۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

مرداب



 وقتی وارد خیابان فرودسی شدم
 صورتی بودم
وقتی می‌رسیدم به کریمخان مایل به بنفش و تا هفت تیر نیلی
نه من، همه همین‌طور
یا من که این‌طور فکر می‌کنم
و اگر آغاز آشنایی‌ام با تو هنگامه‌ی صورتی بود
مجبورم با تو تا آخر  صورتی بمنونم
مگر می‌شه هر لحظه تغییر نکرد و همیشه یک رنگ موند؟
من که چنین جسارتی ندارم زندگی را چنین بی‌قدر و 
امکانات الهی‌م را محدود بدونم
نه که بخوام نخوام، نمی‌تونم
اگر یک‌جا نگهم داری  می‌گندم
 

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...