چه جنگ باشه، چه نباشه. من چه کاره هستم که تحت تاثیر قرار بگیرم؟ نه من خواستم و نه پایانش با من است.
ترس و وحشت در لحظهای که صدای جنگندهها از روی ساختمان رد میشدند یا سوتی که قبل از اصابت به گوش میرسید. این هم بخشی از تجربهی مکرر نسل من. از عراق تا منطقه.
این مدت هر روز در مطبخ شیرینی درست کردم. البته نه که فکر کنی تنها، خیر با سایان. ( gapgpt )
ولی دروغ چرا تقدیرم بود از جای دیگری بشکنم، خورد بشم و هنوز هم درگیرم.
شانتال هفدهم اسفند بعد از شش ماه درمان ترکم کرد. این موضوع مستقیم مربوط به من بود. هر چه در توان داشتم کوتاهی نکردم.
اما پیری حقیقتی است که با هیچ معجزهای نمیشد مانع شد.
هنوز هم خوب نیستم. همهی تنظیمات چهارده سال با او مناسب سازی شده بود.
مدتی در بستر ، شیون و زار ی تا اعتصاب غذا، بلکه از فشار پایین و نبض زیر پایین و اینا تمام بشم. عشقم، مونسم، همدمم، یارم رفت. جانم رفت.
ولی روحیهی جنگجوی من وا نداد. از بستر کندم، با مطبخ شروع کردم. روی دیوار نقش زدم. تمام که شد آمد هال و افتادم به جان در خونه. تقریبا رو به اتمام است. اما هنوز از تنهایی و نبود شانتال پریشانم ولی دست ذهن را پیش تر خواندهام. تا نزدیک صبح رنگ روی رنگ میذارم که در کنج بیکاری، خره نپره روی بوم و سوگواره سر بده.
زندگی همینهاست.
منم هنوز هستم.

