۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

سی چی؟



ما چه‌جوری عاشق بچه‌هامون می‌شیم؟

سوای این‌که از گوشت و خون و انرژی ما هستن
یه چیزی ورا فرای این چیزهاست
از خودم می‌پرسم:
چرا باید دل تنگ بشیم؟
یعنی چی واقعن چی می‌شه که ما یه حال غریب دلتنگی می گیریم؟
بغض می کنم، اشک حلقه می‌زنه، و نگاهم می‌ره پشت خاطره
همون‌جا گیر می‌کنم، نگاهم سوسو می‌زنه
بعد اشک می‌غاته روی گونه‌هام
خب همه‌ی این‌ها سی چی این‌طور می‌شه؟
سی انرژی که تمام عمرشون خرج‌شون کردیم؟
دنبال طلبیم؟
ازش جواب می‌خواهیم؟
اصولن چرا دلتنگ می‌شیم
حتا سوای بچه‌ها
در رابطه‌هم حتا
چی از و یا در کجا کم می‌آد که ما می‌افتیم به رعشه؟
شاید اعتیاد به انرژی هم؟
نه خیلی؟
شاید؟
نمی دونم
عاقبت یک روزی سر در می‌آرم
چی می‌شه که این‌جور می‌شه؟


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...