۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

به‌من میگن: صنوبر

 

 همان‌طور که صبر نداشتم نه ماهه به‌دنیا بیام، برای هیچ تجربه‌ای هم صبر نداشتم. 

  هر چه از مدرسه و آزمون بیزار بودم به عوض سر دادم برای آزمون‌هایی که ام‌پی‌تری واحدهایش را پاس کردم. 

  در نتیجه اون وقتی که می‌گن زن انار رسیده و آبدار شده. من تازه سر از اینجا درآورده و وبلاگ نویس شدم.

   حکایت درختی که هر چه سرک کشید، هم سخن و هم‌ راهی ندید. شد صنوبر. بلند و تکیده. با آوایی سیم‌فام .

    دل به کورسوی فانوسی بسته

     در دور دست‌ها

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...