وقت متارکه با دمم گردو میشکستم که خلاص شدم.
بعضی چیزها، کارماست. تو نمیتونی واحدی رو حذف کنی و بگی خلاص. از جمله واحد آقای شوهری که ازش بچه داری. محمد نمیخواهی؟ بفرما ما دخترهاش.
چرا ژن رو از یاد برده بودم؟ خب ایناهم تخمترکهی همون یارو هستند و آنچه ازش فرار کردی مانند آش کشک خاله باید بخوری.
چون فکر میکردم ، نه اینا بچههای من هستند. حالا کی گفته باید شبیه یارو داشته باشند.
ولی دروغ چرا؟ خیلی زود فهمیدم باید این واحد رو پاس کنم. چه میکردم؟ تلاقشون میدادم؟ میذاشتم سر کوچه؟
یادم بماند، دفعهی بعد به هر ضرب و زوری شده یا به این جهان برنگردم. یا اگر چارهای نبود. نه زن باشم و نه فرزندی به جهان بیاورم.
خدا کنه این زندگی برای همین توبه کار شدنم، لازم بود؟