۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

بازگشت به بهشت



سوای ساختمان‌های روبروی
این دیوار سیمانی از همه بدتر است
بخصوص که زاویه ی تخت و اتاق خواب که کنار این دیوار می‌شه
موجب می‌شه صبح به محض بیداری نگاهم با این سیمان‌های سخت و تیره  مواجه بشه
و هیچ چیز بدتر از این نیست
سی همین هم ایوان طی سال‌ها به این روزگار افتاد
با وجود این ها که طراحی خاص ذهن منه
مرز نگاه‌م مشخص شده
چشم من دیگه نه سیمان می‌بینه و نه ساختمان‌های آن‌سو تر
این خاصیت ذهن همه است
برای خودش خط افق داره
با بعدش کاری نداره
و موجب شدم ذهنم در همین خط افق سبز گیر بیفته
قد نمی‌کشه به ان‌سو ترک
این حکایت زندگی همه‌ی ماست
مهندسی خط افق
چی رو در زندگی ببینیم؟
به چی توجه کنیم
حتا اگر دنیا جایی تلخ و سیاه
این منم که تعیین می کنم به چی توجه کنم و انرژی بدم
همین‌طور هم موضوعات زندگی رو مهندسی می‌کنم
به چه چیزهایی نباید اصلن توجه کنم، انرژی بدم، خودم رو گیر نندازم و ..... اینا
اگر تونستی مهارش کنی و تو تعیین کنی به کدام سو چشم بندازه
کی حرف بزنه؟
کی باشه و کی نباشه
این تنها راه بازگشت به بهشت است 





بفرمایید چای احمد عطری




از جمله اقدامات مفید صبح امروز 
خوردن صبحانه بود
کاری که به جز زمانی که شمالم و میهمان دارم ممکن نیست
یعنی از بچگی یه‌کاری باهام شده که عادت خوردن صبحانه از سرم افتاده
امروز که با برنامه از بستر کندم
دلم صبحانه خواست
یعنی دروغ چرا؟
صبحانه رو فقط باید صبح اول وقت خورد که هنوز آفتاب پهن نشده
این‌هم لابد به زمان کودکی است که هنوز هوا تاریک بود سوار سرویس می‌شدیم
ال‌داستان که به قید دو فوریت من بودم و نون و کره همراه حلوا ارده
باز هم به سبک کودکی
فقط چای جهان عطری‌ش سلیقه‌ی شخصی خودم‌ه
نه بی‌بی جهان
تنها زنی که از خواب‌ش می‌زد و به‌من صبحانه می‌داد
زمان دایه قدسی هم صبحانه بخور نبودم
شاید اصولن با صبحانه قهر کردم؟
از وقتی بی‌بی رفت
خلاصه که امروز سعی کردم دوستش داشته باشم و بعد احساس خفگی نکنم
من و گل‌های ایوان و قدری صبحانه‌ی کودکی
و تو بیاندیش به این که در این اتاق زاویه اگر خودم به خودم مهر نبخشم
چی می‌مونه ازم؟
گذشت روزگاری که حتمن یکی باید می‌بود تا به‌خاطرش کاری انجام بشه
در اکنون شخص اول مملکت وجود خودم هستم با قدری نون
نان و نحوه‌ی تهییه‌اش مهم نیست
مهم قصد من که می‌خواد به خودش تنها تنها احترام بگذاره




لحظات اول بیداری





یه چیزهایی آدم رو کلافه می‌کنه
از جمله ، همین‌که تا چشم باز می‌کنم؛ می‌پره روی کولم و یه ضرب ور می‌زنه
یعنی
از بچگی همیشه این طور بوده که چشم که باز می‌کنم تا بیداری کامل یه چی نزدیک نیم ساعت زمان می‌بره
تا بیدار بشم
در این نیم ساعت هر چه بگم و انجام بدم، باطله
زیرا با بیداری کامل از همه‌اش پشیمون می‌شم
سی همین از خیلی سال پیش حساب این نیم ساعت رو از کل زندگی جدا کردم
امروز به این فکر کردم
مگه نه‌که هنگام خواب می‌ریم باطری‌های انرژی رو شارژ می‌کنیم؟
چرا تا بیدار می‌شم برجکم هدف دشمن می‌شه؟
و به ناگاه فهم کردم که:
کل روز که بیدار و هوشیارم، مراقبم دهان باز نکنه
وقتی هم که می خوابم، یعنی بیهوش شده که تونستم بخوابم
اما
همین‌طور منتظر می‌شینه بالای سرم که تا چشم باز می‌کنم و هنوز گیج بین دو زمان و مکانی‌ام
یه سوژه می اندازه و حالم می‌ره تو پیت 
به عبارتی ترفندش شده برای ربایش انرژی دریافتی من از فر ایزدی
که احیانن ما در خواب به مراکز انرژی می‌ریم برای تغذیه و .... اینا
امروز هوشیارتر بیدار شدم
همون‌طور که در بستر هنوز دنبال باقی خواب می گشتم
توصیه داد
نادر
مامان
همون‌طور نیمه جون نفس‌های عمیق کشیدم
هر فکری که ارائه داد رو در هوا قاپیدم و نفس‌ش کشیدم و پس‌ش دادم
برای همین تند و تند سوژه رو تغییر داد
من هم با تغییر موضوع همراهش رفتم
باور کن هنوز خواب بودم ولی حواسم به این بود که نذارم دم صبحی شکارم کنه
و خیلی خوب بود
باید سعی کنم به وسیله‌ای هوشیاری لحظات اول بیداری و حفظ کنم
شاید باید یک چیزی بچسبونم به دیوار اتاق روبروی تختم؟
چیزی که به محض بیداری یادم بندازه دم به تله‌ی این ذهن نکبت بدترکیب باشم

کوزه



امروز از اون مدل های بی‌قواره و شاکی چشم باز کردم
همون لحظه‌ی اول یقه‌ی خودم رو گرفتم که:
تو اصلن چه غلطی کردی در این دنیا که به حساب‌ خودت یکی بیاد؟
تا برم برای چای احمد عطری و اینا فهم کردم امروز بناست ماست خورم مدام توی دست ذهن باشه
برگشتم تی‌وی رو روشن کردم و برگشتم به مطبخ
از اون دور دورها صدای آقای شهبازی رو می‌شنیدم
اما نه به وضوح
چای دم شد و می‌رفتم به سمت ایوان که یک چیزی شنیدم
شاید یک کلمه بود که خودش باقی معنا رو هویدا کرد
کوزه
چه‌طور می‌تونه اقیانوس کوزه‌ای را غرق کنه؟
تصویر در ذهن مجسم شد و انگار یه چیزی از درون‌م رفت و آرامش برگشت
دیدم بهنرین جواب همینه
قرار بوده چی بسازم؟
چه غلطی بنا بوده بکنم؟
مهم‌تر از این که خودم رو ساختم؟
آره به جان والده‌ام؛ پرسش خوب و پاسخ بهترین بود
همه دارن می سازن
برج، بارو، پارو، کلنگ، ............. این چیزها ولی من برای ساختن هیچ یک از این ها نیامده بودم
امسان برحسب نیاز شکل می‌گیره
از وقتی چشم باز کردم و دنیا رو دیدم، نیاز درش نبود
یا اگر هم بود به فهم نیاز نکشیدم
سی همین‌هم برای خودم ول ول چرخیدم
در کل این زندگی فقط آموختم، هی آموختم و آموختم
اما هرگاه به سمت ساخت و ساز مال دنیا رفتم، راه را بسته دیدم
خدا عقل رو به آدم عاقل داده
مام سی‌همین قصد کردیم به جیب حضرت پدر بسنده و صرفن خدایی کنیم
چه دردیه اصلن؟
اگر بنا بود بشم حاج‌کاریابی لابد من هم نابرادری‌ها از خونه بیرون می‌کردند و باید می‌رفتم در مسیر حاج ابراهیم شدن
اما حضرت پدر از پیش فکرش رو کرده بود که نیاد به سرمان همان که بر سر خودش آمد
پس اگر مقرر شده از این جا جهان رو آغاز کنم
پس لابد برای پول سازی به این جهان نیامده بودم
تنها کار من در این جهان ساختن بهینه‌ی خودم بوده و بس
زیرا نه طمعی در دلم هست و نه حسرت و نه جیب تنگ
مام زدیم به کار ساخت و ساز خود
و حالا خوب فهم می‌کنم این کوزه‌ی پر از دفینه که سخت به ته اقیانوس چسبیده بود
چه‌طور در این سال ها تهی گشته و به روی آب آمده
و این از کار تک به تک شما دشوار تر بود
قند عسل بابا باشی و ..... اینا بعد مجبور بشی همه رو از تنت برداری
خالی بشیژخود خودت تنها
بی هویت اجتماعی بابا
بی‌هویتی که اجتماع بهم دادن
بی چشم و هم چشمی
بی پوز زنی
بی فکر اغیار
بی خواست و نیاز
همین‌که می تونم از پس ذهن نکبت بربیام خودش عین معجزه است
همین‌که نمی‌خوام چشم کسی رو در کاسه بترکونم و یا همین‌که حسرت و آرزوی ندارم
همین که خودم رو مقایسه نمی کنم
در ترازو جا نمی‌گیرم
کاری به دیگران ندارم
از نگاه غیر هویت نمی‌طلبم
منتظر نیستم کسی برام کف بزنه
منتظر شاهزاده‌ی سپید اسب نیستم
همین‌که فقط برای امروز زندگی می‌کنم
همین که نه از خودم و نه از خونه‌ام دیگه فراری نیستم
همین‌که کاری ندارم تو چه می‌کنی فلانی چه؟
از کسی چیزی نمی‌خوام حتا احترام و یا شخصیت کاذب
خودم رو به نمایش نمی‌گذارم و ........ اون‌های دیگری که در حوصله‌ی قلم نیست
تمام چیزهایی که روزگاری بودم، سخت و محکم
و دیگر نیستم به هیچ وجه ممکن
یعنی خودم رو در این سال‌ها ساختم
برداشت تمام این‌ها از روی خودم به قدر برداشت محصول یک عمر کشاورز انرژی بر و سخت بوده
پوستم رو کنده، اشکم رو درآورده زار زار
آخی یادش بخیر
روزهای اولی که می‌رفتم کودکستان جهان کودک در سرویس گریه می‌کردم و والده‌ام رو می خواستم
بعد ننه‌ی سرویس برام می خواند: گریه نکن زار زار
می‌برمت لاله زار. می‌فروشمت چهار زار
من بزرگ شدم
کوزه ای تهی شدم از من
پس در این سال ها بهترین کار ممکن رو کردم
خودم رو ساختم
کوزه‌ای خالی و شناور بر اقیانوس









روابط کذا و کذا



برخی مردم چی فکر می‌کنند به خدا
در عجبم، پاری وقتا
من اگر دنبال نون و لفمه و لایک بودم که باید می‌مردم
نمی دونم کی خامم کرد و صفحه‌ی گلی ایجاد شد
همین‌طوری هم گاه گداری نون و ماست خودش رو می‌خوره
اما اون زیر میرا کلی خبره
مثلن این‌که لابد متداول پشت این صفحات روابط کذا و کذا ایجاد بشه
یا من برای حفظ لایک‌هام لاس هم بزنم و .... داستان
خب خاک‌برسر کتابی که کف زناش این‌ها باشن
نویسنده‌اش که معلوم حال می‌شه
همه‌ی لطف گلی به همینه که وقتی در حیرت عجب فرو می‌ره
خودی تکون می ده و می‌ره
کسی می‌خونه یا نه
نوشتن‌ش برام تراپی‌ه
بی‌چاره مردمی که فرهنگ آدم بودن نداره
من‌که تکلیفم پیداست نه نوشتن‌م مجازه نه نقاشی‌م
سی‌همین برای خودم حال می‌کنم، چون لنگ فروش کار و کف زدن مردم و .............
اینا نمی تونم باشم
برای این قلم برنامه ریزی نشدم

لباس طرح سیندرلا





یک سبد بزرگ روی پاهاش بود
از اون‌هایی که وقت میهمانی من درش نون می ذارم
درش چهارتا بچه گربه‌ی حدود یک‌ماهه بود، سیاه مثل شانتال
یه‌جوری خودش و بانو این‌ها رو بالا و پایین می‌کردن که نگو
بعد هم یه دختر مکش اومد با یه سگ توله‌ی طلایی اسپنیش
همین‌طور قربون صدقه می‌رفت و در بغلش بود
از سر انتظار نگاهم روی لباس‌ها نشست
حوله‌ی لباسی ، 65000 تومان
لباس راحتی 40000 ت
....... الی آخر
اول شک کردم که این دو وجب حوله به ده هزار باشه
دوباره که نگاه کردم حتم کردم که تومان بود
شامپو برداشتم برای شانتال 30000 ت غذای خشک صبحانه کیلویی 35000 ت
یعنی دروغ چرا یه‌وری افتادن تو هچل
من‌که آب از سرم گذشته و اون‌چه که نباید  و باید رو هزینه کردم
حالام که خودش رفته باید برای سگش بکنم
سگی که خودم کلی مدعاش شدم
مونس و هم‌دم زندگی‌م
ولی یه دختر و پسر جوان که از ترس هزینه بچه‌دار نمی‌شن
هنوز حالی‌شون نشده که این یک وجبی‌ها قدر همون بچه‌ی آدم هزینه دارن
ولی
اگر بچه‌های سربه‌راهی بشاند و هجرت نکنند و .... اینا
ته پیری‌، آدم بی‌کس و تنها نمی‌شه
که اون‌هم دیگه شایعه شده
در سرای سالمندان آدم هست از من کوچکتر که خودش رو از بی‌کسی تحویل اون‌جا داده
برسه به اون‌ها که با دست مبارک فرزندان تشریف فرما شدن
خلاصه که این معامله یا هر دو سر سود و ا هر دو ور زیان‌آوره





روح کتاب



نیمی از دهه‌ی هفتاد کارم این بود، ظهر برم پارک قیطریه
پهن بشم زیر یک درختی و کتاب بخونم
حالا دردم چی بود که این مهم فقط در طبیعت شدنی بود؟
فرار از خونه‌ی بی‌دخترها
با خط سوم شروع کرده بودم بعد چهار مقاله و .... وسط‌هاش هم دوباره خوانی کتاب‌های کاستاندا
ولی چنین گفت زرتش کش‌دار شد
یعنی شده بود، کتاب مقدس
چندبار خوندم تا زبون‌ش رو فهمیدم
بعدها متوجه شدم ، باید با روح کتاب ارتباط برقرار کرد
تا وقتی‌هم که چنین نشه، واقعن فهم تفکرات و یا حتا خرد دیگری، کار دشواری می‌شه
درباره کتاب قرآن هم همین‌طور شد
اول افتادم به تله ی ذهنی
شنیده بودم هر کی هر چی می‌خواد می‌تونه از کتاب بگیره
منم اولاد آدم، رفتیم سی حاجات
هنگامی که تو متنی رو بارها بخونی و بخونی یه‌جایی دریچه‌هاش باز می‌شه
تو رو متوجه تمام منظور و نظر متن می‌کنه
اه این‌ داره از کجا با من حرف می‌زنه؟
اگر این مد نظرشه؟ پس اونی که فلان‌طور شنیده‌ایم چی می‌شه
پرسش متولد می‌شه و کنجکاوی هیجانزده
بخصوص کتابی که یک عمر از باب شک از تهارت خودت جرات نکردی لاش رو باز کنی
بس‌که این بی‌بی و دخترش همین‌طور کتره‌ای و فله‌ای ما رو از خدا و پیغمبر ترسونده بودن
ال‌داستان که 
خوب که فکر می کنم درک می‌کنم که این کتاب کنار تخت
دکور اتاق نیست
این کتاب روح داره و با تو حرف می‌زنه
این خیلی خوبه

۱۳۹۴ مهر ۳, جمعه

فقط باش



چندتا شنبه‌ی دیگه مونده؟
چند شنبه ازم گذشته؟
اگر یکی بگه این آخرین شنبه‌ی مانده‌ی عمر است
من چه می‌کنم؟
روی سرم می ذارم‌ش؟
از صبح تا شب‌ش رو در دنیا می‌چرم؟
هر ثانیه‌اش رو دولا پهنا برای خودم حساب می‌کنم؟
از خونه می‌زنم بیرون؟
به جاده می‌رم؟
به دیدن اقوام؟
می‌رم دیدن پریا؟
یا چی؟
هیچی 
نمی‌دونم
زیرا هنوز این رو از کسی نشنیدم
ولی اگر بشنوم، بی‌شک چرخه عوض می‌شه
حتمن یک کاری می‌کنم و الان نمی دونم چون زندگی رو فرض گرفتم
شاید باشم، شاید نباشم؟
حالا
هر موقع که وقتش رسید می‌رم
ولی اصلن این ها نیست
ما همیشه فکر می کنیم حالا حالا وقت داریم
جرات کنیم باور می کنیم جاودانه هستیم
فقط سی این‌که حس‌ش نیست زندگی کنیم
اما اگر همین امروز بهم بگن کانسر گرفتی، لعنت به من اگر
کوچکترین قدمی جهت بهبودش بردارم
فقط مسکن
تا انتهای راه
این دنیا شبیه خونه‌های دوستان است در بچگی که وقتی می‌رفتی
هی چونه می‌زدی که یه‌ذره دیگه هم باشی
یه ذره
فقط یه دقه
اونم تموم می‌شه
عاقبت باید برگردی خونه
و من همه شوقم به بازگشت
ولی تا این‌جا هستم ، مثل آدم زندگی می کنم

ما را بس



خوبیه دنیای من همین بس

که در هیچ هچلی گیر نمی‌افتم
هر موضوع فقط همان روز درگیرم می‌کنه
این است خاصیت زندگی برای همین حالا
اگر بنا باشه هر داستان ما رو هی با خودش ببره ببره ببره، چی می‌مونه از خود آدم؟
دیروز عصر یک کیک دارچینی توپ پختم و برای فرشته بانو هم فرستادم
بعد هم رفتم سر سلامتی و بعد 
دوباره داستان من و زندگی
شام و فیلم و لالا
هی تکرار همین‌ ماجرا
و تو گمان مبر از من جلوتر ایستادی
تو هم در حال تکراری
تکرار هر روزی مکرر
تفاوت در اهداف ماست
من در درون خودم جستجو می‌کنم 
تو در بیرون
در نهایت هر دو یک راه رو می‌ریم
تهش هم هر دو روزی می‌ریم
مهم اینه که این وسط چنی انرژی حیاتی حرام می‌کنیم؟
من که تا دلت بخواد گدام
گدای انرژی
نه به کسی می دم و نه انتظار دارم از بیرون به‌من برسه
حداقل از کسی انتظاری ندارم
منتظر چیزی یا کسی نیستم
اوج مشکل‌م دلتنگی گاه و بیگاه برای دخترهاست
الهی شکر 


چه حاجت به عراق و حجاز




از وقتی شنیدم حجاج گرام از باب شعار دادن و ... اینا دچار بلا شدن
التهابم خوابید
چه جادو و طلسمی بزرگتر از جهل و حماقت
رفتی حج واجب، حج به‌جا بیار 
چه‌کار داری به امریکا و سیاست و اینا؟
آدم باید خودش عاقل باشه
خدا می‌دونه چند خانوار عزا دارشدن بابت خریت برخی
بی‌خود هم نیست بیشترین آمار متعلق به ایرانی‌هاست
سی‌این‌که خودشون آشوب درست کردن
چرا عاقل کند کاری اصلن؟
ولی داستان جرثقیل رو حتم دارم عمدی درکار بوده
عمدی در جبران 11 سپتامبر
این یازدهم به اون یازدهم در
اینه که مولانا می‌گه:
ای قوم به حج رفته کجایید؟
معشوق همین‌جاست بیایید، بیایید
منم سی همین نشستم کنج خونه‌ی خودم
حج همین‌جاست
وقتی بتونی چشم و دل و دست و پا از هر خواست دنیا برداری
چه حاجت به سفر عراق و حجاز؟

بین دو جهانی




انصافن که من از مرحله و جامعه و ..... همه‌چی پرتم
گله‌ای نیست و شکایتی ندارم
هراز گاهی که انسان می‌بینم دیگه بعدش کلی با خودم درگیرم
این‌ها کجان؟
من کجام؟
چنی از داستان‌های بشری دورم
نه‌که هنوز در حیاط سلسبیل جا موندم؟
هنوز بچه‌ام؟ یا خر و احمق؟
یعنی این‌قدر سخت بود مثل دیگران بودن که درش واموندم یا چی؟
بخصوص صبح‌ها که چشم باز می‌کنم و هنوز هاردم بیدار نشده و ویندوزم رو نچیده
همیشه املین سوال همینه؟
خدایا چرا انقدر تنها؟
چرا باید حبس باشم ؟
تو که نخواستی، خودم این‌طوری خواستم
ولی خب خدا هم بی‌تقصیر نیست
چنی می‌خوای ادای پروردگار رو در بیاری در حالی که در جسم خاکی اسیری؟
خلاصه که برگردیم به اصل ماجرا
یکی از آشنایان خانوادگی و قدیمی و نزدیک دیروز به خاک‌سپرده شد و منم به سبک فرخ‌لقا خانم
اول از همه در خونه‌شون بودم
خب برای من همه‌چیز جدی‌ست
و مهم
اگر رفیق سال‌ها سوگواره، پس من کجام؟
باید کنارش باشم همان‌طور که او همه‌ی سال‌ها بوده
این بیرون داستان و درون‌ش بخشی‌ست که تو درون خانواده نبودی این‌سال‌ها
از چیزی هم خبر نداری
مثلن این‌که بچه‌ها بالاخره یک‌جایی از پرستاری و بیماری خسته می‌شن
جرا خبر ندارم؟
دارم خوب‌ش رو هم دارم
در جوانی‌هم تجربه‌اش کردم
همان‌گاه که شکاف بین من و پریسا افتاد
همان روزگاری از خستگی تنهام گذاشت و رفت
از دیدن اون‌همه پرستار و دکتر و دوا خسته شد و از این جا رفت
ولم کرد
خب شاید همین دروس مهم بود که موجب شد تصمیم به قطع دنیا بگیرم؟
وقتی تو در سی‌و چند سالگی خسته کننده بشی، وای به حال مادری که به سن هفتاد رسیده
اون‌که بهتره زودتر خودش بساط‌ش رو جمع کنه بره ور دل عزرائیل
که جی این‌همه آدم رو خسته کردی؟
برگردیم به دیروز
خانم نظری
اولین مادر شهید محله‌مون
مادر محمد، گل سر سبد محل
رفت ولی نه چنان دردناک که من می‌پنداشتم
در دل من خوب شد که رفت
از وقتی که هنوز دختر خونه بودم، در حسرت علی می‌سوخت تا آخرین باری که دیدم‌ش و
درد امیر هم به فراق علی افزوده شده بود
خوب که فکر می‌کنم طفلی از همون اول جنگ دل‌ش می‌خواست بره پیش پسرش
اما زندگی‌ست و عادت‌ها
خلاصه که هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دختر کوچیکه نشست کنارم و از خستگی‌هاش گفت
از این‌که اجازه نداده تنها بمونه و مثل بچه‌اش لقمه دهانش گذاشته
اما خب وقتی می‌گفت، وقت دفن انگار روی ابرها قدم می‌گذاشته
می‌شد فهم کرد، چنی خسته شده بوده
چرا که نه؟
یک‌ماه پرستاری والده‌ام رو کردم به قدری عمری خسته شدم
البته مال من تفاوت هم داشت
خودش شکر خدا هنوز سلامت و تنها پاش شکسته بود
اما اجدادم رو جلوی چشمم آورد
لره دیگه، پدرم از پسش برنیامد من چه‌طور بتونم؟
تازه منی که صد ساله سه طلاقه‌اش کردم
ال‌داستان که
بعد از دختر کوچیک دختر بزرگه وارد داستان شد که از قرار با تمام سوگواری‌ش حواس‌ش به حرف‌های خواهر کوچیکه با من هم بود
او هم شروع کرد به تصحیح گفته‌های کوچیکه که حالیم‌ کنه
مادر رو به امید دختر کوچیکه رها نکرده بودند
خلاصه که به خودم اومدم دیدم هر کی داره خودش رو توضیح می ده
واقعن دم‌شون گرم که بنده خدا رو داری کرده بودند تا نفس آخر
ولی
کی وسط چنین سوگ عظیمی می‌تونه حواس‌ش به همه چی باشه؟
اصلن گور بابا درک که کی چی فکر می‌کنه
طرف داغ مادر به دل داره
ولی این‌جا ایران و ملت مجبور به حفظ آبرو و فکر به عواقب هر سخن هستند
و برخی این بانوان حوا من رو شگفت زده می‌کنند که چه‌طور می‌تونند در هر حال و شرایطی
حواس‌شون به همه چیز باشه
به این می گن سیاست؟
اسمش چیه نمی‌دونم
سی‌این‌که نمی تونم در هر لحظه به جز خودم باشم
گور بابا دنیا که کی چی فکر می‌کنه
این امور از ابداعات زنان ایرونی‌ست، بس‌که ازشون دورم هنوز در عصر زرین جهالت گیر کردم
از این رو همون بهتر در این چهار دیواری خودم بمونم
گرنه دوباره و چند باره سرخورده می‌شم
تا قیامت هم یک موی این بانوان ایرانی در تن من نیست
خدا من رو ببخشه

حج خونین




حالم خیلی بد شده
نمی‌دونم برخی چه‌طور می‌تونن دربرابر هم بی‌تفاوت باشند؟
نه کسی از این زائرین از آشنایان من و نه دلیلی ذهنی برای پریشانی هست
اما من آدمم 
خودم رو جای همه می ذارم
در غم و اندوه البته
وقت شادی که خب ملت شادند و تفکر و هم‌دلی نداره
ولی خیلی حالم بده
اما چرا؟
مگه نه‌که بناست مثل اهل خرافه فکر کنم، چه سعادتی که در خانه‌ی خدا آدم بمیره
بی‌شک مرگ این عده مقرر بوده
همون‌نطور که مرگ همه‌ی ما به ثانیه‌اش قبل از میلاد توسط خالق دیده شد
توجه کن
فقط دید کی چه وقت و چه‌طور می‌میره
به هیچ روحی فرمان مرگ نمی ده
فقط می دونه چنین و یا چنان کافی‌سلت
همون‌طور که من هنوز آدم نشدم که وقت رفتن‌م بشه
وقتش که شد حتمن می‌رم
ولی چه‌طور می‌شه دربرابر مرگ جمعی و چنین فجیع بی‌تفاوت ماند؟
 چند برادر با هم قرار بود مراقب هم باشند و طعمه‌ی مرگ شدند
اسامی که به نظر می‌رسه از یک خانواده سه نفر 
از سه خانواده دو نفر تا اینجا
چنی آدم شاد بودند که مسافر حج دارند و چشم انتظار بازگشت حاجی؟ 

نبرد خدا و ابلیس





از دیشب مغزم هنگ کرده
کی بود این داستان بنیان دجال سوژه‌ی داغ این صفحه و کافه نلخ بود؟
یازدهم مهر 1389
چه هم‌زمانی عجیبی؟
دیروز که خبر مکه رو شنیدم دوباره یاد داستان کعبه افتادم و ماسون‌ها
برگشتم و اخبار رو دقیق مطالعه کردم
تاریخ‌ها و تعداد نفرات
107 کشته در 20 شهریور مطابق با 11 سپتامبر 
  717 کشته هم در 2 شهریور مطابق با 24 سپتامبر
این‌طوری هم بخواهی نگاه نکنی، چه‌طور ببینیم؟
اون برج عظیمی که ماسون‌ها درست بالای سر کعبه بنا کردند تا حدی که
کعبه به نظر حقیر می‌رسه  
سقوط جرثقیل  و کشته شدن 107 نفر
و بعد مرگ 717 نفر در دیروز و در مسیر حج
تا بشه سه هزار نفر که یک مراسم آئینی مثل 11 سپتامبر درست بشه
می‌مونه چند نفر؟
چی فکر کنیم؟
خدا و شیطان با هم پوکر بازی می‌کنند؟
سر انسان‌ها؟
یا افتادن به جون هم؟
یا چی؟
نه‌که باز می‌خوان دروازه‌ی ستاره‌ای باز کنند؟

خودت درباره‌ی همه‌اش فکر کن
فعلن برم نماز و برمی‌گردم












۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

سی چی؟



ما چه‌جوری عاشق بچه‌هامون می‌شیم؟

سوای این‌که از گوشت و خون و انرژی ما هستن
یه چیزی ورا فرای این چیزهاست
از خودم می‌پرسم:
چرا باید دل تنگ بشیم؟
یعنی چی واقعن چی می‌شه که ما یه حال غریب دلتنگی می گیریم؟
بغض می کنم، اشک حلقه می‌زنه، و نگاهم می‌ره پشت خاطره
همون‌جا گیر می‌کنم، نگاهم سوسو می‌زنه
بعد اشک می‌غاته روی گونه‌هام
خب همه‌ی این‌ها سی چی این‌طور می‌شه؟
سی انرژی که تمام عمرشون خرج‌شون کردیم؟
دنبال طلبیم؟
ازش جواب می‌خواهیم؟
اصولن چرا دلتنگ می‌شیم
حتا سوای بچه‌ها
در رابطه‌هم حتا
چی از و یا در کجا کم می‌آد که ما می‌افتیم به رعشه؟
شاید اعتیاد به انرژی هم؟
نه خیلی؟
شاید؟
نمی دونم
عاقبت یک روزی سر در می‌آرم
چی می‌شه که این‌جور می‌شه؟


۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

آذردخت عزیز



جهان ذهن من تصویری‌ست و از همین روی، هر آدمی در ذهن‌م تصویر و جهان مختص خودش رو داره
و در همین جهان، تصویر آذر این می‌شه
مادری مصلوب
مصلوب هب مادری
و هب طبیعت
یعنی اصولن این بانو بسیار بخشنده است
با دستانی که هی پر و خالی می‌شه توسط خداوند
می‌کاره
زحمت می‌کشه
به نظرم شغل اصلی این بانو باغبانی بهشت بوده روزی
و چه‌طور می‌شه عاشق طبیعت بود و مردم را دوست نداشت
آذر یک‌پارچه مهر است و شفقت
مادری نمونه‌
و زنی مقتدر
این کار رو هم‌زمان با عصر طلایی در دست داشتم
و هدیه‌ای‌ست برای تولد امیر پسر آذر که یک روز قبل از تولد خودم بود
البته طبق معمول رنگ‌ها خیلی صحیح نیست
کار اصلی همیشه یک چیز دیگه است
 فقط باید صبر کنم کل هوم مسافران شمال برگردن تهران
هفته‌ی بعد برم دست بوسی آذر
اتوبان کرج در ایام تعطیلی یک فاجعه است
و به این فاجعه تن نمی‌دم  






رنگ روغن بر بوم 110 × 60 cm

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

روح من




باید از رخ‌دادها درس‌ش رو بگیریم و ، باور و بعد هم داستان خودش
گرنه که انقدر تکرار می‌شه تا رس وجودت رو بکش، بل‌که خر فهم‌مون کنه
تا از این‌جا برسم بیمارستان میلاد، تمام توجهم به این بود فقط که،
خودم رو باختم؟
نباختم؟
یعنی کاری کردم که مستحق داغ باشم؟
و قلبن ایمان نداشتم، نکردم
از همین رو با تمام شواهد موجود که از حادثی عظیم خبر می داد
دلم نخواست بیشتر از چیزی که بهم گفتند بشنوم
فقط مواظب درگاه معجزه بودم
حرفی هم نمی‌زدم
کنار نادر روی صندلی ماشین سیگار می‌کشیدم
و مراقب خودم بودم
مستحق‌م؟
نه
با همین استحکام و قدرت به فجیع‌ترین صحنه‌ی زندگی‌م رسیدم
هیچی مهم نبود
بچه‌ام اون‌جا زنده بود
همین برام کافی بود
زنده است
شاید این‌هم ته تصادف خودم آموخته‌ بودم
مهم زندگی است
شکر که اثری هم از اون همه تلخ و سیاه و نامیمون موجود نیست
اما من درسم رو به‌خوبی گرفتم
این‌که 
خدایی هست در همین نزدیکی
نزدیک دل
می‌شه ازش معجزه بخواهی هزاران بار
ولی باید واجد شرایط بود
سی همین دلی نمی‌شکنم
آهی برنمی‌خیزانم
ستم نمی کنم و گاه حتا رد مظالم می‌کنم
باقی رو می‌سپرم به روح زندگی
زیرا
روح من طلبه‌ی انتقام و حاسب و جواب و ..... اینا نمی تونه باشه
روح‌من وحدت وجود رو خوب می‌شناسه، سی همین منتظر اصلاح همه چیز می‌نشینه
نه جبران و خسارت ذهنی
روح من دنبال هیچ پلشتی و شر نیست
از بلا رد می‌شه زیرا اقتدارش رو هم داره
هم‌چون ابراهیم که از آتش ایمان گذشت
هم‌چون روز الست که از آتش ایمان‌ش عبور کردیم
دلم می خواد سکان زندگی‌م در دستان روح باشه
نه ذهن بدکردار و بیگانه

سنسور ایمان






هر سال به سررسید اجاره‌ که می‌رسیم، انگار منم و پل صرات
تو گویی نکیر و منکر اون‌ور پل منتظر و برام شاخ و شونه می‌کشند
یک‌طرف ذهن‌م و سوی دیگه روح‌م که ترجیح می ده به خودش فشار بیاد تا به دیگران
نمی‌دونم شاید مازوخیر داره یا شاید هم نه
مردم آزاره
سی‌این‌که حتم دارم خودش هیچی‌ش نمی‌شه
این منم که زیر فشار مسئولیت‌ها و تنگی و گشادی‌ها و شراکت و .... اینا له می‌شه
بعدهم برای این‌که « نه تنها یک نقطه که دل باشه ، که » تمام نقاطم مجروح‌ش داره می‌سوزه
کمی آروم بگیره
به‌خودم می‌گم:
هوی عامو یابو برت نداره به بنده‌اش بگی نه
بهت نه می‌گه
در عمق خودش آخر خودخواهی‌ست 
ولی از هر طرف که نگاهش کنی می‌شه خودخواهی
خوش‌به‌حال خودم که خودخواهی ذهنی رو برنمی گزینم
می‌گم با خدا معامله می کنم
گاهی هم کمی سخت می‌گیرم
اگر هم راه بده گاه هم گشاد
بسته به شرایط اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی و ..... اینا
کلی از هر طرف باز خودخواهانه رخ می‌ده
چه در جهت منافع روح
چه منفعت ذهن مکار ذلیل شده‌ی، در به در، نکبت، گوربه‌گور شده‌ ........و این‌ها



موضوع اینه که به بیمه بسیار باور دارم
و از جایی که هیچ حادثی خودش برای خودش راهش رو نمی‌کشه در زندگی ما واقع بشه
و در جایی که به باور من
در زندگی ما 
چیزی وارد عمل می‌شه که 
ما بهش باورمندیم
در واقع باور ماست که باید سسنورش پیدا یا ایجاد شده باشه
که به وقت لزوم خودش اتومات به‌کار می‌افته و در راستای ماهیت هدفمندش، دست به‌کار می‌شه
و هنگامی هر رخ‌داد در زندگی من بدل به بیمه می‌شه 
چه بهتر با علم به این هر تصمیمی گرفته بشه
بعد از جلب رضای دل همسایه و بعد خدا باقی سال بی‌انتظار هیچ عقوبتی به سر می‌رسه