۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

به‌من میگن: صنوبر

 

 همان‌طور که صبر نداشتم نه ماهه به‌دنیا بیام، برای هیچ تجربه‌ای هم صبر نداشتم. 

  هر چه از مدرسه و آزمون بیزار بودم به عوض سر دادم برای آزمون‌هایی که ام‌پی‌تری واحدهایش را پاس کردم. 

  در نتیجه اون وقتی که می‌گن زن انار رسیده و آبدار شده. من تازه سر از اینجا درآورده و وبلاگ نویس شدم.

   حکایت درختی که هر چه سرک کشید، هم سخن و هم‌ راهی ندید. شد صنوبر. بلند و تکیده. با آوایی سیم‌فام .

    دل به کورسوی فانوسی بسته

     در دور دست‌ها

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...