۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

ما را بس

هربار که نوروز نزدیک می‌شه
کانون ادراکم بی‌اراده سر می‌خوره به وقت بچگی
شادی‌ها و دل‌خوشی‌ها
لذت‌های بسیار بی‌اون‌که شب‌های تیره و تار را در خاطر داشته باشم
با رسیدن سیزده دوباره می‌رم به سمت و سوی بزرگ‌سالی و به‌خاطر آوردن 
هر چه تلخی که در جامم زهر شد
به عبارت ساده  تر نوروز کل عمر من را تعریف می‌کنه
از خونه تکانی گرفته تا............... دل تکانی و
 البته دلی که به لطف ایام رفته دیگر عشقی در خود نداره
حالا این‌که از تلخی‌ها به فراموشی عشق رسیدم یا از شناخت دنیا هم خودش مسئله‌ای‌ست
خلاصه که قراره یه دو سه چهار هفته‌ای را دل‌خوشانه زیست کنیم
باز همین هم ما را بس

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...