۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه. چون زنگاش رو زده

 

دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای دم کردم و یک پیاله مربای به هم آوردم و ادامه‌ی فیلم. 

   بعضی قسمت‌ها را بردم جلو و تصویر را با سرعت ضرب در هشت دیدم، باز ادامه و... خب کلی زمان گذاشته بودم و باید ببینم تهش قراره چی بشه؟

   همین حالا هم هنوز ادامه داره و دارم این‌جا می‌نویسم، خب زمان گذاشتم، مکث کردم، رفتم و آمدم دلم نمیاد بی اون‌که بفهمم آخرش چی می‌شه فیلم را قطع کنم.

   درست مانند یک رابطه‌ی معیوب، ناجور، بی‌فایده‌ای که چون براش زحمت کشیدی باز امیدواری تهش یه‌چیز خوبی باشه و ادامه می‌دی.

  ولی نیست. پتانسیل شدن نداره

  فقط چون زمان صرفش کردی دل نمی‌کنی.

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه. چون زنگاش رو زده

  دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای ...