۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

صندوق‌خونه‌ی نیاز

 

  وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی

  مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون می‌آری با خودش خاط ه و نشانی داره و تو رو سال‌ها جابه‌جا می‌کنه. به عقب می‌ری و حتا عطر اون خاطره وجودت رو پر می‌کنه.

   به خودت می‌ای و پی می‌بری ساعت‌ها جستجو کردی و یادت رفته دنبال چي اومده بودی؟ درست مانند زندگی و راه‌های با راه و بی راهی که رفتی و در نهایت گم شدم. تنها در انتهای یک کوچه‌ی بن بست ایستادی و اصلن یادت نیست برای چی اون‌جایی؟

  یک‌بار دوباره شانس این رو داشتم زندگی رو از نو بنویسم، ولی تجربیات تلخی هم بود که باید حواسم رو جمع می‌کردم دوباره قسمتم نشه. و تجربه‌های بعدی و بعدتر. دائم لیست نباید ها افزوده می‌شد و دیگه نمی‌دانستم قراره چه قصه‌ی دیگری بنویسم. ترسیده بودم. بسیار ترسیده. 

  پناه بردم به خانه‌ی خودم و تنهایی، بیست سال تنهایی . این امن‌تر از هر قصه‌ی تازه‌ای بود. حالا که به صندوق زندگی نگاه می‌کنم، به یک چیز ایمان دارم. من فقط یک نفر انسان در زندگی کم داشتم. اونی که الان ازش بپرسم:

  دارم میرم مطبخ. چای می‌خوری؟ 

  یا این‌که امروز فلان فیلم یا فلان موسیقی را با هم گوش کنیم یا ببینیم؟


   و او هم کافی بود هم گلم باشه. فارغ از این‌که اتومبیلش چیه؟ خونه داره، نداره؟ سرش مو داره یا نه؟ من به روحی هم‌پا و مهربان نیاز داشتم. انقدر حواسم رفت دنبال ترس‌های پشت سر که نتونستم یک انسان مهربان را برای رفاقت مانده‌ی عمر بیابم. حتا دیگه جرات نداشتم به چشم کسی نگاه کنم یا دستی را صادقانه در دستم بفشارم.

   کاش زندگی از تهش شروع می‌شد. کاش عقل حالا را داشتم. کاش آن‌همه زشتی تجربه نکرده بودم. کاش آن‌همه ساده نبودم.

شاید هم، کاش احمق نبودم.




صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...