ذهن علاقمند به تناسخ یا معادل اسلامیش ، رجعته.
ترس از مرگ در حیطهی ذهن معنا پذیر و وحشت از دست دادن هویت و تعلقات بشری همه و همه برای ذهن معنا داره ، نه روح.
گاهی منم دوست دارم از چرخهی زندگی ابدی رها و به رجعت دلخوش کنم. اما حقیقت اینه که این آرزو برای ذهنی که با مرگ پایان مییابه دستگیره.
من با مرگ تمام میشم. این منه گندم. تعلق به واحد خانواده، مایملک ، تجربههای بسیار و ... . اما حتا اگر روحم چون تجربهی ظرف رو دوست داره. تجربهی تجربه کردن. رقصیدن، رفتن ، آمدن، عشق، مزه، رایحه... در مجموع زیستن را باری تجربه کرده لابد در اولین زمان ممکن وارد کالبدی جدید و به جهان برمیگرده. مگر اینکه چنان از این تجارب دل سیر باشه تا به بعدی بالاتر بره؟
تازه همهاش شاید. هیچکسی نمیتونه از بعد مرگ خبری آورده باشه. اسمش روشه ، مرگ. سفری بیبازگشت.
دایی جانم مبتلا به آلزایمر شد. فروپاشی ذهنی و اطلاعات. حتا متوجه مرگ پسرش نبود. خانوادهاش را نمیشناخت... اطلاعاتی در محدودهی مغز.
چطور روح بعد از مرگ دنبال تعلقات برگرده؟ یا در بیهوشی، ما متوجه هیچ چیز نیستیم. چطور بعد از مرگ خشم، عشق، ترس ... را همراه داشته باشیم؟
گندم با مرگ تمام میشه، کل پرونده باطل میشه. بهتر نیست تا هستم قدر لحظات حضورم را بدانم و بهجای طول در عرض زندگی غوطهور بشم؟ کاش راه داشت هر دقیقه را ساعتی تجربه کنم.