۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه

مولف بی زبون

 

  به محض رویت من در چهارچوبه‌ی در اتاقش، برق سه فاز ازش عبور کرد. با بی تربیتی پرسید، چکار داری؟

  گفتم: فلانی‌ام. فرموده بودین خدمت برسم.

  قدش به زور یک متر و نیم می‌شد. جستی زد و از پشت میزش اومد بیرون و یک دور گرد میز وسط اتاق زد ، انگشتای خپلش رفت لای موهاش و به عقب برد. مثل اینکه جن دیده باشه گفت:

- نگفتم تنها بیای. خانم جوادی باید همراهت می‌اومد.

 - رفتم خدمت ایشان جلسه داشتند و گفتن برو خودت ببین آقای رودسری چه امری دارند؟

  نیم دور دیگه گرد میز زد و با اضطراب گفت: خیر این‌طوری نمی‌شه من و تو در اتاق بی نفر سوم باشیم.

  من‌که از مقنعه و حجابم حتم داشتم. نمی‌دونستم دردش چی بود! بی تردید به خودش مشکوک بود. یک خانمی در اتاق را زد و برای پرسشی از لای در سرک کشیدن. بنده خدا رو وادار کرد بیاد و نفر سوم در اتاق باشه.

  خدا می‌دونه اگه ما تنهایی صحبت می‌کردیم قرار بود چه بی ناموسی هایی که ...

  بماند که از بلبل زبانی من خوشش نیامد و جلد اول کتاب را گذاشت توی کشو، کلید کشو گم شد و یک سال حاضر به اجازه‌ی چاپش را نداد و آخر ناشر ...

  من توی این مملکت این‌جوری پوستم کنده شده در اداره‌ی ارشاد. یک کتاب هم که شابک شده بود بره برای مجوز پس گرفتم و عهد کردم ... بخورم دیگه مهوس کتابت بشم با این اداره‌ی ارشاد

  تا حالا در هیچ نمایشگاهی شرکت نکردم زیرا ادم نمایش و تائید از دیگران نیستم. نقاشی برایم لذت زنگ تفریح ابدی است و تا لحظه‌ای که بوم روی سه پایه است لذتش را می‌برم. تمام شد، تمام. کار بعدی. 

  اگر بنا باشد این‌جا هم خود سانسوری کنم بابت ادم‌های بی ظرفیت که بعد از بیست سال هنوز فرهنگ جهان مجازی نیاموخته‌اند، باید سر بذارم بمیرم.

  


مولف بی زبون

    به محض رویت من در چهارچوبه‌ی در اتاقش، برق سه فاز ازش عبور کرد. با بی تربیتی پرسید، چکار داری؟   گفتم: فلانی‌ام. فرموده بودین خدمت برسم....