راست و دروغ با راوی که هزارههاست کارش دروغ بافیست.
اما سرم درد میکنه برای این جور دروغها. قوهی تخیلم رو بدجور فعال میکنه .
تصاویر از پی هم تکرار و تو شهسوار جادهی خیال میشوی.
فرهی ایزدی طوری
راست و دروغ با راوی که هزارههاست کارش دروغ بافیست.
اما سرم درد میکنه برای این جور دروغها. قوهی تخیلم رو بدجور فعال میکنه .
تصاویر از پی هم تکرار و تو شهسوار جادهی خیال میشوی.
فرهی ایزدی طوری
فکر کن
مطبخ و زمستون.
شیشههای بخار گرفته و قطرات آب که روی شیشه آرام آرام به پایین میلغزند
موزیک زیبا، رایحهی داغ شهد افرا، چرخی به رنگ رغوانی زد و از لای پنجره سرخوشانه به آسمان فیروزهای میشتابد.
و طعم گرم قهوه و تلخی گس سیگار
چه موزیکی!!!!
تن من هنوز این رقص را در خاطر دارد؟ خیلی خوبه به خدا. اصولن لمس یه تاچ میتونه کل انرژی هارو تازه کنه.
جمعه عصرها طبق قانونی نانوشته مطبخ در اختیار بازی عطر گرم انواع ادویهی شیرین و من نوک پنجه زیر پوستی به رقصم.
این جمعه اسباب بازی دیگری داشتم، میعاد سنت شیرین جمعه به شنبه افتاد.
زمستون پشت شیشه است که این تجربه را دلنشین و زیبا ساخته.
بچگی تا دستم به جایی میخورد، درد میگرفت به دو خودم را به مادر میرساندم و میگفتم، اوخ شد و مادر دستم را میبوسید و واقعن خوب میشد.
در مسیر رشد هم هر چه بلایی سرم آمد، خوب شد.
دو هفته پیش با بخار کتری هم دستم سوخت، دیگه به اندازهی عدس از آثارش باقیست و اینم تمام میشه و حتا جایش نمیماند.
تازه اینها که چیزی نیست. دو سال بعد از تصادف هم دکترها گفته بودند، دیگر خیلی کارها در توان انجام نیست. گور پدر جان درک، همهاش خوب شد به جز شکستگی که در تجربه نداشتم با بوس مامان خوب شدنی است. ( باور ) .
تازه اینم هیچی، سال نود و پنج بعد از سکتهی دوم، دکتر اجازه مرخصی نمیداد و اصرار به (عمل باز) داشت و با سربزرگی احتمال مرگ طی یکسال را دادم دست دکتر و به خانه آمدم. و هنوز هم نمردم سیگارم هم میکشم.
چند روزه به این فکرم که انسان دارای چه بدن هوشمندی است و اگر سیستم ترمیم و اصلاح را نداشت شاید در سی یا چهل سالگی همگی زامبی شده بودیم؟! زخمهای خوب نشده و ... و این یک معجزه است.
چرا انسان خودش رو دست کم گرفته؟ بعد در فیلمهای تخیلی رباتهایی میبینیم با قدرت خود ترمیمی و میگیم: واههههه چه جالب؟!
دیشب که نه، یهوقتی به خودم آمدم دیدم ساعت چهار صبح شده و من سخت و پر از لذت سرگرم طراحی هستم. خدایی شبها برای کار چیز دیگری است. بخصوص نزدیک صبح. اما با . دیدن زمان چنان دستپاچه وار کار را ول کردم رفتم برای خواب که تو گویی صبح یک جلسهی مهم دارم.
کسی من و برنامهریزی کرده ؟ نه سر کار میرم نه مسئوليتي به جز شانتال دارم. نه خوابم میآمد... و خلاصه به زور خودم را خواباندم. از اینور صبح هنوز دلم میخواست همچنان بخوابم ولی رد نور آفتاب بر پردهی اتاق وادارم کرد از تخت دل بکنم.
زیرا از بچگی برای ساعات خواب و بیدار برنامه ریزی شدیم. برای مناسبتهای چه و چه برنامه ریزی شدیم. شادیهای جمعی، سوگهای ملی. ازدواج و فرزند آوری، عشق و فراغ، غم و شادی.
از بوس مامان تا دادگاه مدنی خاص اگر نبود ، اگر در جزیرهای دور از بشر بهدنيا میآمدم و اگر هیچ شرط اجتماعی برای خواب و بیدار، ازدواج و تلاق و ... هیچی نبود آیا انسانی رضایتمند تری نبودم؟
همچین بیشباهت به ربات هم نیستیم؟
شاید زیر سر کتابهای داستانی باشد که یاد داد انسان خوب چه شکلی است.
همانطور که صبر نداشتم نه ماهه بهدنیا بیام، برای هیچ تجربهای هم صبر نداشتم.
هر چه از مدرسه و آزمون بیزار بودم به عوض سر دادم برای آزمونهایی که امپیتری واحدهایش را پاس کردم.
در نتیجه اون وقتی که میگن زن انار رسیده و آبدار شده. من تازه سر از اینجا درآورده و وبلاگ نویس شدم.
حکایت درختی که هر چه سرک کشید، هم سخن و هم راهی ندید. شد صنوبر. بلند و تکیده. با آوایی سیمفام .
دل به کورسوی فانوسی بسته
در دور دستها
مهم نیست کجا باشی
کافیست که حقیقتن و به ذات حضور داشته باشی، قصد و اراده کنی. کار تمام است. به قول بیبی :خواستن توانستن است.
پریسا سالها برای مطبخش میگفت و میگشت دنبال پارچهی چهارخونهی قرمز . یک خاطرهی دور از ایام بچگی و مطبخ والدهام.
پریسا زن خیاطی و ... این چیزها نیست. از وقتی آمده واحد پایین خیلی جدی تر در جستجو بود. در حیطهی فضای مجازی و حقیقت.
خانمی هم در یکی از روستاهاي استان گلستان قصد کرده بود کاری بکنه. یک آگهی در سایت باسلام، این دو نفر را در یک نقطه بههم متصل کرد و امروز سفارشی که قرار بود طی دوازده روز برسه، بعد از نه روز به دست پریسا رسید.
نگفتم از طریق اینستاگرام. یک آگهی ساده. کالای پریسا را از جایی مهیا کرد که در ذهن پریسا وجود نداشت. روستایی که شاید هرگز در مسیرش قرار نگیره. البت که رحمت بر پدر اینترنت. ولی بانویی اراده و عمل کرد و بانوی دیگر به خواست و ارادهاش رسید. از پی جستجویی و کاری صادقانه.
دم دوزنده گرم و اهورایی. و قصد پریسا روز به روز الهی تر.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمیبرم
خود را به تمام بر آن میافکنم
یک عمر شبهای بیخوابی، چشمم به پنجره اتاق بود و گوشم به بیرون از اتاق. با اینکه اهل ساعت بازی نیستم، ساعت سرخود شدم.
ساعت دو صبح کلاغها، ساعت چهار نوبت بلبل است و ساعت پنج و شش، قمری بیدار میشه و ساعت هفت نوبت کبوتر لاتهای محل، کفتر چایی است.
شرطی شده بودم که صدای ماشینهایی که عازم محل کار میشوند خواب را از سرم پرانده و دیگه نمیشه خوابید. زیرا چطور وقتی مردم بیدار هستند من باید بخوابم؟
این انزجار به لطف والده و همسر سابق در من نهادینه شد. به لطف صبحهایی که خواب از تخت بیرونم میکشید و سوار سرویس مدرسه میکرد و باقی خواب در سرویس و حتا گاه در کلاسهای زنگ اول ادامه داشت و چیزی از مدرسه جز بیخوابی و خجالت در خاطرم نیست. حديث آقای شوهر هم که بماند در گذشتهها...
این ایام که باید ساعت، یک و سه و چهار صبح به شانتال دارو بدم، دوباره ساعت نه داروی بعدی، سیستم خواب به کلی فراموش شد. زیر بنای بیداریها و دوباره به خواب رفتن شد عشق به شانتال و قصد من برای تغییر شرایط.
تمام ترومای از هفت سالگی تا سه ماه گذشته به ناگهان پرپر شد و به زباله دانی تاریخ پیوست و ذهن شرطی شده از بند ساعت و خواب آزاد شد.
الهی شکر از این بند هم به لطف عشق رها شدم
اول آذر ماه سال یکهزار و سیصد هفتادو شش، در فاصلهی بیزمان و مکان تصادف تا امداد، با سرعتی بسیار از جسم دور میشدم پر از شوق بازگشت. بازگشت به خونه.
حسی مشابه اولین روز مدرسه و زنگ پایان. میدونستم قراره برگردم خونه. مکان امن و آشنا. موضوع اصلن چطور آغاز و به پایان رسیدن نیست. دارم از نقطهای میگم نزدیک به انتها . لحظهای که صدایی به یادم آورد برای تجربهی عشق آمده بودم و شکست خورده سفر به پایان رسید.
یک آه. آهی جان سوز از یادآوری کافی بود که با سرعت به تن برگردم و چشم باز کنم.
خدا میدونه دنبال این تجربه چقدر خریت کردم. زیرا تصورم از عشق اشتباه بود. فکر میکردم باید این عشق را با جنسی مخالف تجربه کنم.
اما زندگی یا روح قصدش از تصوراتم متفاوت بود. از آموختههای شنیده و دیده از عشق. و من گرانترین تجربهها را برای این درک در پیش داشتم. در سقوط پریا و کانسر، در سکوت و پذیرش و مبارزه با تنی زخم خورده از تصادف. آنجایی که هربار از روی منم جست میزدم برای یاری. در جنگهای خانوادگی، در گذشت و ادامه. به صلح رسیدن با آنها که دشمن تصور داشتم. در مراقبت از گیاهانم، با گربههای محله ..
کی فکرش را بلد بودم که این عشق را با سگی تجربه خواهم کرد؟ عشق را ذهنم میشناخت و عشق بزرگترین آزمون رها کردن منه من بود. رها گشتن از خودخواهی، لوس بازی، کله خرابی، غرور و ...
کی باورش میشه حاضر نیستم هرگز تجربهی اول آذر هفتاد و شش را از زندگی حذف کنم!! تصادف تولد دوباره من شد حتا با عصایی که هنوز مرا با خود همهجا میبرد، بال پروازم تا ...
چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟ یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟ خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...