من ترسيدم. من خیلی خیلی وحشتزده هستم.
آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نوح بود.
صد رحمت به نوح.
وقایع ایام اخیر چنان دهشتناک و هولانگیز که دلم میخواد همین امشب بلایی از آسمون فرود بیاد و هم من و هم جمیع اولاد پلید آدم رو از زمین برداره.
دیگه به همه شک دارم. به میزان قصاوتی که در برخی آدمیان وجود داره ، بدگمانم. هنوز از درون میلرزم.
چطور میشود آخر،
یک گلدان بنجامین قلمه زده بودم سه ساله. فرستادم طبقه زیر درست همان نقطه که در بالا ساکن بود یک طبقه پایین تر . طی دو هفته برگردانده شد بالا به دلیل قهر گلدان. برگها زرد و در حال ریزش. بلافاصله حالش خوب شد و جان گرفت. این قصهی گلدانی بیش نبود که با باغبانش انس داره. اما انسان. یک روح، جان، هزاران آرزو و آینده، حرمت والای انسانیت...
فکر به هر یک از صفات انسانی لرزه به پشتم میاندازه. چهنوع بشری توان کشتن داره؟ چه ایراد فیزیکی در مغز این نوع موجود هست که تردید نداره و فقط شلیک میکنه.
من از این کوچهها، آدمها، ماشینها ترسيدم. من از آدم ترسيدم. من از این جهان ترسیدهام.
چه همه خواب و خیال
چه همه امید وصال
یکباره، نابود شد؟!!!