۱۴۰۴ دی ۱۳, شنبه

اصحاب کهف

 


  خدایی اسم اصحاب کهف بد در رفته.

  فکر کن در یک نخود عمر چقدر چیز دیدیم!!!

   یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود.  خدا، شاه ، میهن تنها باورمون بود. انقلاب هیچ‌کجای کتاب درسی مون نبود. 

بعد انقلاب شد و شاهی که سایه‌ی خدا بود ، رفت، امام آمد و ما امتی حقیر و بدبخت خاکبرسری شدیم.   هنوز اول شوک بودیم

  نوبت جنگ، موشک باران، کرونا، سال هشتادوهشت،  نود و شش، نود و هشت، هواپیمای مسافربری، مهسا، جنگ دوازده روزه و باز انقلاب. 

   یعنی ام‌پی‌تری. کلی واحد ژانر وحشت به‌ما تحمیل شد. 

   تازه. اگر یکی کنارم بود شاید از تلخیش کسر می‌شد. همه‌اش تنها تنها. هم مامان هم بابا. 

   جونم برات بگه، اصحاب کهف چیه؟ ما که در این سنه هی خوابیدیم هی بیدار شدیم یک فاجعه رقم خورده بود .  اونا یک‌بار دیر بیدار شدن، مقدس شدن. ما هنوز نفهمیدیم کی بودیم کی شدیم یا کی قراره ه بشیم؟ 

 

   

   

قطره آب

 

  همیشه یکی بوده که ازش حساب ببرم . 

  خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بی‌بی؟ نه اون مهربون‌ترین خاطره‌ی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بی‌بی در من پردازش کرد. 

   همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود. 

    دوگانگی انسان. 

    نمی‌تونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با این‌که نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بی‌بی هر لحظه دستش رو زده زیر چونه‌اش و زل زده ببینه کجا سوتی می‌دم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمی‌رسه. 

   شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟


زیبا مثل قشنگ


 



    زندگي  به همین سادگی 

۱۴۰۴ دی ۶, شنبه

ساخت و ساز قدسی

  

   





   راست و دروغ با راوی که هزاره‌هاست کارش دروغ بافی‌ست.

   اما سرم درد می‌کنه برای این جور دروغ‌ها. قوه‌ی تخیلم رو بدجور فعال می‌کنه ‌.

   تصاویر از پی هم تکرار و تو شهسوار جاده‌ی خیال می‌شوی. 

   فره‌ی ایزدی طوری 


پیروک آلبالویی

 


    خدایی مرسی.
   یعنی زمان خلقت من حتمی سر کیف بودی و سرحال هم‌چی مواد رو انتخاب کردی که من چنی خوشبختم. اگه این منی که می‌شناسی، 
    می‌میرم اگه بنا باشه با ساعت بخوابم با ساعت بیدار بشم . به کسی جواب پس بدم و چیزی هولم کنه و ... به هیچ‌یک مجبورم نکردی.
   دمت گرم که اجازه دادی همیشه در زنگ تفریح مدرسه زندگی کنم. 
  زندگی یعنی فر گرم در زمستان. عشقی جاری برای خودم
  برای سهم زندگی. 



زن یعنی زندگی

 



  فکر کن

   مطبخ و زمستون. 

شیشه‌های بخار گرفته و قطرات آب که روی شیشه آرام آرام به پایین می‌لغزند 

  موزیک زیبا، رایحه‌ی داغ  شهد افرا،   چرخی به رنگ رغوانی زد و از لای پنجره سرخوشانه به آسمان فیروزه‌ای می‌شتابد. 

و طعم گرم قهوه‌ و تلخی گس سیگار

  چه موزیکی!!!!

     تن من هنوز این رقص را در خاطر دارد؟ خیلی خوبه به خدا. اصولن لمس یه تاچ می‌تونه کل انرژی ‌هارو تازه کنه. 

  جمعه عصرها طبق قانونی نانوشته مطبخ در اختیار بازی عطر گرم انواع ادویه‌ی شیرین و من نوک پنجه زیر پوستی به رقصم. 

   این جمعه اسباب بازی دیگری داشتم، میعاد سنت شیرین جمعه به شنبه افتاد.

     زمستون  پشت شیشه است که این تجربه را دلنشین و زیبا ساخته. 



پردازش

 


بچگی تا دستم به جایی می‌خورد،  درد می‌گرفت به دو خودم را به مادر می‌رساندم و می‌گفتم،  اوخ شد و مادر دستم را می‌بوسید و واقعن خوب می‌شد. 

  در مسیر رشد هم هر چه بلایی سرم آمد، خوب شد. 

   دو هفته پیش با بخار کتری هم دستم سوخت، دیگه به اندازه‌ی  عدس از آثارش باقی‌ست و اینم تمام می‌شه و حتا جایش نمی‌ماند.  

   تازه این‌ها که چیزی نیست. دو سال بعد از تصادف هم دکترها گفته بودند، دیگر  خیلی کارها در توان انجام نیست. گور پدر جان درک، همه‌اش خوب شد به جز شکستگی که در تجربه نداشتم با بوس مامان خوب شدنی است. ( باور ) .

    تازه اینم هیچی، سال نود و پنج بعد از سکته‌ی دوم،  دکتر اجازه مرخصی نمی‌داد و اصرار به (عمل باز)  داشت و با سربزرگی احتمال مرگ طی یک‌سال را دادم دست دکتر و به خانه آمدم.  و هنوز هم نمردم سیگارم هم می‌کشم. 

   چند روزه به این فکرم که انسان دارای چه بدن هوشمندی است و اگر سیستم ترمیم و اصلاح را نداشت شاید در سی یا چهل سالگی همگی زامبی شده بودیم؟! زخم‌های خوب نشده و ... و این یک معجزه است.

    چرا انسان خودش رو دست کم گرفته؟ بعد در فیلم‌های تخیلی ربات‌هایی می‌بینیم با قدرت خود ترمیمی و می‌گیم: واه‌ه‌ه‌ه‌ه چه جالب؟!

     دیشب که نه، یه‌وقتی به خودم آمدم دیدم ساعت چهار صبح شده و من سخت و پر از لذت سرگرم طراحی هستم. خدایی شب‌ها برای کار چیز دیگری است.  بخصوص نزدیک صبح. اما با  . دیدن زمان چنان دستپاچه وار کار را ول کردم رفتم برای خواب که تو گویی صبح یک جلسه‌ی‌ مهم دارم. 

   کسی من و برنامه‌ریزی کرده ؟ نه سر کار می‌رم نه مسئوليتي به جز شانتال دارم. نه خوابم می‌آمد... و خلاصه به زور خودم را خواباندم.  از این‌ور صبح هنوز دلم می‌خواست هم‌چنان بخوابم ولی رد نور آفتاب بر پرده‌ی اتاق وادارم کرد از تخت دل بکنم.

   زیرا از بچگی برای ساعات خواب و بیدار برنامه ریزی شدیم. برای مناسبت‌های چه و چه برنامه ریزی شدیم. شادی‌های جمعی‌‌، سوگ‌های ملی. ازدواج و فرزند آوری،  عشق و فراغ،  غم و شادی.

  از بوس مامان تا دادگاه مدنی خاص اگر نبود ، اگر در جزیره‌ای دور از بشر به‌دنيا می‌آمدم و اگر هیچ شرط اجتماعی برای خواب و بیدار، ازدواج و تلاق و ... هیچی نبود آیا انسانی رضایتمند تری نبودم؟ 

   هم‌چین بی‌شباهت به ربات هم نیستیم‌؟ 

   شاید زیر سر کتاب‌های داستانی باشد که یاد داد انسان خوب چه شکلی است. 


۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

به‌من میگن: صنوبر

 

 همان‌طور که صبر نداشتم نه ماهه به‌دنیا بیام، برای هیچ تجربه‌ای هم صبر نداشتم. 

  هر چه از مدرسه و آزمون بیزار بودم به عوض سر دادم برای آزمون‌هایی که ام‌پی‌تری واحدهایش را پاس کردم. 

  در نتیجه اون وقتی که می‌گن زن انار رسیده و آبدار شده. من تازه سر از اینجا درآورده و وبلاگ نویس شدم.

   حکایت درختی که هر چه سرک کشید، هم سخن و هم‌ راهی ندید. شد صنوبر. بلند و تکیده. با آوایی سیم‌فام .

    دل به کورسوی فانوسی بسته

     در دور دست‌ها

یک استکان چای


 

 باشد به یادگار از پایان یک جمعه شبی زمستانی.

  تا شقایق هست، زندگی باید کرد


چینی گلسرخی

 



     کار وقتی تمامه که خسته بشم و دیگه با ذوق سراغش نرم. مثل رابطه، تا وقتی هست که هیجان درش زنده است.
  این دیوار شد جلد سجلد احوال من.
    گلسرخی‌های یادگار از خاطره‌ی چینی مسعود.  کودکی و سفره‌ی ترمه‌ی بی‌بی و دیس های چلو و نمکدان و پیش‌دستی و ... همه چینی گلسرخی‌های جهاز والده‌ام.  
     پیشانی پاکیزه‌ی کاشی‌های قدیمی و  اصل خونه می‌درخشه به یادگار روزگاران پدر، اراده و قصد پدر در ساخت این بنا و آرامش و امنیت من.   برای من امشب کاشت گلسرخی‌ها بر دیوار مطبخ پایان یافت.
   حالا اگر بعد ویرم نگیره دوباره دست‌کاری کنم.





    شب‌های سرد زمستون خدا این مطبخ رو از من نگیره که پاتوق این‌جاست. هیچکی نیست الا من چایی و خدا. خدام که با عاشقیت نرو نیست. ( سوته دلان ) 
   صدای کتری و عطر چای تازه دم، منو آرامش و شیشه‌های مرطوب از بخار آب، سینه داده به دستان آسمان.
   مطبخ در طبقه‌ی پنجم خیابان مزین‌الدوله، ( نقاش عصر قاجار)  چناران سر به هم کشیده‌ی بهار و گاه صدای عبور کامیون یا خودرویی.
  صدای پادکست. گاه موسیقی کنار سیگار و قل‌قل آب در کتری لعابی گلسرخی .


۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه

لحظه‌ی قصد

 




  مهم نیست کجا باشی

  کافی‌ست که حقیقتن و به ذات حضور داشته باشی، قصد و اراده‌ کنی. کار تمام است. به قول بی‌بی :خواستن توانستن است.

   پریسا سال‌ها برای مطبخش می‌گفت و می‌گشت دنبال پارچه‌ی چهارخونه‌ی قرمز .  یک خاطره‌ی دور از ایام بچگی و مطبخ والده‌ام.

  پریسا زن خیاطی و ... این چیزها نیست. از وقتی آمده واحد پایین خیلی جدی تر در جستجو بود. در حیطه‌ی فضای مجازی و حقیقت.

     خانمی هم در یکی از روستاهاي استان گلستان قصد کرده بود  کاری بکنه. یک آگهی در سایت باسلام،  این دو نفر را در یک نقطه به‌هم متصل کرد و امروز سفارشی که قرار بود طی دوازده روز برسه، بعد از  نه روز به دست پریسا رسید.

   نگفتم از طریق اینستاگرام.  یک آگهی ساده. کالای پریسا را از جایی مهیا کرد که در ذهن پریسا وجود نداشت. روستایی که شاید هرگز در مسیرش قرار نگیره. البت که رحمت بر پدر اینترنت. ولی بانویی اراده و عمل کرد و بانوی دیگر به خواست و اراده‌اش رسید. از پی جستجویی و کاری صادقانه.

   دم دوزنده گرم و اهورایی. و قصد پریسا روز به روز الهی تر.

   بر آن‌چه دلخواه من است حمله نمی‌برم 

   خود را به تمام بر آن می‌افکنم

    

اصحاب کهف

    خدایی اسم اصحاب کهف بد در رفته.   فکر کن در یک نخود عمر چقدر چیز دیدیم!!!    یک شاه داشتیم . همه چیز هم گوگولی مگولی بود.  خدا، شاه ، می...