۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

کمایی سخت دردناک

 


  چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟ 

 یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟ 

  خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. اونم بیست روز. بعدها اطرافیانم فکر می‌کردند این مدت در عالم برزخ بودم. ولی خودم خوب می‌دونم چیزی جز تجربه‌ی ترس‌های ناخودآگاهم نبود. ولی عین عین جهنم بود. 

  درست مثل حالا. کاش یکی بیاد و بیدارم کنه. هنوز وسط کابوسی تمام ناشدنی هستم.

  وحشت‌زده از فهم توان تاریکی انسان، سیاهی قدرت و پلشتی نفت.  صفحه‌ی چندم کتاب تاریخ‌؟ ما فقط ارقامی بر خطوط تاریخ چندین هزارساله‌ی تاریخ ایرانیم.

  چه شاگردهایی که در آینده از این نیم قرن با دل‌چرکی نمره نخواهند آورد. مثل جست‌هایی که من در دبیرستان از بخش‌های جنگی می‌زدم و هرگز نیاموختم.  و اینه که ایران این‌همه شهرهای سرزمینی دارد! فرار از ترس حمله‌های مداوم و ملتی اهل دل و می و نقش

کارما سوزی در بارگاه آغا محمد خان

 


  مقاطعی از تاریخ این وطن و ملت ایران چنان دهشتناک بوده که از فرط اشک نتوانم صفحه‌ی تاریخ را باز نگه‌داشته و اشکی نریزم.

  حضور محمود افغان در اصفهان و بلایی که بر سر سلطان حسین صفوی و این ملت اهل قلم و هنر آوردند. یا زمان حمله آغا محمد خان قاجار و شهر کرمان و ...

   فاجعه زیاد شنیدم و خواندم و در اینک زیسته‌ام.

   سینه کش آسمان از فرط اندوه  قد راست نمی‌کند. پشتش شکسته و گردنش را تاب ایستایی بر این ظلم و جور نیست.

  همه اندوه این هفته‌ها یک‌سو. آن‌چه امشب در تی‌وی دیدم ...،

   سفیر آمریکا در بروکسل از ملتی دردمند می‌خواست برابر دوربین موبایلش، برای اقای پرزیدنت جای دوست و دشمن را نشان دهند.

   وقتی زورت نمی‌رسه و درمانده‌ای  هایی به چه قیمت؟

   بی‌تردید بار، کارمایی ما ملت ایران به عهد حمله‌ی مغول می‌رسه که چنین تقاص بلا پس می‌دیم؟! باید جانوری ، چنگیزی چیزی بوده باشیم که کارما سوزی‌اش کم از آشویتس نداره.

  از کی به کی 

  از چی به چی

  پناه می‌بریم ما؟  

   حالا شما هم بگو : ترامپ دوستت داریم. 

   به‌قول مش‌قاسم: آب مردم قیاس آباد از شورم شورتر بشه باز تن به آب بی‌ناموسی نمیدن.

  

۱۴۰۴ دی ۱۷, چهارشنبه

چی فکر می‌کردم، چی شد؟

 


  انگار چند قرن شاهد تاریخ بودم و اگر نوه‌ای می‌داشتم برایش از چه پادشاهانی می‌گفتم که به چشم دیدم. از بلوغ آهسته‌ی ملتی که امت شد و دوباره پوست از تن کند و برای آزادی خود، خروشید.

     برایش می‌گفتم از انقلاب‌هایی که دیدم، زندگی کردم چه بالا و پایین‌هایی از صف جنس کوپنی تا تعاونی محله. از جنگ و آژیر قرمز. از پناهگاه و هجرت به تفرش.  از وحشت بمب و موشک‌باران،  صدا و نور ضدهوایی در تاریکی شهر. و هربار که وضعیت سفيد می‌شد، چه خودخواهانه نفسی عمیق می‌کشیدیم که، این‌بار هم به‌خیر گذشت. یا روزگاران تفرش. هر بار می‌گفت تهران را می‌زنم، می‌رفتیم تفرش. با خانواده و اقوام. هیئتی تفرش. 

   شاید سرم بادجوانی و سربزرگی داشت؟ ایام جنگ ، دهه‌ی بیست عمر را تجربه می‌کردم.  چقدر خوش گذشت.  حتا،زیر راه پله‌ی ساختمان  در وضعیت خطر.  چقدر خنده یادم هست. شکر  که هرگز از خانواده جدا نشدم و اين‌همه در کنار هم تجربه شد. در خانه و باغ پدری ، تهران یا محله‌ی فم تفرش. 

   تازه نگفتم از ژانر وحشت، کرونا. کلی پوست انداختم. غافلگیری حیرت انگیزی بود! کلی یاد گرفتم. دو خواهرم را با خود برد. 

   یا از جنگ دوازده روزه بگم که کانون ادراکم چنان سوت شده بود یه‌جای باحال که خاطره‌ی عجیبی شده . البته این‌بار نه در تفرش. در چلک پناه گرفتیم. باز با هم. 

   از دنیایی بگم که قصه‌ای در هزاران شب بود. زرین، رویایی. خیابان‌های خلوت تهران، درختانی که تازه نحال جوانی بودند و یکی از بچه خوشبختا هستم  که،  شانس تجربه‌ی همراه بی‌بی سوار درشکه شدن را داشتم. یک مرز عجیب. فاصله‌ی دهاتی به نام طهران تا پایتخت دهه‌ی چهل و پنجاه تهران.

   بعد با کابوسی هولناک از خواب،  خدا، شاه، میهن پریدم و با مغز رفتم به کابوسی پر از مردان ریشوی کثیف. 

 چی فکر می‌کردیم چی شد؟! یا اينو چی؟

   ما در باغ تفرش تلفن هندلی داشتیم. می‌چرخوندی مرکز جواب می‌داد.  شماره رو میگفتی و قطع می‌کردی. او دوباره تو را میگرفت و به شماره‌ی مورد نظر وصل می‌شدی. 

   روزگاری هم برای تماس تلفنی با تهران باید به مخابرات محل یا به نوشهر  می‌رفتم . الان وسط ایوان چلک  می‌شینم و تصویری با پریا صحبت می‌کنم.  جل‌الخالق !! من چنی عمر کردم؟ 

 عجب نسل خسته‌ای ؟!!!!!

  اینم شاهد ، امضا نتانیاهو بر آسمان تهران. درست مقابل چشمم.





۱۴۰۴ دی ۱۳, شنبه

اصحاب کهف

 


  خدایی اسم اصحاب کهف بد در رفته.

  فکر کن در یک نخود عمر چقدر چیز دیدیم!!!

   یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود.  خدا، شاه ، میهن تنها باورمون بود. انقلاب هیچ‌کجای کتاب درسی مون نبود. 

بعد انقلاب شد و شاهی که سایه‌ی خدا بود ، رفت، امام آمد و ما امتی حقیر و بدبخت خاکبرسری شدیم.   هنوز اول شوک بودیم

  نوبت جنگ، موشک باران، کرونا، سال هشتادوهشت،  نود و شش، نود و هشت، هواپیمای مسافربری، مهسا، جنگ دوازده روزه و باز انقلاب. 

   یعنی ام‌پی‌تری. کلی واحد ژانر وحشت به‌ما تحمیل شد. 

   تازه. اگر یکی کنارم بود شاید از تلخیش کسر می‌شد. همه‌اش تنها تنها. هم مامان هم بابا. 

   جونم برات بگه، اصحاب کهف چیه؟ ما که در این سنه هی خوابیدیم هی بیدار شدیم یک فاجعه رقم خورده بود .  اونا یک‌بار دیر بیدار شدن، مقدس شدن. ما هنوز نفهمیدیم کی بودیم کی شدیم یا کی قراره ه بشیم؟ 

 

   

   

قطره آب

 

  همیشه یکی بوده که ازش حساب ببرم . 

  خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بی‌بی؟ نه اون مهربون‌ترین خاطره‌ی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بی‌بی در من پردازش کرد. 

   همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود. 

    دوگانگی انسان. 

    نمی‌تونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با این‌که نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بی‌بی هر لحظه دستش رو زده زیر چونه‌اش و زل زده ببینه کجا سوتی می‌دم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمی‌رسه. 

   شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟


زیبا مثل قشنگ


 



    زندگي  به همین سادگی 

۱۴۰۴ دی ۶, شنبه

ساخت و ساز قدسی

  

   





   راست و دروغ با راوی که هزاره‌هاست کارش دروغ بافی‌ست.

   اما سرم درد می‌کنه برای این جور دروغ‌ها. قوه‌ی تخیلم رو بدجور فعال می‌کنه ‌.

   تصاویر از پی هم تکرار و تو شهسوار جاده‌ی خیال می‌شوی. 

   فره‌ی ایزدی طوری 


پیروک آلبالویی

 


    خدایی مرسی.
   یعنی زمان خلقت من حتمی سر کیف بودی و سرحال هم‌چی مواد رو انتخاب کردی که من چنی خوشبختم. اگه این منی که می‌شناسی، 
    می‌میرم اگه بنا باشه با ساعت بخوابم با ساعت بیدار بشم . به کسی جواب پس بدم و چیزی هولم کنه و ... به هیچ‌یک مجبورم نکردی.
   دمت گرم که اجازه دادی همیشه در زنگ تفریح مدرسه زندگی کنم. 
  زندگی یعنی فر گرم در زمستان. عشقی جاری برای خودم
  برای سهم زندگی. 



زن یعنی زندگی

 



  فکر کن

   مطبخ و زمستون. 

شیشه‌های بخار گرفته و قطرات آب که روی شیشه آرام آرام به پایین می‌لغزند 

  موزیک زیبا، رایحه‌ی داغ  شهد افرا،   چرخی به رنگ رغوانی زد و از لای پنجره سرخوشانه به آسمان فیروزه‌ای می‌شتابد. 

و طعم گرم قهوه‌ و تلخی گس سیگار

  چه موزیکی!!!!

     تن من هنوز این رقص را در خاطر دارد؟ خیلی خوبه به خدا. اصولن لمس یه تاچ می‌تونه کل انرژی ‌هارو تازه کنه. 

  جمعه عصرها طبق قانونی نانوشته مطبخ در اختیار بازی عطر گرم انواع ادویه‌ی شیرین و من نوک پنجه زیر پوستی به رقصم. 

   این جمعه اسباب بازی دیگری داشتم، میعاد سنت شیرین جمعه به شنبه افتاد.

     زمستون  پشت شیشه است که این تجربه را دلنشین و زیبا ساخته. 



پردازش

 


بچگی تا دستم به جایی می‌خورد،  درد می‌گرفت به دو خودم را به مادر می‌رساندم و می‌گفتم،  اوخ شد و مادر دستم را می‌بوسید و واقعن خوب می‌شد. 

  در مسیر رشد هم هر چه بلایی سرم آمد، خوب شد. 

   دو هفته پیش با بخار کتری هم دستم سوخت، دیگه به اندازه‌ی  عدس از آثارش باقی‌ست و اینم تمام می‌شه و حتا جایش نمی‌ماند.  

   تازه این‌ها که چیزی نیست. دو سال بعد از تصادف هم دکترها گفته بودند، دیگر  خیلی کارها در توان انجام نیست. گور پدر جان درک، همه‌اش خوب شد به جز شکستگی که در تجربه نداشتم با بوس مامان خوب شدنی است. ( باور ) .

    تازه اینم هیچی، سال نود و پنج بعد از سکته‌ی دوم،  دکتر اجازه مرخصی نمی‌داد و اصرار به (عمل باز)  داشت و با سربزرگی احتمال مرگ طی یک‌سال را دادم دست دکتر و به خانه آمدم.  و هنوز هم نمردم سیگارم هم می‌کشم. 

   چند روزه به این فکرم که انسان دارای چه بدن هوشمندی است و اگر سیستم ترمیم و اصلاح را نداشت شاید در سی یا چهل سالگی همگی زامبی شده بودیم؟! زخم‌های خوب نشده و ... و این یک معجزه است.

    چرا انسان خودش رو دست کم گرفته؟ بعد در فیلم‌های تخیلی ربات‌هایی می‌بینیم با قدرت خود ترمیمی و می‌گیم: واه‌ه‌ه‌ه‌ه چه جالب؟!

     دیشب که نه، یه‌وقتی به خودم آمدم دیدم ساعت چهار صبح شده و من سخت و پر از لذت سرگرم طراحی هستم. خدایی شب‌ها برای کار چیز دیگری است.  بخصوص نزدیک صبح. اما با  . دیدن زمان چنان دستپاچه وار کار را ول کردم رفتم برای خواب که تو گویی صبح یک جلسه‌ی‌ مهم دارم. 

   کسی من و برنامه‌ریزی کرده ؟ نه سر کار می‌رم نه مسئوليتي به جز شانتال دارم. نه خوابم می‌آمد... و خلاصه به زور خودم را خواباندم.  از این‌ور صبح هنوز دلم می‌خواست هم‌چنان بخوابم ولی رد نور آفتاب بر پرده‌ی اتاق وادارم کرد از تخت دل بکنم.

   زیرا از بچگی برای ساعات خواب و بیدار برنامه ریزی شدیم. برای مناسبت‌های چه و چه برنامه ریزی شدیم. شادی‌های جمعی‌‌، سوگ‌های ملی. ازدواج و فرزند آوری،  عشق و فراغ،  غم و شادی.

  از بوس مامان تا دادگاه مدنی خاص اگر نبود ، اگر در جزیره‌ای دور از بشر به‌دنيا می‌آمدم و اگر هیچ شرط اجتماعی برای خواب و بیدار، ازدواج و تلاق و ... هیچی نبود آیا انسانی رضایتمند تری نبودم؟ 

   هم‌چین بی‌شباهت به ربات هم نیستیم‌؟ 

   شاید زیر سر کتاب‌های داستانی باشد که یاد داد انسان خوب چه شکلی است. 


۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

به‌من میگن: صنوبر

 

 همان‌طور که صبر نداشتم نه ماهه به‌دنیا بیام، برای هیچ تجربه‌ای هم صبر نداشتم. 

  هر چه از مدرسه و آزمون بیزار بودم به عوض سر دادم برای آزمون‌هایی که ام‌پی‌تری واحدهایش را پاس کردم. 

  در نتیجه اون وقتی که می‌گن زن انار رسیده و آبدار شده. من تازه سر از اینجا درآورده و وبلاگ نویس شدم.

   حکایت درختی که هر چه سرک کشید، هم سخن و هم‌ راهی ندید. شد صنوبر. بلند و تکیده. با آوایی سیم‌فام .

    دل به کورسوی فانوسی بسته

     در دور دست‌ها

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...