گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته، مو به مو
از پیِ دیدنِ رخت، همچو صبا فتادهام
خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو
میرود از فراق تو، خونِ دل از دو دیدهام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو
دورِ دهانِ تنگِ تو، عارضِ عنبرینِ خطت
غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو
ابرو و چشم و خالِ تو، صید نموده مرغِ دل
طبع به طبع، دل به دل، مهر به مهر، خو به خو
مهرِ تو را دلِ حزین، بافته بر قماشِ جان
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
در دلِ خویش «طاهره»، گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو
طاهره قرة العین
در فرهنگ ما زن آفریده شد برای ایثار ، مادری. و در همین فرهنگ من یکی از هزاران زنی بودم که بند تاهل دریدم ، به جستجو رفتم. نه مانند طاهره. یکی مانند بسیار زن دیگر.
بیست نه ساله بودم که تا رخت تنم را بخشیدم به بهای آزادی. مرد من یکی از گروگانگیرهای ماهر که بچهها را گرفت بلکه به لطف اونها سر بخوره برگرده به حریم من.
مقاومت کردم. گفت نمیشه بچه ببینی ، ندیدم. من از خواب پریشان پریده بودم. از بساط منقل و وافور و اراذل میدان محسنی که خانهام را بدل به شیره کش خانه کرده بودند.
از کابوسی که درش هزاران هزار کتک خوردم، باج دادم فقط چون فکر میکردم بدون دخترها خواهم مرد. عاقبت جایی از خواب پریدم که گلویم در دست معتادی بود که فریاد میزد، بمیر بمیر بمیر.
آنجا از خواب پریدم. مردک همه چیزم را میخواست بدون من.
در یک اول مهر ماهیی در دفتر طلاق، زندگی و دخترانم را دادم ، جانم آزاد شد. سه سال بعد ابتدا پریا را گرفتم و بعدتر پریسا که عقل رس شده بود خودش امد.
چه بر من گذشت تا بفهمم کیستم؟
من کی هستم، هیچ.
تازه تازه کشف کردم، زنی هستم بلند بالا و زیبا.
به بدترین شکل فهم کردم. وقتی خواهرم مرا به خانهاش وعده میگرفت در زمانی که شویش در سفر بود. دختر خاله جان به وقت ماموریت شویش و... بعد از نگاه مردانی که در جمعهای غیر خانوادگی قلاب میشد بر تنم.
مردک پدر سوخته در ده سال چنان بلایی سرم آورده بود که حتا باور نداشتم دوست داشتنی باشم، در حد یک همسر!!
به تدریج که خودم را بیشتر و بیشتر میشناختم چنان پر بودم، چنان هنرمند، چنان با عزت نفس و ... که دیگه حاضر نبودم نه ان مرد که هیچ مردی وصلهی زندگیم باشد.
ذاتا مجرد بودم. چرا باید زیر یک سقف دو پادشاه بگنجد؟
طاهره نبودم.
من هستم. مستقل، آزاده، عارف، ذاتا خود ، عشق، خود زیبایی خوده جوشش و خلقت. خودم را بارها رصد و وجب کردم. اهل نمایش نیستم. حتا در مراسم امضای کتاب. حتا در نمایشگاه کتاب. حتا در هیچ گالری نگنجیدم.
همه لذت خلقت برایم لحظات خلقت است تا پایان و بعد خلقتی دیگر. بی شعار و هیاهو. در چهار دیواری حرم. در مطبخی سرشار از عطر سیب و دارچین. در باغی به وسعت یک ایوان .
چرا در نوجوانی فکر کرده بودم باید شو کنم؟ چرا تا سالها تصورم بود ناقصم و در جستجوی نیمهی دیگرم؟ کم رفیق بازی نکردم. کم سفرهای عجیب و غریب نداشتم. کلی به کوه و جنگل زدم از پی کاستاندا یا مولانا بازی. ولی من هیچ یک نبودم.
ارزش داشت. همهاش حتا پای همچنان دردناک و تصادف تجربه شده. تمام رنجهایی که کشیدم ارزش آزادی ذهن و روانم را از هذیانهای زنانه را داشت. من، خودم را جستجو کردم، نساختم، یافتم. جوهرهی وجودی که با موسیقی، رنگ، خاک و دود عود دلشادم.
میدانم وقت رفتن خودم را به خودم بدهکار نیستم. الهی شکر که جادویی میزیم.