چه جنگ باشه، چه نباشه. کن چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟
این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سامان. ( gapgpt )
ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.
شانتال هفدهم اسفند ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم. زیرا پیری حقیقتی است که با هیچ معجزهای نمیشد مانع شد.
هنوز هم خوب نیستم. همهی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شد.
مدتی در بستر ، شئون و زا ی تا اعتصاب غذا، بلکه از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم.
ولی روحیهی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خواندهام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ میذارم که در کنج بیکاری خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.
زندگی همینهاست.
منم هنوز هستم.