۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

هزاران خیال

 

  یکی از بزرگترین لذت‌های نوجوانی و گاه حوانی، اگه گفتی چی بود؟

  این‌که تو راه مدرسه یا محله دلیلی برای برو بیا داشتیم

  حتا وسط زمستون زیر برف و توی سرما به خودت رسیده، چیسان فیسان کرده، اونم از کله‌ی سحری که به وقت عادی باید با بیل و کلنگ از تخت جدا بشی، راهی خیابونی.

  خیابونی که حتما یکی طبق برنامه یا عادت با تو هم‌مسیر می‌شه.

  شوق یک دیدار و صدها خیال‌بافی که، این‌دفعه می‌آد جلو و یه چیزی می‌گه. یک کاری می‌کنه و تو همین‌طور با ضربان بالا از کنارش عبور می‌کنی.

   این هیجان برای من تا آخر سال کش می‌اومد و هیچ خبری نمی‌شد. اگر می‌شد تو دیگه هیجان صبح را گم می‌کردی.

  یا حداقل منی که همیشه عاشق حل معما و پیچیدگی و رمزگشایی عاشقانه بودم و شاید هنوز هم باشم؟ تقصیر خودم بود که اتفاقی‌ نمی‌افتاد. بس‌که قیافه‌ی تلخ می‌گرفتم. از اولش منی بودم برای خودم.

  فقط دلم برای اون هیجان دم به دم چشم انداختن. با ساعت از خونه دراومدن و روزی صد مرتبه به ساعت نگاه کردن. عطر دیور صورتی و من. 

   یا به رسم امروز چشم به راه یک ایمیل یا پیامی بودن. این بازی فقط در مرحله‌ی هیجانش زیباست.

   نه بعد از فهم و مکاشفه.


هزاران خیال

    یکی از بزرگترین لذت‌های نوجوانی و گاه حوانی، اگه گفتی چی بود؟   این‌که تو راه مدرسه یا محله دلیلی برای برو بیا داشتیم   حتا وسط زمستون ز...