حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آیندهای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.
دقیقن همون نقطه که باورت از خود برتر فرومیریزه و کشف میکنی
درمانده و یا ناتوانی
برهنه میشی، رو به فنا میایستی و ...
برخی لنگ را میاندازند و وا میدن. برخی هم در مسیر بارها به این نقطه رسیدند و عبور کردند
همه چیز وابسته به باور من از منه. بیتردید که من هم در نهایت و به وقتش خواهم مرد. اما اون مرگ با مرگی از سر ترس و بیایمانی باشه تفاوت داره
بالاخره ایمان بهتر از انکار همه چیزه. بارها سربزنگا وادادن یا جستن تصمیم گرفتم، از بالای خندق ناامیدی جستی عظیم بزنم. چون به نیرویی غیر از محدودهی خودم باور دارم.
مثل چنگ انداختن به ریسمانهای الهی و مثل تارزان جهیدم. نهکه بگم این توانایی یا قدرتی است در من.
اتفاقا برعکس. این یعنی هزار ساله لنگ رو در برابر زندگی انداختم. درست جایی که فکر میکردم خیلی منم.
در اوج اوجش زندگی برام پشت پا گرفت و به زمین افتادم و فهمیدم هیچی نیستم. خیال میکردم کسی هستم.
و چون راز بر ملا شد از ان پس دنبال ایمانم گشتم. دنبال دستی که از وسط آهن پارههای پراید درم آورد. در رویا رویی با تریلی. حقارت و ضعف را دیدم. وقتی محتاج بودم یکی نصف شب برام لگن بذاره و هیچکس نبود.
بعد از اون یاد گرفتم خطر نکنم، بیراه نرم، منم نزنم. هنوز جای پای زندگی و لگدش بر کل وجودم هست. همین عصای باریک فلزی که باهاش راه میرم هر بار یادم میآره از کجا به اینجا رسیدم؟!!
هر مرتبه که سکته کردم و دوباره برگشتم، یادآوری شد تنها نیستم و باید بیش از هرچیز دو دستی باورم رو بغل کنم. بعد از بیست روز اغما و تجربهی برزخ وحشتهای ذهنمیم . همون که مذهبی ها فکر میکنند مردن رفتن اون دنیا و کمدی الهی دانته را تجربه کردند.
جهان من پر از وحشتهای ذهنی خودم بود. فکر می.کردم شکنجه میشم. ولی فقط در اغما با ترسهام روبرو بودم.
و حالا که روزی هزاربار شاکر ثانیه به ثانیهی زندگیم هستم. نه به لطف خدایی در آسمان. مال من حقیقتن نزدیکتر از رگ گردنمه.
باور دارم من روحم نه جسد