج خوب انرژی‌ش بهم خورد
ناخودآگاه سر بلند کردم و متوجه آقای رضویان شدم که وارد شده بود
خیلی از هنرمندان گرام را به یمن محله‌ی بهار هر روزه می‌بینم. از جمله استاد کیانیان
اون‌هم خیلی آقا و گله
اما هیچ‌کدوم چنین انرژی خوبی نداشتند
خوشم اومد. خیلی آدمه باحال و توپیه. 
بی‌تکلف و مردم دار
ایستاد و با تک‌تک کارمندان اون طبقه عکس انداخت
لبخند از لبش دور نمی‌شد
قبل‌تر هم اون‌جا از این تصاویر ملی دیده بودم.
جناب شریفی‌بیا
هیچ‌کس اصلا محلش هم نذاشت. پر از فیس و افه و غرور از اون‌جا هم رفت
در نتیجه این همه شور و اشتیاق امروز فقط به‌خاطر خود جواد بود
که نگاهش مثل زلال کودکانه شفاف و بی‌ریاست
دمت گرم جواد رضویان



اکنون، اینک، حال



دیگه گذشت زمونه‌ای که برای بازگشت به خویشتن خویش باید به غارها پناه می‌بردیم
هنر در تجربه‌ی اینک بدون کاستی‌هاست
وقتی می‌رم شهرداری و برمی‌گردم، کلی ضعف در خودم کشف می‌کنم
همون‌ها که عصابم رو خط خطی می‌کنه
کفرم رو در می‌آره
حرصی می‌شم و گاهی دلم می‌خواد چشم از کاسه بیرون بکشم
می‌خواهی با این همه زخم کجا قایم بشم تا به خودم برسم؟
هنر اینه که برم و بی‌خیال برگردم
هدف کم نیاوردن و مبارزه است 
نه فرار و پنهان شدن
در تنهایی همه لایق کف زدنیم
ماه و بی‌همتا
دوست داشتنی و به قولی برخی، گوگول مگولی
اما واقعیت را فقط می‌شه در جمع کشف کرد
در زخم‌های درونی
جراحات عمیق

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

تفکر ، انتخاب یا تسلیم؟


با یک اسم تازه مواجه شدم و ردش را در اینترنت گرفتم
البته گو این‌که همه‌ی عمر دیر رسیدیم؛ باز آشنایی با موجودی که معلوم نیست الان کجاست و چه به سرش اومده؟
خالی از لطف نبود. اسم نمی‌برم چون خیلی نمی‌شناسم‌ش. به لطف فیل کش و یوتیوپ چند سخنرانی از ایشان دیدم
حرف تازه‌ای که نداشت. 
همونایی بود که به هفتاد و هفت زبون مام داریم می‌گیم
اما دوسه تا مورد داشت که هم‌چی مور مورم کرده و فکری داشت
اول این‌که می‌گفت: خدا از روحش به هر آدمی که دل‌ش بخواد دمیده
 خیر؛ روح تنها علت حیات است و با مرگ یعنی روح جسم را ترک کرده
حتا نه وقت خواب.  فقط مرگ و روحی جز روح او در کائنات موجود نیست
روحی مجرد
بهترین حرف‌ها  هم که وارد تفکیک و دسته بندی کنی
دوست نداشتنی می‌شه
دوم شعاری بود که داشت. 
تسلیم
دروغ چرا؟
وقتی می‌بینم این خالق قرآن این همه انسان را به تفکر و تحقیق دعوت می‌کنه
در جایی که رتبه‌ی دانشمندان از ملائک بالاتر می‌ره
ممکنه این خالق انسان تسلیم را بپذیره
یا بهتره این‌جوری بپرسم: تسلیم یعنی چه؟
پس حضور روح خدایی در انسان یعنی چه؟

جبر و اختیار چی می‌شه؟
یعنی همه ایوب‌وار بشینیم تا از در و دیوار بلا به سر زندگی‌مون هوار بشه؟
یاچی؟