هربار که عاشق میشدم، شهرزادی دیگر زاده میشد
خودی از جنس و رنگ دیگر میشناختم، و در عشق دنبال تجربهی هر بارهی خود تازهام بودم
من عاشق شهرزادی میشدم که عشق از من میساخت
نه کسی که مرا امروز در عشق شناور و فردا به نفرت میسپرد
وقتی یه چیزی میخواهی جلوی چشمته ولی نمیبینی مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...