۱۴۰۴ تیر ۲۷, جمعه

آدرنالین

گاهی از خودم می پرسم من همون گندم قدیم هستم؟ یا مثل یک هوش مصنوعی‌ برنامه ریزی شدم؟ این‌که وجودم دوپاره شده و می‌دونم،  خوب می‌دونم زنی در لایه‌ی دیگه‌ی وجودم زنی سرکوب و پنهان است؟  زنی که هم خوب خندیدن می‌داند و هم رقص را دوست دارد! 
سال‌های بسیار چنان درگیر مادری بودم که اجازه دادم زن درونم توسط دخترهام سرکوب و به عقب رانده شد!!!
  نه فردایی در ذهنم جای داره، نه امید و نه آرزویی. امشب فهم کردم، چقدر از جنگ دوازده  روزه هیجان‌زده بودم!
 شبی که سراسر صدای ریزپرنده ها را بر آسمان رصد می‌کردم.  حتا صدای پدافندها و تماشای شان چقدر لذت بخش بود؟! 
و من که میفهمم اسیر یک جریان راکد به اسم زندگی هستم.
دیگر نمی‌دانم که هستم و چه جریانی می‌تواند مسیر این یکنواختی را جهتی تازه ببخشد؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...