۱۴۰۵ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

رویای ناشناس

 




چه شبی زیبا


چه روزهایی و شبی زیبا


من و تو یک دم واحد بودیم. توی ناشناسی که هرگز ندیده بودم و از خوابی زیبا راه به‌سویم گشوده بودی و زندگی من چه زیبا شده بود.


با نفس‌هایت، امن حضورت، مهربانی و صفایی بی‌ریا


من و تو یک تن بودیم. ما شده بودیم و نه، من بودیم.


  به حق که شیمی قیامتی‌ست در عالم وجود.از زمانی که به لطف دکتر عزیز و قرص الانزاپین هر شب با یک بخش از صندوق‌خانه‌ی ضمیر ناخودآگاه دست به گریبان می‌شوم. تقریبن هر شب درگیر کابوس هستم. راه‌های رفته‌، خستگی مفرط، تکرار مکررات ناخواسته و صبح خسته بیداری.


شیخ چهل سال نخوابید شاید خدا را ببیند. عاقبت شبی اختیار از کف داد و خدا را در خواب دید. عاشق خواب خود شد و از ان پس خوابید...


حال این حکایت خواب من است. دو نیمه که با هم یک بودیم. دیشب عاشق خوابی شدم که کاش هرگز پایانی نداشت. اوی گم گشته، هرگز نیامده از راه و هرگز نرسیده. خیالی باطل. منی کامل . حال هر شب آن‌قدر بخوابم شاید شبی دوباره او را چنان تجربه کنم که هرگز بیداری از پی نداشته باشد؟ 



رویای مایا

   ما شب‌ها خواب می‌بینیم.   گاهی در خواب افکار طی روز یا افعال گذشته و...   اکثر ما رویا می‌سازیم. رویای آرزوها، بیم و هراس و یا ان‌چه طی ر...