۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

تکلیف ، بارون





بچگی، وقتی هوا بارونی بود
می‌زدم بیرون و تو حیاط بین درختا گم می‌شدم
خانم‌والده از ترس خیسی و کثیفی بیرون نمی‌آمد 
و من آزادانه هر غلطی دلم می‌خواست به دست مبارک انجام می دادم




از وقتی مادر شدم
تا بارون می‌آمد، ظرف آش روی گاز و
منتظر  پشت پنجره تا سرویس مدرسه بیاد




در اندکی وقفه
وقتی بارون می‌اومد، بی‌چتر می‌زدم بیرون
پابرهنه، بازن، بی‌زن هر مدل جام زیر بارون بود
حتا نماز هم زیر بارون کیف بیشتری داشت


گاهی هم با ماشین می‌زدم به جاده
موسیقی خوب و من و جاده و بارون


بدبختی نیست
الان نمی دونم وقت کدوم مدل رسیده؟‌  







بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...