سالهای بسیار چنان درگیر مادری بودم که اجازه دادم زن درونم توسط دخترهام سرکوب و به عقب رانده شد!!!
نه فردایی در ذهنم جای داره، نه امید و نه آرزویی. امشب فهم کردم، چقدر از جنگ دوازده روزه هیجانزده بودم!
شبی که سراسر صدای ریزپرنده ها را بر آسمان رصد میکردم. حتا صدای پدافندها و تماشای شان چقدر لذت بخش بود؟!
و من که میفهمم اسیر یک جریان راکد به اسم زندگی هستم.
دیگر نمیدانم که هستم و چه جریانی میتواند مسیر این یکنواختی را جهتی تازه ببخشد؟