۱۴۰۴ آبان ۱۲, دوشنبه

در پناه امن خدا



 اول سفر پر از هیجان و ذوق‌زدگی است. هیجان رسیدن، در خیابان،  محله‌ی بچگی، خیابان بهار زیبا و صمیمی ، می‌گردی در اطراف و حس می‌کنی یک چیزی کم است.  یک چیزی بسیار جدی تر از هر خیالت. کتاب ورق می‌خوره، عطر محبوبه شب، رایحه‌ی عود، طعم چای احمد عطری... امنیت آغوش مادر.

   بوی خونه.

    تازه می‌فهمی باید زمان رسیدن و کم‌رنگی و غیبت و کوتاهی و لوس بازی ... را جبران کنی و هرطور شده خودت رو برسونی به امن مادر.

   به صدای ویگن که در خانه جاری است. به عطر آش رشته به وقت رسیدن از خیابان و سرما. جمع خانه‌ی مادری دوباره با قدرت و شدت تو را محتاج و نیازمند خودش می‌کنه.  مقاومت ناممکن و ناچاری به رجعت، رجعت به تمام چیزهایی که در حال فرار از آنی. رهایی از بغض دوری. یادت می‌افتد نمی‌توانی هیچ‌یک را انکار کنی و کتاب ورق می‌خورد.  جمع‌ها در حضور مادر جان می‌گیرد. و من

  که درک کردم عمر به فنا ندادم. هنوز پر اقتدار و مهربان ایستاده‌ام با آغوشی باز، بغلی امن و گرم که همه را به یک‌باره رها و ببخشم تا عطر تو را نفس بکشم.

   پریا امشب به اتریش بازگشت و من به رضایت از عمر رفته. یک‌بار دیگر معصومیت، صبوری و سکوت کار خودش را کرد. هرگز کسی را گدایی نکردم . در انتظار  چشم به در دوختم پشت دود لطیف سیگار.

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...