۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

فوتینا یک قرونه




بفرما فوتینا
کل بچگی ما بود و یک فوتینا
یعنی اصلن فرقی نداشت نوکر خونه‌تون ثروتمند باشه یا گدا
در وسوسه و بازی همه در یک سطح بودیم
دنیا به‌قدر محله‌هامون بود و حقیقت همان بود که در کوچه و پس کوچه‌ها رخ می‌داد
ما نه شک می‌کردیم در دین خدا و نه فکرمون بیش از خونه‌هامون می‌رفت
همه‌ی شوق کودکانه‌ام بازی با بچه‌های همسایه و یا رسیدن جمعه و بچه‌های دایی‌جان‌ها و خاله‌جان‌ها بود
ساعت سه یا چهار که همه سرگرم فیلم سینمایی و چرت بعد از ظهر می‌شدن
جیم شدن من به اتفاق دیگر بچه‌ها 
به شوق خرید یک فوتینا  از خونه برم بیرون 
و کیف‌ش پاشیدن آرد نخود‌چی‌ها به سر و روی هم تا رسیدن به کاغذ ده تا شده‌ی وسط فوتینا
گاهی پوچ بود و گاهی هم جایزه که مرد بقال می‌داد
اما اصولن فوتینا  در قانون خانوادگی‌‌ام   جایی نداشت
و یواشکی‌ش بیش از قانونی‌ش حال می‌داد
اصولن اگر حال یواشکی بد بود؟
پدر بزرگوارم آدم یواشکی به باغ حوا نمی‌زد و سیبی چیده نمی‌شد
خالق هم چون می‌دونست ممکنه عقل آدم به سمت خرد راه نده، براش ممنوع کرد
اونم به قید دو فوریت حب گناه رو قورت داد
القصه
برگردیم به فوتینا
فکر کن
نه مهپاره بود و نه اینترنت
تازه همه خونه‌ها تلفن نداشت
تفریح پسر بچه‌های محل سواری بر پشت درشکه بود و تازیانه‌ی راکب
تی‌وی روزی چند ساعت برنامه داشت و 
شب‌های تابستون کلی برق می‌رفت
وقت خواب یا ستاره می‌چیدیم و یا
 دل به صدای داستان شب رادیوی همسایه سپرده بودیم
و چه همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خوشبخت بودیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


سل کن ایی دل کوچیک من




اکه یکی توی زندگی فکر کنه به‌من بگه: ترسو
نه که سی این‌که دیو دو سر منم
زیرا
همه می‌دونن این منه من، چه سر بزرگی داره
دیگه از زندگی در دل کوه و جنگل‌م پیداست
یعنی خودم هم باورم نمی‌شه دستپاچه بشم،
خودم رو گم یا ببازم، 
یعنی دیگه وقتی می‌خوان جنازه لت و پارم رو از لای آهن پاره‌ای نابود شده توسط تریلی بیرون بیارن
نوک زبونم رو که نمی‌ذاشت حرف بزنم، کندم
بعد گفتم:
دست‌م نزنید
و فرمان دادم که چه‌طور بیارنم بیرون که بدتر ناکارم نکنن و بعد از هوش رفتم تا ....
خودم هم به خودم می‌گم: کله خر.
 یا به‌قول بی‌بی: سر بزرگ،  سره خور
اما
وقتی تو حواست به همه چیز باشه و در لحظه‌ی اکنون حاضر باشی
یه چیزها می‌بینی در حد معجزه
انگار که واحدهای زمینی و آسمانی، یکی یکی پاس می‌شه
ولی اگر مدام درگیر گفتگوی درونی باشی  
نه متوجه تفاوت این دو بنفش می‌شی




و نه می‌تونی ردپای اضطراب خودت رو این‌طور به وضوح ببینی
بفهمی که هنوز گفتگوهای درونی بسیار هست و ازش بی‌خبرم
نظر به فتح خوشه‌ی پروین ندارم
که سر به آستان درون دارم
این شاهد که
وقتی هول می‌کنم، عقل‌م از کار می‌افته
محاسبه و میزان ندارم
با عجله کاری انجام می‌دم که حالا اگر یک‌ساعت بعد هم بشه
اصلن کتاب خدا از دست‌ش زمین نمی افته
ببین تا جوانه‌های سبز زندگی رو بر سر پیازها دیدم
عقل و حس زیبایی شناسی و تناسب و .... هر چه بلد بودم تعطیل شد و هول هولی
پیازها رو کاشتم




گلدان به این گله گشادی
سنبل‌ها به هم چسبیده
این نشون می‌ده که حتا چشم‌م هم چیزی رو نمی‌بینه
خب حالا
کدوم این‌ها منم؟
اونی که سر بزرگه؟
یا اونی که خودباخته می‌شه؟





از دیشب ذوق داشتم که دیگه بریم برای خونه تکانی
از عید عقب موندم

یعنی دروغ چرا؟ آ آ آ آ
از همون وقتی که تکالیف مدرسه رو می‌پیچوندم و از پنجره‌ی اتاق فرار می‌کردم به حیاط خونه‌
تا دلم می‌خواست با دار و درخت خیال بافی داشتم
تا وقتی سرگرم کتابت بودم، دلم هوس مهمونی می‌کرد
درون کارگاه، جون می دم برای یه نموره کلفتی و نظافت خونه
وقتی هم بنا باشه نظافت کنم
به هزارو بیست یک دلیل هی می‌رم یه چیزی بردارم یا بذارم






جا موندم  بالکنی
یعنی خدا حلال کنه امروز جز باغبونی و نظافت تراس هیچ کار مهمی نکردم که این ذلیل مرده دست از سرم برداره
که : های دیدی باز خونه نتکونده موند

  وقتی روح‌م دلش طبیعت می خواد
می خواد دیگه
امروز روز طبیعت بود
ماشین نیستم که برنامه پذیر گردم
تمام سلول‌هام، عطر سنبل گرفته

از یک ساعت پیش هم مشغول پخش سنبل‌ها بین طبقات هستم
و چه حس فوق‌العاده‌ای بهم می ده
امروز دچار جادوی سنبل‌ها شدم
الهی شکر

نماز من 
سجده به زیبایی‌های توست

ای سیزده نود سه





هنگامی که به دست آوردهای سال رفته می‌اندیشم
و به این‌که باید از چه کسانی یا از چه چیزهایی قدر دانی کنم؟
یه‌نموره وا می‌مونم
سالی پربار رو پشت سر گذاشتم
اولین دلیل‌ش فهم خودم و نقش جدیدی از طراح بیگانه‌ای که حاکم بر وجودم شده
ذهن بیگانه
در اولین قدم باید از جناب شهبازی تشکر کنم
سی این که صدای مولانا رو به گوشم رسوند
این‌که تو عمری در یک مسیر مسافر باشی و به ریزه کاری‌ها پی نبری
سفری دشوار خواهد بود
و منی که می اندیشیدم، به راز بزرگ رسیدم
با دشمنی حقیق مواجه شدم
عمر ما به پیروی از مسیر کاستاندا طی شد
اما یک چیزی کم بود
نظر به دور دست‌ها داشتم و وقایع از سر گذشته و این‌که 
تموم شد دیگه
رسیدم
حالا می دونم باید از شر گذشته و .... خلاص بشم
منظر دیدم در گذشته‌های دور و مرور جا خوش‌ کرده بود
بی‌اون‌که بفهمم
قرار نیست کسی فیل هوا کنه
قرار نیست دیوار کعبه شکافته بشه یا برم مکزیک تا از ورطه بپرم پایین
اصلن لازم نیست جایی برم یا کاری بکنم
تنها کافی بود تمام توجهم رو به شخصیت پشت سکوت ذهن‌م بدم
این کاری بود که امسال آموختم
باید صدای روح‌م رو از پشت این همه همهمه‌ی مداوم ذهنی بکشم بیرون
و توجهم رو از دور دست‌ها فقط به همین لحظه‌ی اکنون بدم و بذارم
تا روح خودش مدیریت زندگی‌م رو به دست بگیره
هنگامی که به پریا می‌گم: بچه‌ها جان کمی آرومت بگیره و اجازه بده روح‌ت مسیر رو شناسایی و هموار کنه
فکر می‌کنه منظورم این است که باید وقایع مافوق انتظار رخ بده
در حالی که هیچ موضوع ترسناک و عجیبی نیست رسیدن به سکوت درون و شنیدان صدای خالق
که از درون با ما سخت می‌گه 
نه می گه خودت رو سر و ته از چاه آویزون کن
نه می‌گه: زندگی رو ول کن و به قیامت و مرگ بیاندیش
نه هیچ یک از اون ترس هایی که از روزگار آدم به گوش‌مون خوندن
و این فهم سکوت رو از شیخ رومی و آقای شهبازی دریافتم و از همین رو
از آقای شهبازی یک قدردانی ویژه بر گردنم هست
و این کلید امساله که موجب شد از وهم خودم جست بزنم بیرون





قلم بعدی سال گذشته
نقاشی‌ها بود
یعنی سال نود سه بیش از نوشتن و ساختن، کشیدم
و لذتی بی‌حد بردم  
زنگ تفریحی که می‌تونه تا انتهای عمر کش دار باشه
از دام رنکینگ و تائید بیگانه هم جستم
که بزرگترین جست زندگی‌م بود
مثل دیوونه‌ها رفتم کارگاه و داشتم خودم رو هلاک می‌کردم تا غیر بیگانه
بگه : ای‌ول. باریک الله. تو هم آدمی
ناخودآگاه به دام جدید افتاده بودم
بی‌توجه به لذت روح‌م، از غیر تائید نامه می‌خواستم







از وقتی با شیخ خوان هم راه شدیم
یک جمله‌اش همیشه در گوشم تکرار می‌شد
نمایشگاه نقاشی برای چی؟
بیان برات کف بزنن؟
تائیدت کنن؟
بگن تو چه موجود مهمی هستی؟
از بیرون خودت رو نگاه می‌کنی؟
یا از تائید دیگران برای خودت کف بزنی؟ 
 ..... القصه
مام یک عمر وارد این بازی‌های نمایشی نشدیم که پیش‌تر این منیت و کف زدن‌ها
پوست‌مون رو کند  
پارسال همه‌اش فکر می‌کردم:
عجب خریتی؟ 
همه عمرت نقاشی کردی ولی یک نمایشگاه نداری که به سایر دایره‌ی اهل قلم فیس بدی و برات سابقه‌ی کار باشه؟
این بزرگ‌ترین تله‌ی انفجاری سال رفته بود که اگر به‌موقع ازش جست نزده بودم
الان در جزیره‌ی گمشدگان داشتم هنوز دنبال دلیل بر زنده بودنم می‌گشتم
چه خطر بزرگی از سرم گذشت
فقط من می‌دونم


یک ماه تمام خودم رو باختم و به بستر وا دادم که:
دیدی از مرگ برنگشته بودم و فکر می کردم برگشتم؟ اگه نه بگو اون همه کتاب کو؟
مجوز گرفته و نگرفته؟
تازه کلی هم گلی کنار خونه خاک می‌خوره
یعنی در تمام این سال‌ها که اون‌همه خوش بودم که رفتم و پوز عزرائیل رو زدم و برگشتم
همه اش توهم بود؟
الان من در جهان توهمی بعد از مرگ گیر افتادم و. .... 
شماها هم به یاد دارید چه فاز منفی و سیاهی درگیرم کرده بود 
  اون همه بیماری دروغی و حکیم و دوا  تا رسیدن به فهم اصل مطلب
این‌که هیچ مرض و درد ندارم
می‌گی نه؟ 
این همه آزمایش و ..... علم  با سند و مدرک به من ثابت کرد هیچی‌ نیست و منم و یک ذهن مکار
که از بچگی‌م تا هنوز فقط هی خودش رو به مریضی زده تا جلب توجه کنه؟
از زندگی سیرم کنه؟
از اطرافیان انرژی بدزده؟
خودش رو لوس کنه؟
ناامیدم کنه؟
آره
شک نکن
یادم نمی‌ره چه گریه‌هایی که نکردم از مطب دکتر تا خونه
روز اولی که شنیدم نباید نقاشی کنم


و بخصوص شخص محترم، انوش رحیمی
آشنایی با ایشان و خرید کارگاه به همین‌جا ختم نشد و نخواهد شد
لوازم این آقا همگی روح دارند
یعنی از زمانی که منتقل شدن این‌جا، من هم حس غریبی پیدا کردم
یه جوشش جدید هنری
یک شوق خاص و کودکانه
شاید همین بودن این همه اسباب رنگ در کارگاه بود که حیاط بازی رو ساخت؟
اما برای منی که تا موهای ریخته‌ی سرم رو می‌سوزونم و ناخن‌های گرفته شده رو دفن 
که مبادا انرژی‌هام زیر دست و پای بیگانه، ارتعاش منفی پیدا کنه
چه‌طور می‌شه اون همه وسیله، خالی از انرژی‌های صاحب‌ اول‌ش باشه؟
روز اول فروردین با تماسی از ایشان یاد خواهم کرد و اگر هم شد  
برای عید دیدنی ایشان به خانه‌ی سالمندان خواهم رفت



خلاصه که زندگی، سال و ماه و هفته و ساعت
 دقیقه و  ثانیه 
از همه‌ا قدردان و سپاس‌گزار خالق که ، شانس تجربه‌های تازه هنوز برایم بسیار هست
القصه سال نود سه خسته نباشی و دستت درد نکنه که بسی پر بار بودی
بریم به سمت آزادی در 

سال  یک‌هزار و سیصد و  نود و  چهار


یک روز از صبح




پارسال همین وقت‌ها بود؟
سال قبل‌تر چی؟
باز هم همین‌گاه بود؟
دهه‌های رفته چی؟
....؟
بله هر سال در همین ایام ما مشغول تدارکات عید هستیم
عید هم به سرعت باد می‌آد و تموم می‌شه
با این حساب که تموم می‌شه؛ چه دردیه به این همه بکش بکش؟
این تمام مفهوم زندگی ما بر زمین
می‌دونیم همه چیز، از جمله عمرما تموم می‌شه
اما یه‌جوری نگاهش می‌کنیم که انگاری نباید تموم بشه
اما این مفهوم زمانه
بی فهم منظور انیشتن یا هاوکینگ از زمان
این‌که آغازی داشته یا نه؟ و آیا پایانی خواهد داشت یا نه، به کیهان شناسان مربوطه
این‌که این لحظه، مال منه
حق منه
باید از همه‌اش لذت ببرم
فقط به من مربوط می‌شه 
حتا اگر همه‌اش شادی‌های اندک باشه
تهش آلبومی درست می‌شه پر از خوشی‌های ریزه ریزه
که می‌شه بهش بگی شاد زیستم
گرنه که بنشینی تا با یک خوشی بزرگ به خوش‌‌بختی و رضایت برسی
شرمنده راه نمی ده

چرا پایین؟




اگه لایق زندگی باشی؟ 
حتمن هر لحظه شادی
اگر هم نه که لابد یه‌نموره کرم داریم
کانال ورق می‌خورد و بر تصویری وحشتناک ایستاد
دخترک داشت از طبقه‌ی بالا به قصد خودکشی، می‌پرید پایین
تنها اتفاقی که افتاد، یک لحظه سکوت ذهنی و فهم خودکشی
رفتی اون بالا چه غلطی بکنی؟
می‌خوای خودت رو بکشی؟
سی چی؟
در عشق شکست خوردی؟
تو رو نخواسته؟
دوستت نداشته؟
عاشقت نشد؟
یا ولت کرد رفت؟
جهنم
اگر فهم تو رو داشت، عاشق‌ت می‌شد.
 اگر عاشق بود، چاره‌ای جز عاشقی نداشت
اگر نه و داره می‌ره
خب بذار بره
چی می‌شه که یهو یکی فکر می‌کنه،باید خودش رو  برای یک نفر دیگه از صفحه‌ی زندگی محو کنه؟
در حالی‌که ما به عشق نیازمندیم
تا چهره‌ی بهتری از خودمون به ما نشون بده
همونی که خیلی دوست داشتنی، گوگولی مگولی .. .. اینا
مگه می‌شه کسی رو به زور خواست؟
عشق یا می‌آد یا نه
چرا باید من بمیرم چون اون من رو دوست نداشت
موضوع منه؟
 یا اون؟
 یا ذهن خودخواه؟
ذهن
فقط اونه که من داره
فقط اونه که کمر به نابودی ما بسته
فقط اونه که با خالق شرط بسته، نذاره زندگی کنیم
چه به خداوندگاری بر زمین
حالا هر کی فکر می‌کنه باید بپره
بفرما

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

این همه قشنگ



اصولن آدم تندی نیستم،
 برای نقاشی
یعنی برای هر کاری
اول باید مودش باشه, امواج  ابر و باد و مه و خورشید و فلک
هم بله
تا مثلن برم توی حیاط بچگی به رنگ بازی
با معادله و قرار و مدار و اینا راه نمی‌ده
به زور هم نمی‌شه. گند می‌زنه به کار
ولی اگه بنا باشه کاری هدیه بشه و مدت زمانی داشته باشم و ... اینا
این بلا به سرم می‌آد
سه روزه گردن از یک‌طرف گرفته
به سمت بالا هم خیلی تمایل نمی‌گیره که خشک شده این وسطا
بابت کار فشرده که مساوی‌ست با گند زدن به کار و هی اشتباه و اشتباه و اشتباه
رنگ‌هم شوخی نداره که هی بذاری و برداری
باید صبر کنی تا مرحله‌ی بعدی
و اگر عجله کنی و یه دلت وسط کارگاه و دل دیگه‌ات به باقی خونه تکانی و سنت عیدانه
که شاید نیمی از ذوق من در زندگی باشه
همین یک‌ماه
از وسط اسفند تا وسط فروردین



دیروز کار و هول هولی رد کردم پایین
غروب یکی از تکه‌ها رو برگردوندم بالا
زیرا
راضی نبودم
و وقتی تو تصویر آشنا کار می‌کنی، بی‌چاره‌ای
باید برابر اصل باشه
گرنه بی‌خود می‌کنی سراغ خوار مادر مردم بری
برو خودت رو بکش
دوباره تا شش صبح توی کارگاه بودم
ظهر هم تا ساعت هفت هم‌چنین
زیرا وقتی بناست کاری بکنی باید کامل و تمام باشه
گرنه که بهتره اصلن هیچ‌کاری نکنی
وقتی آب کل ساختمون تا عصر هم‌چنان قطع باشه
تو چاره‌ای نداری
جز حوض نقاشی



یک‌ساعت پیش سینه خیز و یک چشی خودم رو رسوندم به خاک‌ریز رختخواب
دیشب کلن سه ساعت نخوابیدم و باید غش کنم 
لابد؟
اما از خوشی و ذوق این‌که از کل ماجرا خلاص شدم و دیگه اضطراب ندارم
خواب از سرم پرید و نمی‌شه بخوابم
الانم چوب کبریت گذاشتم که چشمم ببینه چی می‌نویسم؟

اگر به‌جای همه این هول و ولا سر صبر به هر دو کار می‌رسیدم
شاید الان هنوز گردنم درد نمی‌کرد
حالا از فردا بریم سراغ این خونه‌ی بدبخت که از پریروز یه‌پاش مونده همین‌طور بالا تا زیرش رو تمیز کنم





اما



ای خدا
منو این مدلی بکش
لطفن
ما که بناست یه‌روزی و یه‌جایی بمیریم
لطفن یه‌جا همین جوریا باشه

آدم اگر می‌میره هم با عطر این همه سنبل باشه
ای خدا چنی خوش‌م با این همه خوش شانسی
این همه قشنگ
این همه زندگی
این همه رضایت
این همه خدایی
خدایا
خدایی‌ت رو عشق است












اینم پیر سال و ماه
گل امسال به‌قدری کوچیک شده که می‌ترسم عمر این خانم به سال دیگه نرسه






دیروز کلی اسباب قنادی خریدم
اسباب ؟ نه
مواد اولیه
آرد نخودچی، آرد برنج و ... برای شیرینی پزی عیدانه
خب اینا همه‌اش می‌شه عید دیگه؟
نوعی حرکت ساحری برای رسیدن به سطحی بالا از لذت بشری
عید و عیدانه
زندگی عید است
باید هر لحظه‌اش را با سرور و شادی زیست














محض اطلاع
همشهریان دانشمند باغبان باشی گرام
اصلش همون تاریخ ،   اول دی ماه  برای کاشت پیاز سنبل صحیح به نظر می‌رسه
سری دومی‌ها هنوز باز هم نشدن



نفس بکش
عمیق
عطر زندگی‌ست

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

کهنه برو، نو بیاد






روزهای آخر سال بی‌بی‌جهان کلی چیز از خونه بیرون می‌ریخت
از ظرف لب پر تا بلور ترک برداشته و ..... و یه چیزهایی هم حتمن هر سال می‌خرید
مثل، آینه‌ی نو. چراغ گرد سوز ، کوزه‌ی جدید
تا وقتی بی‌بی بود تابستون‌ها کوزه‌ی آب خنک ش کنار ایوان خونه‌ی سلسبیل بود
همون کوزه رو شب چهارشنبه سوری سکه می‌ریخت و از بالای بودم ول می‌کرد وسط کوچه
نه فقط بی‌بی
تقریبا اهل محله‌ی کودکی
آب حوض تازه می‌شد و چرک و تیرگی از خونه بیرون ریخته می‌شد
ما بچه‌ها می‌خوندیم: کهنه برو نو بیاد و از ته دل می‌خندیدیم و باور داشتیم از فردای عید
همه چیز
همه چیز
حتا خدا
تازه می‌شه
خانم والده تعریف می‌کرد زمانه‌ی دورتر تا کار به شستشوی آب انبارها هم می‌رسیده
و چه زمانه‌ی وحشتناکی بوده 
شکر که من نبودم
منه وسواسی و آب لوله کشی نشده
ای، وای بر من
برگردیم به اصل داستان
ما که از عصر بی‌بی دیگه از این کارها نکردیم
ولی این ساختمون گذاشته شب عیدی خل شده
فکر کن هر چی لوله پوله‌ی چهل ساله اون زیراست یکی یکی ترکیده
یه شب شوفاژ نداشتیم
الان شوفاژ داریم آب نداریم
داستانی، مفصل
یعنی بهتره این‌طوری نکاهش کنم تا این‌که حرص بخورم 


کباب یادگاری



ای تو این آخر سالی یادی هم از بزرگ‌خاندان، حضرت پدر کنیم
بل‌که یه قلمبه انرژی خوشگل‌مزه رفت تا بعد چهار انرژی
و پدر لبخندی زد
گو این‌که او دیگه نه پدر کسی‌ست و نه حتا خودی که بود
القصه
حضرت پدر جمعه‌ها ظهر بش خونه‌ی ما بود
یعنی خونه‌ی خانوم کوچیکه
البته نه که گمان کنی حضرت‌ش یک تخم مرغ به عمرش نیمرو کرده باشه
القصه
یک کباب معروف داشتیم، به‌نام کباب یادگاری
که صد البته هم دست پخت شخص خانم والده
جمعه بود و :
خانم از اون کباب‌های یادگاری‌ت درست کن که فقط از دست تو بر می‌آد  
تا................. بیماری قلبی و باطری و انواع رژیم غذایی ..... چند سال بعد
  مراسم هفت ایشان در باغ فم
دور تا دور سالن بزرگ دخترها به نوبت جیغ می‌زدن و از حال می‌رفتن و گاه :
- کجایی پدر؟ بیا تا خودم برات کباب یادگاری بپزم
من‌که خیلی جرات سوگواری نداشتم و پیش خواهران کلی سابقه دار موش بودم 
توجهم رفت به سمت بانو والده که به ناگاه خاموش شد
حتمن او هم داشت فکر می‌کرد
که: ای  ..  کباب یادگاری؟
بعدش که غریبه‌ها رفتند و خودی شدیم
کاشف به عمل اومد پدر هر بار منزل یکی از دخترها کباب یادگاری می‌خورد 



آی خانوم، کجا می‌ری؟



من شکمو هستم؟
نه
اگر نه که از زیر در رد نمی‌شدم
اما چی؟
تا پریا بود و جمعه جمعه بود، 
منقل من هم یه پای جمعه‌های همیشگی بود؛ 
یادگار عهد پدری و کباب یادگاری معروف پدر
مثل شیرینی‌های روز جمعه
اما از سر تنبلی؟
شاید
از سر بی‌میلی به روزی حلال؟
از سر دل بستن به خاطره‌ها؟
یا شاید خودم رو قابل توجه نمی دونم؟
نه
زیرا
تا همین پارسال‌ها که یه‌پام چلک بود
به مناسبت دسترسی آسان به  اسباب لهو و لعب
نه به این‌که دارم چی می‌خورم فکر می‌کردم و نه به این‌که
تنهام و یا پریا نیست
اون‌جا معمولن تنهام و در نتیجه هرگونه خورد و خوراک و داستان
تنها از مدهای خودمه و  تنهایی
اما این‌جا چون همیشه پریا بود  ....؟
القصه





امروز طبق معمول روز خرید و ... اینا
از خونه با خودم قرار گذاشتم، جوجه کبابی هم بگیرم 
نه سی این‌که عاشق جوجه کبابم و یا خیلی همت بالا داشته باشم برای راه انداختن دود و دم
فقط سی  احترام به خود
یعنی چه همه باشن و چه من تنها
این زندگی از کوچکترین ذرات تا .... الی آخر سهم منه
و دلیل نمی‌شه با بود و نبود افراد زندگی من دچار تغییر بشه
خلاصه که ما رفتیم و باز هم این ذلیل مرده نذاشت جوجه هم لیست کنیم
همه رو گفتم آماده کنه و رفتم سوپر بغلی
وقتی برگشتم کارت و کشیدم و ... بار داخل صندوق رفت
هنوز داشتم این دست اون دست می‌کردم که شاگرد مغازه هراسون دوید که:
آی خانووووم آی خانووووم
فکر کردم خدا نکرده مار گزیده باشش؟
- ببخشید  اشتباه کردم اون بسته جوجه  مال شما نبود. 
- خب از صندوق بردار
- نه . اشتباه از من بود، مال اون خانوم رو با شما حساب کردم. باید برگردیم تا مبلغ رو برگردونم
یه نگاهی بهش کردم به این معنا:
یعنی فکر کردی الان تا اون‌جا برمی‌گردم؟
سر تسلیم خم کردم و با خنده گفتم: 
عیب ندازه می‌برمش. بذار باشه
یعنی وقتی اختیار زندگی از جای پارک تا خرید خونه رو به دست بگیره
نتیجه کلی غافلگیری، حرف مانند
یا خرید کارگاه استاد رحیمی که هنوز مثل یک رویای آخر اسفند می‌مونه


من که نه حوصله ی شنیدن هزارباره ی قصه های فداکارانه ی مادر نمونه مامان والده رو هیچ گاه نه داشتم و 
نه بابت هزار سال عمر رفته تاجی به سر بانو والده گذاشتم
نه دختر من می ذاره و نه دخترش برای او
البته اگه بچه ای باشه
نمی دونم این  از گلو خودت بزن
حتا اگر بناست بعدش بریزی زباله 
 نخور
نکن
نگیر
نبر
نداشته باش و .... هزار وصله ی ناجور به مادری
چه ارتباطی با اصول مادری داره؟
ما بچه بودیم و جهان هم پدر سالاران
وسط ته دیگ و رون مرغ و .... می‌رفت برای پسر خونه
به ما بال‌ش می‌رسید
مادر هم که شدیم همونا رو گذاشتیم برای بچه‌ها و باز همون بال خوردیم
فکر کنم این ژن از زمان قحطی و سال های جنگ جهانی و جنگ عراق و

..... اینا به ماردران ایرانی رسیده باشه
البته برعکس هم دیدم که از گلو اولاد می کشه بیرون
ولی اندک





Danial's night




هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم
هیچ‌کاری رو با اردنگی از خونه بفرستم بیرون
تازه حالا که نگاهش می‌کنم، می‌بینم یه‌ور دامنش ایراد داره
اما تموم
مگه خدا هی با مخلوق‌ش ور می‌ره
اصل کار همون لحظه‌ای‌ست که کار برابر چشم دل حاضر می‌شه
تا نقش بستن خط و رنگ می تونه اندکی و یا مانند من و توام با خونه تکونی
کش بیاد
تا جایی که دو روزه گردن درد امونم رو بریده
یعنی صبح چشم که باز کردم، انگار فحش ناموسی از در و دیوار اتاق می‌ریخت روی سرم
که بابا مردم عید رو بردن تموم شد
چه نشستی ؟
مگه کسی شب عیدی نقاشی دست می‌گیره و .... اینا
به قید دو فوریت پریدم کارگاه
البته بعد از چای احمد عطری کنار گل‌ها
تند تند هر دو کار رو تموم کردم
زنگ زدم اخوی که بدو بیا این‌ها رو ببر، من خودم می‌ام دیدن دل‌آرام
فقط ببر که مردم از گردن درد
اومده می‌گه:
این‌ها که خیسن‌ند هنوز؟
یه نگاهش کردم و گفتم:
ببین من کرم رنگ خیس دارم
تا قیامت هم این‌جا بمونه
  دارم هی رنگ می ذارم
می‌مونه به ویرایش کتاب‌م که می‌رسید به باز نویسی

۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

از رحم تا مطبخ




رفتم مطبخ چای بریزم
چشمم افتاد به شیشه‌های بخار گرفته‌ی مطبخ
بارون بیرون
و بوی سوپ مرغ بر اجاق
و گرمای مطبوعی که به‌ناگاه خوش خوشانم شد
خاک‌بر سرم
فطرتن پستم و جای‌گاهم مطبخ؟
نه تا برگردم این‌جا، موضوع رمز گشایی شد
کی؟
وقتی از هال باریک مطبخ پیچیدم به سراسرای یه نموره سرد
ابر در حال بارش
و روشنی زیادی اتاق‌های جنوبی توچشمم زد
یک قدم به هال برگشتم
چه گرمای مطبوعی!
چه حس امنیتی!
چرا؟
چشم‌ها رو بستم و دوباره و سه‌باره و چندباره نفس عمیق کشیدم
تنها خاطره‌ای که به‌یادم نزدیک بود
امنیت جنینی بود « مدینه‌ی فاضله » 
رحم مادر
تاریک، گرم، امن
غذا حاضر و آماده

درد و بلا این شانتال




تا هنگامی که در رفت و آمد کار هستم و یا در کارگاه مشغولم
هیچ
کافیه بفهمه کاری ندارم و نشستم یه گوشه، مثلن تی‌وی ببینم
می‌فهمه سرم خلوت و جون می ده برای بازی
دیگه این طناب به دهان و یا دنبال‌م راه می‌افته
یا می‌نشینه یه گوشه بهم زل می‌زنه. 
ان‌قدر نگاه می‌کنه تا نگاهش کنم
اگر زیاد خودم رو به نفهمی بزنم
هی جا عوض می‌کنه و تا جایی که یا می‌ره جلوی تی‌وی و یا صاف می‌آد  جلوی من می‌ایسته
که عاقبت ببینمش
و بخندم
خندیدن همان و به تاخت آوردن طناب  همان
حالا
همین طناب که از کی توی دهانش و راه افتاده دنبال‌م رو 
به ناگاه کشف می‌کنه
تا می‌گم: شانت طناب بده
تازه یادش می‌افته: 
- اه.... طنابم !!!غلت می‌زنه. می‌چرخه و دقایقی به طناب مشغول می‌شه چنان که تو گویی
تا همین الان طناب رو ازش قایم کرده بودم و تازه پیدا کرده
می‌گم: سگ توله تو که می‌خواهی تنهایی بازی کنی؛ چه‌کار به‌من داری که شدی سایه‌ی دومم؟
خودت با خودت بازی کن دیگه

من کی شبیه شانتال بودم؟
شانتال هم نشدیم
چرا بچگی م



من هم مانند شانتال بودم
تا وقتی سرگرم این اسباب‌بازی، دنیا فقط همین بود
وقتی ازم می‌گرفتن‌ش بی‌شک گریه می‌کردم
ولی به ثانیه کافی بود یکی دیگه پیدا کنم
اولی یادم می‌رفت و به دومی چنان مشغول می‌شدم که تو گویی در جهان هرگز چیزی جز اون نمی‌خواستم
ای خوش به‌حال بی‌ذهنی
پس سی چی ما اشرف مخلوقات شدیم؟
ایی شانتال از من خوشبخت‌تر نیست؟
نون‌ش حاضر، آب‌ش حاضر
دیروز موهاش رو زدم
سردش شده
رفته لباس‌ش رو آورده تنش کنم
بعد می‌گن: حیوانات شعور و فهم ندارن و ما داریم
دیشب موندم توی سرمای رادیاتور به‌ناگاه مرده
ولی نرفتم توی اتاق پریا بخوابم که بخاری داره، نه که غصه‌ی دلتنگی خفتم کنه   
امروز سرماخورده و از این اتاق به اون اتاق می‌رم
سی همین نقطه ضعف کوچکی که دارم
اینه تفاوت من تا شانتال

با وقارت تمام و خالصیت جهان، ایرانی‌ بودن خودتون رو ثابت کنید





اصولن از بچگی با طایفه‌ی نسوان یه مشکلاتی داشتم
البته نه که بزرگ ها
نه
خدایی نکرده نه‌که فکر کنی حقم رو خوردن یا یه چی تو این مایه‌ها
در کل سال‌های تحصیل حتا با یک دخت حوا رفاقت نکردم
 زیرا از اون بالا نگاه‌شون می‌کردم
مگه آدم برای مرد ماتیک می‌ماله؟
...
نه‌که فکر کنی   این بانو نشانه‌ی جمیع نسوان ایران می‌شه
خیر
این‌ها از دختران بانو لیلیت همسر اول آدم هستند 
فقط کافی‌ست پای یکی از پسران آدم به جمع دختران بانو لیلیت باز بشه
کل جمع می‌ترکه
و چیزی به‌نام دوستی و صفا و .... اینا نمی‌مونه

کی این پسران مادر مرده‌ی آدم رو از راه به در کرد؟
خود ما طایفه‌ی نسوان که به چیزی جز منافع شخصی نمی‌اندیشیم
به یکی گفتم:
بابا این اگه وفا داشت به همسرش می‌داشت که مادر بچه‌هاش هم هست
و پاسخ شنیدم
- کی؟ اون زنیکه شلخته که به سیزده می‌گه: سینزده؟ و بوی قورمه سبزی‌ش تا سر کوچه می‌آد؟
خب  پس چی؟
مگه به تو هم یاد ندادن بزرگ شدی راه مردان رو می‌تونی از طریق شکم فتح کنی؟
چه غلطی کنند این بانوان همسر که به دل پسران آدم خوش بیاد و هرز نپرن
این شما و این وقارت تمام 
دست سینا هم درد نکنه
البته که اصولن برنامه‌هاش لوسه
اما این یکی خیلی خوب بود







عجب برفی




این دیگه از اون برف‌هایی‌ست که همیشه ازش می‌ترسم
برف بیاد و درختان پر از جوانه باشند
البته که آدم ترسو همیشه ابزار مختلفی برای مواجهه با نگرانی‌هاش داره
از جمله نایلون مفصل
همین که سپیدی‌ برف بر هوا هویدا شد
جنگی پریدم بالکنی و روی تمام جوانه‌ها رو کشیدم
از همه بیشتر نگران درخت انگورم که پر از جوانه‌های ریزه
گرنه امین الدوله و نسترن‌ها بلدن چه‌طور از خودشون مراقبت کنن
با این همه سرتا سری نایلون کشیدم
و خدا رو شکر کردم که حیاط ندارم
در حیاط چه می‌شد کرد با این برف بی‌هنگام؟
به هر حال الهی شکر و سپاس‌گزار این نعمت پربها هستم
خلاصه که عزیز دل
زندگی جنگ است و دیگر هیچ
البته برای کسانی که دلی پر از آرزو دارند
ماهم یک زمانی کلی آرزو مندی داشتیم و قلبی سنگین از بار
هر وزشی هر ورود و خروج بی‌هنگامی می‌تونست کل پایه‌های زندگی‌م رو متزلزل کنه
قربونت برم آزادی
به قول شیخ
آزادی در بی‌آرزویی‌ست
چو از ره  نیاز درایی
قیمتت پیداست

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

عشق؟




یه وقت‌‌هایی ترجیح می‌دیم یه چیزهایی رو نشنوم و دچاری کری،‌ مصلحتی می‌شم
و گاه نمی‌دونم آیا تمام چیزهایی که می‌شنوم و یا نمی‌شنوم
از همین قسم باشه یا نه؟
کمی مایه‌ی تشویش می‌شه
به وقت خودم،  نزدیک یک‌ساعته رفتم بستر
مثل جنازه و خسته افتادم که بخوابم
تا بود به صدای فریحا گوش می‌دادم و از سر جبر
بعدش سعید خان و شورا 
اتفاق بسیار عجیبی افتاد
به‌قدری جالب که نشد بخوابم و نیام این‌جا بگم:
کشف کردم
کشفی عظیم و درحد معجزه
فقط امیدوارم این قسم تجربیات در همین حیطه‌ی زمانی حضور فیزیکی باشه
نه وقت الودا و دار فنا
چون اون‌موقع بهتره سکته‌ی درجای مغزی کنی و به‌قول گلی مخ‌ت داغون شه و خون بپاشه به همه‌جا و .... اینا
تا بخوای دم رفتنی بفهمی
سه شد
شاید همه اش
شاید برخی
شاید فقط یکی که کل باقی رو پوکونده
القصه 
ای شهریار جوان‌بخت
از خستگی نفس‌م بالا نمی‌اومد و زور می‌زدم بخوابم
همه توجهم به اصرار بر سکوت درون بود و بی‌تعصب دیالوگ‌ها رو می‌شنیدم
گاه خون‌م به جوش می اومد
یادم می‌رفت چه‌قدر همه‌جونم درد می‌کنه و خسته است
دلم می‌خواست از جا بکنم و تی‌وی رو بکوبم به دیوار
اما کجاها؟
جاهای عشقولانه
اول این‌که کلی برای خودم تاریخچه‌ی مبارزاتی دارم در شناخت و درک عشق
سی همین‌م خیلی زود پرونده‌اش برای همیشه بسته شد و حکم دادم، عشق مرضی‌ست در حد
حصبه یا وبا
نوعی ویروس کاملن خودخواهانه که فقط می‌خواد
بعدهم پرونده رو گذاشتم زیر بغل ذهن بیگانه و فرستادم راست کارش
اما من کدوم عشق رو می‌شناسم؟
همون بیماری‌هایی که در ابتدا درد است و تب و لرز و فراق؟
بعد زیاده که شد، شدت تنفر است و انزجار؟
کدوم عشق رو تا تهش دیدم؟
تا ته چی به چه نتیجه‌ای رسیدم؟
منی که ان‌قدر صبوری و بخشش ندارم دو تا دیالوگ از دهان آرتیست‌ها تحمل کنم؟
منی که جای آرتیسته صد دفعه می ذاره می‌ره؟
من عشق می‌شناسم؟

تا همین‌جاش




دوست عزیز که به سنت هزار ساله‌ی تمامی دوستان عزیز
هرگاه دچار کمبود انرژی می‌شه و دنبال یه گوش مفت می‌گرده که برای تمدید انرژی 
کل انرژی‌های منفی تولیدی پیرامون‌ش رو خالی کنه
یکراست اومد سراغ من
کلی جیغ، ویغ
داد هوار که آی:
منه بی‌چاره
منه بدبخت
هی می‌آم یه چی بگم
یه چی بپرسم که اصلن بفهمم موضوع چیه
مگه می ذاره
تا صدام درمی‌آد،
جیغ بنفشش درمی‌اد و نمی ذاره حرف بزنی و دوباره ادامه داستان
در نتیجه سکوت می‌کنم و توجهم رو می دم به صفحه‌ی تی‌وی و دنباله‌ی سعید و شورا
ته همه‌اش می‌گم:
پدر بیامرز تو از بابت یه چی ترسیدی که من نصفش‌ هم نمی‌فهمم یعنی چی
نه می‌ذاری حرف بزنم و نه حتا مجالی تا بهت بگم:
عامو اینا که گفتی یعنی چه؟
آخر همه‌اش که یه فرصت دست داد
گفتم :
ببین اول بگو اون اصطلاحاتی که گفتی معنی‌ش چی می‌شه؟
 تا بفهمم چنی ناراحتی و چنی باید دل داری‌ت بدم
بهش برمی‌خوره
قهر و اخم و تخم و می ذاره می‌ره که :
دستم انداختی؟
بابا   به کی باید بگم:
قرار نیست من همه چیز بدونم
ای مسلمونا
به خدا تا سر همین‌جاش بیشتر نخونده بودیم


۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

نفس بکش،.............. عمیق




  کی می‌شه این‌جا
عطر این‌ها
طعم شیرینی‌ها 
و مزه‌ی زندگی هم آپلود کنم؟
ای خدا تا اون روز من رو نگه دار که ناکام از جهان نرم
گاهی به پریا می‌گم: 
خوب بود الان برات قورمه سبزی آپلود می‌کردم؟
می‌گه:
 تنها جایی که افسوس می‌خورم چرا رشته‌ی کامپیوتر رو ول کردم همین‌جا ست
بخصوص وقتی دلم جوجه کباب می‌خواد






















سال سیزده نود و سه



من به سال نود و سه چی اضافه کردم؟
  حساب نمی‌کنم
 سال سیزده نود و سه چه به من هدیه داد؟
 وقتی این صفحه رو ورق می‌زنم، روزی که به استقبال سیزده نود سه رفته بودم رو نگاه می‌کنم
 خیلی نمی دونستم در حقیقت این سال چه در پیش روی من تدارک دیده
اما مطمئنم طی این دوازده‌ماه رفته
کلی آموختم
تجربه کردم
در آسایش بودم
کلی خودم رو شناختم
مسئولانه در برابر کودک درونم جابه‌جا شدم و
کودکانه تمام سال تا می‌شد در باغچه‌ی کودکی
رنگ بازی کردم
خلاصه که کلی با سال رو به پایان حال کردیم
کلی وسط گل‌ها با هم پلکیدیم و چای خوردیم
و من سیگاری دود کردم و او چپ چپ نگاهم کرد


و از همه نکو‌تر آشنایی با پیام و زبان شیخ قونیه، به لطف پرویز شهبازی
کلی بهم جهت داد و اضافه‌هام رو ریخت
وقتی وسط لحظه و ساعت، روز ماه
قرار داریم نمی دونیم در حال ترسیم چه طرحی عظیم‌یم
وقتی ازش بیرون می‌آیم
تازه متوجه تاثیر و تغییرات موضوع در زندگی می‌شم
به کل پارسال که نگاه می‌کنم
کلی موزی بازی ذهن بود و هی خودش رو زد به مریضی
من هی دست‌ش رو خوندم و خودم رو جمع کردم
کلی منه ناشناس و اضافه داشتم که از دستم در رفته بود و
به لطف گنج حضور شناسایی شد
خلاصه که کلی سپاس‌گزار مولانای چرخان و رنگ و بزم عشق
 در سنه‌ی سیزده نود سه شدیم


آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خوشبختی، خریداریم




باید به سنت هر ساله برم به سمت ترک سال کهنه و ورود به سالی جدید  
همون سال‌هایی که هزار ساله  قراره وقتی می‌آد
زندگی جمیع بشریت عوض بشه
شاید هم شده باشه و سر حساب انگشت‌هامون جا نشه
ولی من‌که
اوه ه ه ه چه‌قدر منتظر نشستم تا سالی تازه وارد
به یمن قدم‌های از لای زرورق دراومده‌اش 
منو کلی خوشبخت کنه
خودمون که عرضه‌ی خوشبخت بودن رو نداشتیم
از مفهوم کامل‌ش هم هیچ شناسه‌ای در دست نداریم
که اگر تشریف فرما شد، بشناسیم که این
خود خوشبختیه
زیرا که ما همیشه شنیدیم عده‌ای در پی خوشبختی یا کوچ کردن
یا از دیوار راست بالا رفتن
یا هم اصلن زندگی نکردن و فقط منتظر نشستن
منتظر ناجی بیرونی 
نه که فکر کنی به باوری انتظاری غلط و بیهوده دل خوش کرده باشم
نه به‌جان خودم
من که ماه
دنیا هم ماه
ولی هنوز  روی ماه‌ش رو ندیدم
اما چون دنیای منه، حتم دارم حتمن یه روزی باب میل من می‌شه
چرا که نه؟
 خدا هم تازه باب اندازه‌ی فهم من وجود داره
هستی به قدر تحمل ذهن‌م گسترش یافته و الی آخر
چرا که بنا نباشه اون شاهزاده‌ای که در یکی از اون شب‌های هزار و یک‌شب
که در رویایش سرگردان شدم 
عاقبت مانند پرنس، سیندرلا پیداش بشه
حالا با اسب هم نشد؟
با ویلچر
سن من هم داره می‌ره بالا و لعنت به من اگر هنوز منتظر یک جوانک سی‌ساله باشم


Reza Sadeghi Asheghetam رضا صادقی عاشقتم


یعنی ترانه‌ی عاشقانه رو باید عاشقانه شنید
هر بار به این ترانه و صدای همیشه عاشق رضا صادقی گوش می‌کنم
باز به‌یاد می‌آرم که 
حتا به‌قدر شنیدن
یک ترانه‌ی عاشقانه
تنهاییم
چه‌طور می‌شه بی فهم عشق
بی حضورش این فریادهای از ته دل رو درک کرد؟