مدتیست هر چی فکر میکنم یلکه آرزویی ، خواهش تمنایی، امیدی، فردایی ... هیچی پیدا نمیکنم.
نه که فکر کنی انسان کامل شدم و بی نیاز از عالم هستی رسیده باشم. نه به جان خودم. البته دقیق نمیدونستم این مرض تازه است یا مراتب اغنای بشری؟
نگو وسط اغمای بشری ول شدم بین زمین و آسمون. انقدر خسته خستهام که دلت رو بزنه.
نه چنان پیر که از آینه بیزار
نه چنان مهوس چیزی یا هیچی یا چی؟ خستگی از حال و نام، برده. حوصلهی آرزو داشتن ندارم. نه حوصلهی بکش مکشهای انسانی. نه میلی به انتظار نه شادی ناشناخته.
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
ما را همین وضع کهنه بس. لااقل راه و چاه خودم رو شناختم. برای خودم فیس نمیام. کلاس نمیزارم، بی حقه بی غیب شدن ناگهانی. در مطبخ و کارگاه خوشبخت میشم . غروب که شد با موسیقی تا عرش میرم.
منی که زادهی زمانهی آواز قمریها، گلدان شمعدانی لب حوض فیروزهای. فرزند وقت رسیدن انگور، ته تابستون لب پاییز.
به خستگی آخر پاییزم رسیدم و حالش نیست آرزویی داشته باشم.
