۱۴۰۱ مرداد ۲۲, شنبه

چرخ زاپاس

 



  نسلی پیش از من

  رویایی پایان یافته

  چنان‌که تو گویی هرگز نبودند

  ریشه‌هایی که حضور مرا شهادت گو بودند

   یعنی این خواهرها و برادرانی که دیگر نیستنذ. پدری که تو گویی هرگز نبوده. چهل و چند سال از سفرش گذشته و باقی که ده سال ده سال با فاصله و گاه حتا سالی دو بار از جهان رفتند

  احساس می‌کنم بی هویت شدم. انگار پام روی زمین نیست. یک حال ضد جاذبه، شناور. مگه می‌شه ادم جایی متصل نباشه؟

  زمان این عکس که اصلن وجود نداشتم. من و نادر چرخ زاپاس بودیم. زاپاس پدر. یک نسل تمام شد و اولاد خانوم کوچیک راه رو ادامه می‌ده.

   باورم نمی‌شه من حالا جانشین پدر و بزرگ خانواده‌ی پدری شدم. ولی بزرگ چه کسی؟

      کسی جز نادر نمانده. اصلن این وضع را دوست ندارم. نوه‌ها که یک در میون ینگه دنیا و به هجرت و ما هم بی بزگتر.

   چی فکر می‌کردیم چی‌ شد؟

خاطرات قشنگ

    تمام کسانی که در قدیم نزدیک تا قدیم دور می‌شناختم، در آخرین خاطره‌ی من از اون‌ها ،  فریز شدن   نه پیر شدن، نه قراره بشن، هر کی هر چی بود...