همیشه یکی بوده که ازش حساب ببرم .
خوب که فکر کردم از کی شروع شد، بیبی؟ نه اون مهربونترین خاطرهی زندگی منه. حضرت پدر؟ خدا. خدایی که بیبی در من پردازش کرد.
همون خدایی که از رگ گردن به تو نزدیک تر و هر لحظه چوب خطت دستش. این آغاز جداسری من از من بود.
دوگانگی انسان.
نمیتونم هیچ زمان باخودم تنها باشم با اینکه نه رگ گردن که ذات منی. نه بیرون از من. من در تو حل و تو در منی. ولی باز خدای بیبی هر لحظه دستش رو زده زیر چونهاش و زل زده ببینه کجا سوتی میدم، به حسابم بنویسه. باور کن گناهان من به بیشتر از دیر بستن شیر آب نمیرسه.
شاید از آغاز چنین خواستی بشر خنگ باشه و از بدو تولد برنامه ریزی بشه؟