بچگی تا دستم به جایی میخورد، درد میگرفت به دو خودم را به مادر میرساندم و میگفتم، اوخ شد و مادر دستم را میبوسید و واقعن خوب میشد.
در مسیر رشد هم هر چه بلایی سرم آمد، خوب شد.
دو هفته پیش با بخار کتری هم دستم سوخت، دیگه به اندازهی عدس از آثارش باقیست و اینم تمام میشه و حتا جایش نمیماند.
تازه اینها که چیزی نیست. دو سال بعد از تصادف هم دکترها گفته بودند، دیگر خیلی کارها در توان انجام نیست. گور پدر جان درک، همهاش خوب شد به جز شکستگی که در تجربه نداشتم با بوس مامان خوب شدنی است. ( باور ) .
تازه اینم هیچی، سال نود و پنج بعد از سکتهی دوم، دکتر اجازه مرخصی نمیداد و اصرار به (عمل باز) داشت و با سربزرگی احتمال مرگ طی یکسال را دادم دست دکتر و به خانه آمدم. و هنوز هم نمردم سیگارم هم میکشم.
چند روزه به این فکرم که انسان دارای چه بدن هوشمندی است و اگر سیستم ترمیم و اصلاح را نداشت شاید در سی یا چهل سالگی همگی زامبی شده بودیم؟! زخمهای خوب نشده و ... و این یک معجزه است.
چرا انسان خودش رو دست کم گرفته؟ بعد در فیلمهای تخیلی رباتهایی میبینیم با قدرت خود ترمیمی و میگیم: واههههه چه جالب؟!
دیشب که نه، یهوقتی به خودم آمدم دیدم ساعت چهار صبح شده و من سخت و پر از لذت سرگرم طراحی هستم. خدایی شبها برای کار چیز دیگری است. بخصوص نزدیک صبح. اما با . دیدن زمان چنان دستپاچه وار کار را ول کردم رفتم برای خواب که تو گویی صبح یک جلسهی مهم دارم.
کسی من و برنامهریزی کرده ؟ نه سر کار میرم نه مسئوليتي به جز شانتال دارم. نه خوابم میآمد... و خلاصه به زور خودم را خواباندم. از اینور صبح هنوز دلم میخواست همچنان بخوابم ولی رد نور آفتاب بر پردهی اتاق وادارم کرد از تخت دل بکنم.
زیرا از بچگی برای ساعات خواب و بیدار برنامه ریزی شدیم. برای مناسبتهای چه و چه برنامه ریزی شدیم. شادیهای جمعی، سوگهای ملی. ازدواج و فرزند آوری، عشق و فراغ، غم و شادی.
از بوس مامان تا دادگاه مدنی خاص اگر نبود ، اگر در جزیرهای دور از بشر بهدنيا میآمدم و اگر هیچ شرط اجتماعی برای خواب و بیدار، ازدواج و تلاق و ... هیچی نبود آیا انسانی رضایتمند تری نبودم؟
همچین بیشباهت به ربات هم نیستیم؟
شاید زیر سر کتابهای داستانی باشد که یاد داد انسان خوب چه شکلی است.