۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

خفت کردن گاه و بی‌گاه



سال‌های زیادی از عمرم در این خونه به حسرت حیاط گذشت
حسرت نداشته‌ها که اصل فطرت بشری‌ست
آه می‌کشیدم از ته دل که :
ای خدا چی می‌شه اگه منو از این‌جا برداری بذاری در یک خونه‌ی حیاط دار
یعنی طبقه هم کف و حیات پایین هم نه
یک خونه‌ی ، حیاط دار
از صبح درش  باغبونی کنم تا شب
سی همین هم هی روحم پر می‌کشید به سمت چلک
تا
یه روز با خودم نشستم و خودم رو خفت کردم
کنج دیوار :
خب، دردت چیه؟ 
می‌خوای با نق زدنات زندگی رو کوفتم کنی؟

 تو گل می‌خوای؟
باغبونی دوست داری؟
بفرما این هم یازده در دو  متر ایوان
راست می‌گی،  همه حسرت‌هات رو دور خودت همین‌جا حمح کن
بهشون برس همون چیزهایی که براش آه می‌کشی
یا دلت طبیعت می‌خواد و ور رفتن به خاک و گل و گیاه، یا فقط می‌خواهی کرم بریزی ؟

این شد که مشکلی تازه به زندگیم افزون شد
 این‌که: وقتی می‌رم چلک کی به گل‌ها آب بده؟


اما دیگه چشمم پشت بوم‌های محل رو نمی‌بینه،  هنوز بلندتر از این بنا در محله نیست
شاید هم سطح،  اما بلندتر، نی
گل‌ها نباشن، باید تا دلت می‌خواد دیش و دیوار ببینم
چه دردیه، مرز جهان من از گل‌های خانه است، بعد آسمان
بهش می‌گن، مهندسی ذهن
خلاصه که همین‌جوری ها یاد گرفتم با چنگ و دندون هم شده زندگی‌م رو برای خودم بسازم
تا این‌که منتظر معجزه‌ی بیرون از خودم بمونم
با خفت کردن گاه و بی‌گاه کنج دیوار













no comment

خب البته شک نکن که باغبانی هم کاره
مگه می‌شه از صبح تا شب بند بشم وسط کارگاه؟
نه
 دمی هم به خمره زدم
آخی یادش بخیر عصر جهالت،‌  چه دم‌ها که نزدیم به انواع خمره‌ها
حیاط ندارم، منم و یک ایوان سرتا سر خانه
با یک کولر بدقواره که از اول این‌جا نبود و چون آمد به فکر افتادم چه‌طور پنهانش کنم
در نتیجه ایوان خانه شد این بازشتی باید جنگید و زیبایی ها را به زندگی آورد
حتا شده در یک کف دست جا،
ژنم از یاد نمی‌بره که اجداد من زمانی  کشاورز بودند



به‌قول اجنبی‌ها
 no comment  
























کی تو رو قشنگت کرده؟


دیگه بازی و شیطنت تمام و زندگی روی غلتک خودش افتاد
سه روز سم‌زدایی تا التیام و بهبود چشم کافی‌ست برای یک عمر خفت خودم را گرفتن
که سه روزت حرام شد و از صح دیروز چشم نگشوده پریدم وسط کارگاه
مثل خوابزده‌ای که مدرسه‌اش دیر شده مثل همیشه
یعنی چند روزه درگیر اینم که:
کی تو رو این‌ شکلی کرد؟
کی به تو گفت انسان والا چیزی‌ست شبیه به الاغ گرام؟
یا هم تراکتور؟
مردی که به عمرش کار نکرد و هر بار صدات درآمد پاسخ داد:
کار مال گاو و تراکتور که در فامیل تو زیاد هست. نه مال من که هیچ کدومش نیستم
حالا این‌که نه گاو باشی نه تراکتور می‌مونه انسان
خب ایی انسان بناست چه غلطی بکنه؟ 
و یا حضرت والده بانو که از بچگی نذاشت ما یک لیوان آب خوش از گلومون بره پایین و خودش
راست راست راه می‌رفت، به عمرش یک خط حتا بر دیواری نزد
مگر تولید و نگارش خطی چند بر دیوار حاج آقا که یکیش هم می‌شه، من
یعنی یاد بچگی که می‌افتم چنان لجم می‌گیره که شاید همین یک قلم موجب شد سر از تونل زمان در بیارم 
برگردم به روزهای زرین کودکی که با دلهره نفس می‌کشیدم
نه که زیادی خمیازه کشیده باشم؟
نه که زیادی خوابیده باشم؟
نه که بی‌خودی تی‌وی دیده باشم؟
نه که مامان الان بیاد
من هیچ غلطی در کودکی نکردم که به دلم چسبیده باشه، برم و تا هرجا که راه داد بچگی کنم
فکر می‌کردم خانم والده از اون بالا چیزهایی می‌بینه که من نه
 به هر چیزی فکر نمی‌کردم مگر این‌که
 سرکار ایشان خودش در طی روز چه می‌کنه
که من نه؟
حالا که از این بالا نگاهش می کنم
درک می‌کنم چه نقشه‌ی عظیمی از ناتوانی‌های خودش در سر داشت 
برای من

 

خانواده‌ی خوب ایرانی



سلام به یک‌شنبه‌ای که نمی‌دونم در زندگی چندتاش رو تجربه کردم و چندتا در سهمیه‌ام باقی‌ست
سلام به زندگی  و سلام به هر نفسی که می‌کشیم
همان نفسی که فقط می‌کشیم و با کیفیت و کمیتش کاری نداریم 
مگر به هنگام قطع شدن
مثل همه‌ی اجزاء زندگی که هست و داریم و نه می‌بینیم و نه قدردانیم
خدایا شکر که امروز را هم دیدم 
روزی پر از زیبایی و خیر
حالا این‌که در این روز کی یارانه می‌گیره یا کی بنا نیست بگیره هم مهم نیست
من هر چه دارم به قدرش خرج می‌شه
هر چه پس‌انداز می‌کنم، حروم می‌شه
یعنی پس‌اندازی‌هایی که از سر نگرانی برای فردای نیامده‌است، 
همیشه برای مصارفی هزینه می‌شه که اصولا در برنامه‌ی زندگی‌م نیست
نمی‌دونم سیستم چیه؟
اگر هم پس انداز نکنیم ما می‌مونیم و هراس از فردای نیامده
خلاصه که آخرش نفهمیدم 
بکنیم یا نکنیم؟
پدر بزرگوارم شهری به‌جا گذاشت و رفت
مام که فابریک میراث خور شدیم
ما هم آموختیم بذاریم برای ورثه، با این تفاوت که او می‌ساخت و زیاد می‌کرد، تهش موند برای ورثه
ما نمی‌سازیم و زیاد هم نمی‌کنیم، نمی‌خوریم تا بذاریم برای ورثه
از پدر فقط گذاشتن برای ورثه رو خوب آموختیم، در حالی‌که ایشان به تمام و به بهترین شکل زندگی هم کرد و گذاشت و رفت
این تنا الگویی‌ست که از میراث پدران ما به جا مانده
انبار داری برای ورثه

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

نی سیتی

 

یعنی تو فکر کن تا خود صبح تونسته باشم 5 دقیقه خواب عمیق داشته باشم.
همین‌طور بین مسافران پرواز  mh370  ول می‌زدم و سر درمی‌آوردم
حالا نه که فکر کنی، خبری؟
درد من همینه.
 از بچگی همین بوده، 
کافی‌ست طی روز به مطلبی توجه کنم و شاید دقایق و حتا گاه بیشتر از دقیقه به اون موضوع فکر کنم و شک نکن که درسته افتادم وسط ماجرا
در بیداری و رویا
جهان به تمام خلاصه به اون مطلب خاص می‌شه
مثلن زمان نگارش بهابل
  همین‌طور در مسیر سحابی‌های بسیار ول می‌زدم 
بین دو گرانش جابه‌جا می‌شدم
از سیاه‌چاله‌ها  به کرم چاله‌ها می‌پیوستم و شب‌ها 
سوار بر ریسمانی لطیف به صبح می‌رسیدم
گاه میان دو سیاره و در مسیر گرانش گم می‌شدم 
و گاه عظمت نی‌ستی مرا می‌ربود
از بیداری تا خواب نسبیت را گلدوزی می‌کردم،
 بل‌که پرده‌ی زمان را بدرم
و نتیجه‌ی چنین اشفته بازاری نمی‌شد، اسمش زندگی و سر سلامت
تو هم همینی، مال من از نوع ورنی و توی چشم زن شد به دلیل مصائب زندگی‌م
مال تو شاید فراموش شد دنبال الگوهای منطقی؟
گرنه که از آغاز همگی همین بویم

ژستی فیلسوفانه



از بچگی ان‌قدر در هر سوراخی انگشت کردم و خواستم هی از همه چیز سردربیارم
آمار بلایای غیر طبیعی‌م هم رفت بالا و هر بار مجبور می‌شدم با تو سری از جهان ببرم و برم توی کار خودم
نمونه‌اش چند روز اخیر که کارم خشک شد و نشد ادامه بدم به دلیل حساسیت فعلی چشم
و این بزرگ‌ترین وحشت زندگی‌ من است که باهاش رو برو شدم
تنهایی من با من
گیر افتادن یه‌جا با منه تنها
تو هم همینی، همه همینی‌م به اسم پروتکل‌های اجتماعی شرایط را باور کردیم و لنگ رو انداختیم
هرجا هم کم آوردیم با ژستی فیلسوفانه از خودمون پرسیدیم:
بالاخره برای چی به این دنیا اومده بودم؟ 
بذار از اینجاش بگم
ما که فعلا نمی‌شه بریم کارگاه، بذار بل‌که مسیر ذهن رو لای‌روبی  کنم
یه چند صد سال اول حتا برای دقیقه نمی‌شد تنها بمونم.  من بودم و اون‌موقع یک فروند خودرو ول در این جاده‌ها
یعنی با موتور چند هزار در حال فرار از خودم بودم و اسمش را گذاشته بودم، فرار از تنهایی
ان‌قدر رفتم ان‌قدر اومدم که داستان تصادف و دو سال حبس بر بستر
چند ماه اول خیلی هم خوشحال بودم، همه دورم جمع و کلی میهمانی بود
طبق سنوات همیشه خانم والده در اندک زمان کم آورد و ما افتادیم این‌جا کنج خونه
درست زمانی که عفونت مرا در خودش حل می‌کرد
داستان بیست روز کما سر فصل تازه‌ای در زندگی پس از مرگم بود
 جهانی را تجربه کردم که مملو از ترس‌ها و چرایی‌های دوره‌ی حیاتم بود
جهنم واقعی ذهن‌م بود
همونی که همه عمر ازش می‌گریختم و اسمش تنهایی شده بود که به زور سعی داشتم در فورمت یکتایی نگهش دارم
اوه ه ه ه آدم تنها کجا و موجود یک‌تا کجا؟
من موندم و یک پرستار مواجب بگیر، اول صبح می‌اومد و ساعت 5 عصر هم می‌رفت
من بسته به زنه‌های بسیار تا فردا صبح جز تی‌وی و سقف بالای سر منظری نداشتم
  شب‌ها جهنم   در همین مکان آغاز می‌شد
اوهام مانده از بیمارستان و عفونت هنوز با من  به خانه رسید و شب که تنها می‌شدم
دیگه این‌جا خونه نبود
وسط برزخ از سیبل جان ترک این‌جا بود تا مردان خشن سیاه پوشی که از این اتاق به اون اتاق با شمشیر دنبال هم می‌کردند

 

وسط برزخ




با تمام خل و خل‌بازی که از بچگی داشتم، آدم الکی خوش و اهل اوهامی نبودم
جهان بسیار واقعی‌تر و منطقی‌تر از آنی بود که دستخوش خرافه بشه
و برای هر چرایی قطعا دلیلی هست و بی‌وقفه در پی دلایل برای تظمین امنیتم در جهان بودم
سی همین هرگز وا ندادم که بگم: 
وای بترسید و بلرزید که همه می‌میریم و می‌ریم اون‌جا که نتونید تصور کنید
روزی صد هزار بار،  نیش مار غاشیه ... و
منم همون‌جا بودم
بیش از بیست روز حتا، قبل از ثبت رسمی که سه روز در خونه بیهوش بودم و بعد از مرخصی از بیمارستان هم‌چنان ده پانزده روز با توهم می‌زیستم
تمام تصاویر وحشتانک اون بیست روز همراهم وسط خونه بود
لابد باید بعدش از وحشت مقیم کعبه و ..... می‌شدم
اما بلافاصله با بازگشت به زندگی عادی،‌ رفتم تو کار سوراخ
کل ماوقعه‌ای که تجربه شده بود تا جایی که یادم بود نوشتم. و به برسی کل‌ش پرداختم
من موجودات عجیبی دیده بودم که حتا در تخیل‌ جا نمی‌گرفت و می‌شد بگم، در جهنم بودم یا جهان برزخی
زندان، شکنجه، اعتراف، تجاوز، قتل ... جنس جور . همه را تجربه یا شاهد بودم
خلاصه که باقی مانده‌ی تا دو سال سه ماهی می‌شد که بشه سر صبر و طبق معمول  برم تو کار سوراخ تازه
سی و چند روز گم شده داشتم
ایامی که ازش خاطره‌ی زمینی نداشتم، سراسر جهنم بود
وای که اگر وا داده بودم
الان بغل خانم والده شبانه روز لب‌هام تکان می‌خورد و به خیال خودم در حال ذکر بودم
ذکر یعنی یادآوری
و چه ذکری والا تر از این‌که، ما انسان خداییم؟
ما ذکر از نوع ایشان صرفن در جهت امداد و وابستگی‌ به بیرون از خویش است
التماس به فلانی، آویختن از دامان این یکی... همه جز اونی که هستیم
جز روح خدای حاضر در ما
به جان مادرم، به روح پدرم خودش گفته از روح شخصی خودش که البته مجرد هم هست در ما دمیده، کافیه یه نخود بهش فکر کنیم


چه‌قدر خسته شدی؟




بعدها تک تک تصاویر رمز گشایی شد
ترس‌های از کودکی تا کنون‌م. تصاویر وحشتناکی که از بچگی برام ساختند
وقایعی که رخ داد و ترسیدم و ایکنور کردم تا فراموش بشه
و در نهایت کل احساس بی‌کسی و درموندگی بشری خاکی که در عفونت و تب دست و پا می‌زد
جهنم و برزخی بیرون از ذهنم نبود؛  همه‌اش محصولات ذهن خودم از ترس‌ها بود 
جونم برات بگه این جوریاست که فکر می‌کنم اگر تصادف رخ نداده بود، هیچ‌گاه آدم نمی‌شدم
محال بود کسی بتونه وادارم کنه تنها برای یک روز در خونه بند بشم. چه به مرور و داستان و ... رسیدن 
از وقتی نقش ذهن رو در کل مسیر زندگی‌م شناختم؛
  از هر چه که بتونه ابزاری به دستش بده ، بریدم
چه لزومی داره تجربیاتی، که هیچ‌گاه به کار زندگی من نیاد جز حرام کردن زمان و انرژی‌های حیاتی؟
کی گفته اگر همه دخترکان بانو حوا پروتکل آویزانی از جنس مخالف را پذیرفتند، یعنی من هم باید یک از اون‌ها باشم؟
 هیچ داستانی به قدر این روابط جنس مخالف ما رو از خود حقیقی دور نمی‌کنه
تو همه‌اش می‌خواهی خود جدیدی باشی که با حضور این آدم تازه ، شناختی
تهش هم محاسبه می‌کنی و به این می‌رسی، در اون زمان اصلن خودت نبودی و چه‌قدر خسته شدی؟
خیلی خیلی این روابط خسته کننده و انرژی دور ریزه
ما از پس نیازهای فردی‌مون بر نمی‌آییم، همیشه یه‌جا پشت یه خروار اما موندیم
تازه بخوای به ساز یکی دیگه‌ای برسی که نه توست
نه شبیه به توست
و سعی داری زور زورکی او را شکل خودت کنی
چه دردیه؟
این انرژی رو برای کشف بذاری، چه بسا سیاره‌ای، راه بده قاره‌ای روی همین زمین پدید می‌آری
ولی ما حروم می‌کنیم، دور می‌ریزیم. انرژی‌ها خرج آرزوهای احمقانه می‌شه
همه‌اش خوبه
هر چه تو رو خوشحال کنه خوبه
  باید دید این خوشحالی رو در دیگران دیدی و شناختی که دنبالشی ؟ یا 
فابریک خودت نیازمندش بودی؟

سقوط یک هواپیما



نگاهت به هر سو که باشه، در حال ساخت همان مسیر خواهی بود
مردان و زنان بی بند و بار، مداوم سر از آن جای دیگر در می‌آرن
قدیسین هم مداوم با ارواح نیکان در مماشاتند
این جهان آینه وار هر آن‌چه خواستارش باشی، در مسیرت قرار  می‌ده
مثل موقعی که قصد خرید ماشین، رنو آلبالویی با رینگ اسپرت، کروکی و موتور انژکتوری می‌کنی
نایاب‌ترین‌ها هم هی در مسیرت قرار می‌گیره و تو در هر کوچه یک رنو آلبالویی با رینگ اسپرت، کروکی و موتور انژکتوری می‌بینی
در جامعه‌ی بشری داستان‌هایی گفته و کهنه و جا افتاده شده، همه‌ی آن پروتکل‌های اجتماعی که امروز جهانی شده
از جمله مرگ
باور من از مرگ به جهانی ختم می‌شه که طی عمر بهش انرژی رساندیم
مثل، بهشت مسلمونا، ارمنی‌ها، یا بهشت زرتشیتی یا حتا مذهب هندو که هی می‌ره هی می‌آد
هر چه را در حین حیات برای تهش در ذهن باور کردیم با نخی سیمین بهش متصل و آجر به آجر می‌سازیم
تا بعد از مرگ بدونیم مستیقیم به کدوم آدرس بریم
مثل جهان‌های مشترکی که ما در رویاهای فردی و شبانه داریم
مراکز انرژی
چیزی که در این چند روز بی‌کاری و ول‌گردی ذهن‌م را ربوده اینه
وقتی در باور بشریت یک هاپیما سقوط می‌کنه و دو تعریف بیشتر نداره، یا همه نابود یا معجزه وار نجات می‌یابند
اگر در این لحظه در هواپیمای مالزی بودم و باور سقوط گریبانم می‌گرفت
توجهم بلافاصله به جهانی متصل می‌شد که بهترین راه نجات باشه، سقوط در یک جزیره و زنده ماندن همه


از دیروز به این فکر می‌کنم 
ممکنه جمیع مسافرانی که از ساخت  هواپیما تا همیشه،  سقوط کردند و می‌کنند
 بلافاصله وارد جزیره‌ی بشن که حقیقت نداره؟
جهانی بعد از سقوط ساخته‌ی پروتکلی جمعی از یک حادثه
 جهان فرعون تا روزی که بشریت هست و اهرام هست، تداوم خواهد داشت
زیرا ما به تدامش انرژی‌های جمعی می‌دیدم
به دیدار اهرام می‌ریم و در موزه‌ها پیگیریم
و تا انرژی بشری به موضوع می‌رسه، چرا نباید یک جهان ذهنی در گوشه‌ای از هستی شناور باشه؟
به حیات هم روزی خالق انرژی قصد و اراده داد و موجود شد
ما هم از همان ساختار انرژی هستیم و هزاره‌ها به جهان پس از مرگ انرژی و توجه دادیم، چرا نباید تک تک جهان‌های پس از مرگ وجود داشته باشند؟





جیگرم حال اومد


دیروز دکتر عزیز نگاهی به پرونده‌ی قدیمی کرد و بعد از معاینه‌ی هر دو چشم، 
با تعجبی که شاخ‌های درحال جوانه‌اش را از بین موهای سپیدش بیرون می‌کشید پرسید:
تو روز اول شماره‌ عینکت 2 بود
 الان نیم؟ کاری کردی؟
وای جونم حال اومد.
 از باب این‌که جرات داشتم بزنم زیر خنده که:
- وای یادش بخیر دکتر.
 نه که همه اهل بیت پدری عینکی بودند، می‌ترسیدم چشم بی عینکم مایه‌ی ننگ فامیل بشه
اون روز هم هر چی می‌پرسیدی می‌دیدم ولی مخصوصا از یک خطی به بعد قصد کردم بگم نمی‌بینم.
ولی چشمت روز بد نبینه دکتر که این حضرت خانم والده هی می‌رفت و می‌اومد تشری می‌زد که:
باز که عینک به چشمت نیست. می‌خواهی مثل خواهرات کور بشی؟
  جیگرم حال اومد در هنگام این اعتراف شیرین کودکانه
به قدر همان روزها کودک شده بودم 

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

از شبق مشکی‌ترک

متوجه شدم  
 چنی خوش اخلاق شدم، یهــــــــــــــــو!!
خواستم برم به کار توهم و داروی مصرفی
بلافاصله چرایی معلوم شد
دکتر خودم که نبود و مجبور شدم برم پیش اون یکی دکتر خودم
که در 11 سالگی اولین عینک رو برام نوشت
دکتری که نمی‌دونم چرا سال‌هاست پیشش نمی‌رم
شاید حس موزه ایران باستان  بهم می‌ده؟
در همین نزدیکی‌ست
چند قدم بالاتر
 انگار زمان چرخید
من در اتاق انتظار با چشمی متورم و فصل سرد پدر و مادر هر دو کنارم بودند
یعنی تو فقط در بهشت می‌تونی چنین شعفی رو دوباره سازی کنی
پدر همان‌جا نشسته بود، چند مریض آن‌سو ترک
موهای مادر 
از شبق مشکی‌ترک
نمی‌دونم الان این حال یه‌جور بغض؟
نیم‌ساعت مجبور به انتظار بودم 
من و اتاق تنها
سال‌ها در هم گم بود و من بی‌پروا
که پدر کنارم بود
 خوشا چنین تورم چشمی که این همه خاصیت داشت
مطب دکتر هیچ تغییری نکرده بود
حتا اون جعبه‌ی چوبی قدیمی جای، شیشه عینک‌هایی که برای تست روی چشم‌ها می‌گذاشت
خیلی قدیمی
همه چیز در سال تاسیس دهه چهل متوقف شده
مگر کف اتاق‌ها یا مبل‌های اتاق انتظار
دلم می‌خواست همه رو نوازش کنم
ببوسم و در آغوش بگیرم
وقتی برای پیدا کردن پرونده‌ام راه افتاد، دو شاخ کم داشتم که: یعنی هنوز داره؟
در حین گشتن نام پدر را تکرار کرد
دیگه نفهمیدم خودم رو بهش رسوندم و کارت را بهم داد
سال 1351 براش تشکیل پرونده داده بود 
کارت هنوز تمیر و سالم بود، اون اتاق به قدر شعبده با من بازی کرد
دکتر از پدر و همسایه‌های هم‌کارش می‌پرسید که زمانی در بخش اداری ساختمان ما مطب داشتند
و من با سرعتی عجیب و باور نکردنی در زمان غوطه می‌خوردم


گربه مرتضی علی


وقتي دلت نمي‌خواد كاري رو انجام بدي، منتظر صبر مي‌موني
و اگر هم بخواهي كه معطلش نمي‌كني و با كله مي‌ري
انگار تمام اين دو  روز گذشته  چنان تلخ‌م بوده كه ببين صبح اول وقت چه ننه من غريبمي راه انداختم
وقتي تو مورچه باشي،  يك قطره بارون سيل مي‌شه برات
ما رو باش كه يه عمر فكر كرديم و فيس داديم كه
ببريم
  مورچه بودم
هم‌چین که دکتر گرام توصیه کرد: بهتره یه سه چهار روزی نقاشی نکنی
 بوی رنگ و انواع رزین، چشم سالم رو خراب می‌کنه  
کلی ذوق مرگ شدم که: خب نه.. اگه دو روزه کاری نکردم، سی اینه که چشام باز نمی‌شه
بعد به قید دو فوریت موریونه به جونم افتاد که
دلم کار می‌خواد
اصلن اگه الان بوی تربانتین بهم نرسه ، می‌میرم
اگه رنگ بازی نکنم لال می‌شم
یعنی محاله الان مالک چیزی باشم که همیشه در دسترس‌م بوده
برای هر خواستی می‌جنگم تا به جونم بچسبه
تازه این روزها با یک چشم
باور کن
 از دیروز شدم گربه‌ای که سیبیل‌ش رو کندن
یک پلک‌م نیمه سنگین و افتاده.
خودم هم ترجیح می‌دم به سبک مرحوم موشه دایان چشم بند بذارم که
به پلک متورم فشار  نیاد و بهتره بسته باشه
در نتیجه همه چیز دور تر و کنترل همه چیز از دستم رفته
 تا حالا به این فکر نکرده بودم که چه تداخل عظیمی در دید ایجاد می‌شه
با دل‌خوشی ، دید با یک چشم مساوی می‌شه با
 خلاف عادت  و تغییر سوی کانون ادراک و کلی خل بازی تا
 بشه تمام دیشب تا وقت خواب یک چشمی زیستن رو تحملش کنم
الهی شکر که از هر چیز به ما دو تا دادی
حتا اون دوتایی‌هایی که هیچ‌گاه ازش سر در نمی‌آریم
مثل مغرب و مشرق‌هات که بد جور شیفته‌ی تفکر و فهمش هستم

 



۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

فاصله‌ي بين دو شاخ آفريقا




هميشه و همه چيز برام زير سوال بوده 
از خودم و مسير سرنوشت تا مسائلي كه خيلي هم به من مربوط نيست
مثلن فاصله‌ي بين دو شاخ آفريقا
و اين مني كه هميشه بايد از همه چيز سر دربيارم، افتادم به چه‌كنم چه كنمي كه يك‌ نفره پاسخ گو نبود
دوشنبه نه تنها به تکمیل کار نکشید
که اون روز اون کاره نبودم
همه به همین وضعیت گرفتاریم
کارهایی که باید انجام بشه ولی تو در شرایط انجام قرار نداری
شاید بهتر بود به جبر وا می‌دادم و پای عهدم استوار می‌ایستادم و فقط نقاشی می‌کردم؟
ولی دوشنبه برای من روزی آفتابی بود که می‌گفت:
بیش از این نمی‌شه گلدان‌ها را داخل خانه نگه‌داشت و باید حتما به بیرون منتقل می‌شدند
طبق روال هر سال
و برمنکرش لعنت که در برابر یکی از مسئولیت‌ها وا بدم
وقتی این همه گل دور خودم جمع کردم، باید بهش رسیدگی کنم و از اعضای خانواده به حساب بیارم
در زندگی تصمیم کوچیک و بزرگ نداریم
هر کاری که مسئولیت انجامش را می‌پذیرییم
باید تا پای جان براش زحمت بکشیم، زیرا
اگر این گلدان‌ها این‌جا نبودند، حتا شانتال اگر این‌جا نبود، شانس این را داشتند نزد یک آدم حسابی از امکانات رفاهی برخوردار باشند
وقتی من جمع‌شون کردم این‌جا، یعنی مسئولیت ریز و درشت‌ش با منه
و در صورت کوتاهی، کارما سازی می‌کنه
 

پشت پلک چشم



 القصه که ما این گلدان‌های عظیم رو هر طور شده، کشیدیم به ایوان
هیچ‌گاه مدعی مساوات زن و مرد نبوده و نیستم
خیلی کارها فقط از عهده‌ی من ساخته و برخی فقط برای پسران جناب آدم
و این جابه‌جایی ها از آن دست کارهای مردانه‌ای‌ست که مجبورم به تنهایی انجام بدم
اصولن من همیشه به تنهایی مسئول همه چیز بودم
از 16 سالگی پدر رفت و مسئول خودم شدم
بعد مردی معتاد و بچه‌ها و مسئول اونا شدم و پس از متارکه هم مسئول بچه‌ها
همیشه مسئول چیزهایی بودم که اون‌ها کوچکترین حس مسئولییت به من نداشتند
مثلن این‌که چه‌طور در تمام این سال‌ها دوباره ازدواج نکردم در حالی که به بخش دیگر زندگی با حضور یک مرد اعتقاد داشتم
از بابا همه‌ی خستگی ها و مسئولیت‌های یک تنه که خسته‌ام کرده بود از همان زمان تاهل
یعنی که چی؟
یکی از بچگی فقط خودش رو داشته باشه و هم زن باشه و هم مرد و تازه تهش هم به حساب هیچ یک نیاد
یعنی نه بچه‌هام بهم بیست دادن، نه جامعه که نشستم پای الگوهایی که برامون نقش بسته
نه.... هیچ کس حتا خودم در این لحظات
نمی دونم دقیقن چه اتفاقی در روز دوشنبه افتاد؟
خاک رفت توی چشمم یا تیغی گوشه‌ی پلکم را خراشید؟
به هر حال که از شبش شروع شد به تورم و .... تا دیروز صبح که اصلن چشمم  باز نمی‌شد
و طبق معمول سمت چپ بدنم
 سوی مردانه‌ای که سال‌هاست توسط سوی زنانه به دشواری و نبرد گرفتار آمده
دکتر محبوب دیروز در دسترس نبود و باید صبر کنم تا عصر که برم خدمت ایشان و سر بدم
دکتر جان به دادم برس
دیروز که بیدار شدم هر چه سعی کردم ببینم چه به سر چشمه اومده؟
بی عینک ممکن نبود
عینک هم که بره روی چشم چه‌طور پشتش رو ببینم؟




مجبور شدم برم بالا و چشم توسط جناب برادر معالینه شد
موضوع در همین نقطه است
بارها پیش آمده مشکلاتی به همین کوچکی رو نتونم به تنهایی حل کنم
چرا که نفر دوم همیشه لازمه
از دیروز به طور رسمی افتادم در بستر، تب و لرز و ... اینا که می‌دونم از جمله تب‌های ذهنی بود که از چرایی تنهایی‌م برآمد
عمرم رفت تا مادر خوبی باشم
برام کف بزنن بهم جایزه بدن و هرگاه که دل‌شون نخواست ازدواج نکنم تا هیچ شباهتی به پدرشون پیدا نکنم
تا امنیتی که او باید می داشت و نداشت من تامین کنم
خواستم شزم باشم و اونام تا تونستن پوستم رو کندن
تا جایی که کافی بود یکی اطرافم سایه بندازه و بی‌شک ماجراهای زندگی من آغاز می‌شد
شیون وخودکشی و واویلا
حالا اون بچه‌ها کجان؟
تاجی که بنا بود برسرم بزنند کو؟
مدال افتخار جامعه چی شد؟
 

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟


مهم نیست که اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟
مهم نیست اگر اول نیستی بوده بعد ذره‌ و بعد بیگ‌بنگ
یا،  ایا جهان متراکم شده بعد به نقطه رسیده و بعد بیگ بنگ
یا جهان در سطوح موازی با هم برخورد کرده باشه و انفجار بزرگ رخ داده باشه
یا حتا این‌که این انبساط و انقباض مداوم در حال تکرار بوده
جهان بارها نابود و دوباره بیگ بنگ رخ داده باشه
موضوع مهم و قابل توجه و کشف تازه‌ی دیشب بعد از مشاهده‌ی برنامه‌ای در شبکه‌ی من و تو و تکرار دوباره‌ی این که حقیقتا محمد معجزه‌ای عظیم آورد به نام قرآن
حالا هر کی مخالفه می‌تونه خودش رو ریز ریز کنه
هنر نیست که ما ایرانی جماعت همیشه کتابی بالای رف داریم که از ترس تقدسش بهش دست نمی‌زنیم
کتاب من اینه
امروز این نشده، بعد از سی سال این ازش مونده
های لایت‌ها  تنها همین دو رنگ نیست، سبز و آبی هم در این کتاب مشاهده می‌شه
هر رنگ مربوط به یک دوره‌ی گذاره و رنگی که به جبر در اختیار داشتم و یادش بخیر ایامی که
خانم والده کتاب را به سینه می‌زد و برای کفاره به سوپر محل می‌شتافت
از جایی که کفاره هم وزن قرآن نمک بود، این مشکل ایشان بود که باور داشت
رفتار من با قرآن نیازمند کفاره است
از بچگی به گوش‌مون کردن که فلانی گفته: 
این کتاب به زبان عربی‌ست که کامل‌ترین زبان دنیاست و تمام صوابش در عربی خوندن آن
حالا اگه بنا براین بود چه نیازی داشت پروردگار که در کتاب بگه:
برای هر قومی به فرهنگ و زبان خودش رسول و راهنما فرستاده که جای دبه نمونه
در این کتاب از بیگ بنگ تا ریسمان‌ها تا ابعاد موازی تا هنر رویابینی تا امکانات و تکنیک‌های انسان خدایی و ... موجوده
کافیه یه آدم سمج و کنجکاو بهش گیر بده
کاری که من کردم و نتیجه این شد که
اصولا کاستاندا را باور کردم چون همه حرف‌هاش با کتاب یکی بود
از دین و ایمون هم بگم که حتا مدتی کافر و لادین شده بودم
البته بعد از مطالعه‌ی تمام کتب مقدسی که به فارسی ترجمه و در اختیار داشتم به این باور رسیدم
 اولین دین « مهر » هر چه گفته و انجام داده دست به دست گشته تا رسیده به قرآن
از یکی بودن علائم میلاد مسیح، میترا، مهدی بگیر برو تا سنت ذبح قربانی و شمع روشن کردن و قیامت


اما، بعد
  قرآن را باور دارم زیرا در بیست روز کما، جهان را به نحوی مشاهده کردم که در ذهن ناید
نه همه‌اش
اولش با مشاهدهات خارق‌العاده‌ای شروع شد که در باور ذهنی من حتا جا نمی‌گرفت 
وقتی مجبوری دو سال در بسترهای مختلف عمل حبس باشی
کتاب‌هایی که داری همه زیر و رو می‌شه
دنبال رسیدن به یک پاسخ بودم
ماجرا چی بود؟
چرا آینده‌ای که هنوز نشده، در رویا دیده می‌شه؟  « رویای تصادف »
 می‌شد جلوی تصادف را گرفت؟
می‌شه در گذشته آینده را دست‌کاری کرد؟
  بارها تمام اون سانحه رو در رویا دیده بودم الا حضور خودم در اون ماجرا
یعنی همین بی‌خودی؟ یا
ماجرای مرگ نیمه‌ کاره
 مرگ اون بانو و خواب‌هایی که پیش از حدوث وقایع دیده می‌شد
اصولن از باب همین‌ها زمانی به این باور رسیده بودم که: 
کائنات دید آدم نمی‌شم و سربزرگی می‌کنم. با توسری یک‌جا بندم کرد بل‌که به زور هم که شده
 سر در بیارم چرا ایی‌طور شد؟
خلاصه که این جهان هم‌چون طومار و ریسمان‌های بی‌حدی‌ست که از ما تا او امتداد داره
 محصول تولد ذره‌ای‌ در نقطه‌ی مهبانگ
آفرینش هستی از هیچ و تبدیل آن به همه چیز، شاید تکرار مداوم؟
موجودات غیر ارگانیک، هنر رویا بینی، معمای گرانش « اراده‌ی انگیزش هستی به تداوم حیات»
مسیر و جهت گرانش و حتا ماده‌ی سیاه و دروازه‌های ستاره‌ای، زمان و مکان. مغرب‌ها و مشرق‌های بسیار و .... مطالبی که هنوز کشف نکردم در کتابی موجوده که
محمد 1400 سال پیش به انسان هدیه داد
و ما ایرانی جماعت از همه‌ی این‌ها فقط،  وابستگی به غیر و بدبختی آموختیم