ادم نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن و من چند برابر هر که میشناسم محتاج. مهم نیست انسان باشد یا موجودی کوچک و دوست داشتنی بهنام ویول. هم خانهی جدید من.
این فندق خان سورپرایز زندگی برای من شد. منی که از فراق میسوختم و بال بال میزدم. نمیدونم بتونم به قدر شانتال دوستش داشته باشم یا نه؟ ولی طی دو هفتهای که از ورودش به زندگیام میگذره توانسته حسابی در دلم جا باز کنه.
پسر هفت هفتهای من. والا از ادم دوپا خیری ندیدم ولی از این وجود مهربان کم لطف به زندگی و قلبم نرسیده. تا بود شانتال و حالا ویول. قدمش مبارک باشد و عشق بی حد من برای او آمادهی ارائه.
قرار نیست کوچک بمونه و یحتمل از شانتال بزرگ تر خواهد شد. خوبه شاید بتونم سرم را کنارش بذارم و زندگی خالیام رنگ محبت بگیره. بی حد عشق دارم برای ورزیدن و حالا که سهم من از زندگی بهجای دو پا به چهارپا تغییر کاربری داده. همهی محبتم برای او .
جانش را ندارم گرنه چندتا به سرپرستی میگرفتم و میرفتم چلک ساکن میشدم. من ضربدر طبیعت مساوی با خوشبخت
