حالم خیلی بد شده
نمیدونم برخی چهطور میتونن دربرابر هم بیتفاوت باشند؟
نه کسی از این زائرین از آشنایان من و نه دلیلی ذهنی برای پریشانی هست
اما من آدمم
خودم رو جای همه می ذارم
در غم و اندوه البته
وقت شادی که خب ملت شادند و تفکر و همدلی نداره
ولی خیلی حالم بده
اما چرا؟
مگه نهکه بناست مثل اهل خرافه فکر کنم، چه سعادتی که در خانهی خدا آدم بمیره
بیشک مرگ این عده مقرر بوده
هموننطور که مرگ همهی ما به ثانیهاش قبل از میلاد توسط خالق دیده شد
توجه کن
فقط دید کی چه وقت و چهطور میمیره
به هیچ روحی فرمان مرگ نمی ده
فقط می دونه چنین و یا چنان کافیسلت
همونطور که من هنوز آدم نشدم که وقت رفتنم بشه
وقتش که شد حتمن میرم
ولی چهطور میشه دربرابر مرگ جمعی و چنین فجیع بیتفاوت ماند؟
چند برادر با هم قرار بود مراقب هم باشند و طعمهی مرگ شدند
اسامی که به نظر میرسه از یک خانواده سه نفر
از سه خانواده دو نفر تا اینجا
چنی آدم شاد بودند که مسافر حج دارند و چشم انتظار بازگشت حاجی؟
