هربار که عاشق میشدم، شهرزادی دیگر زاده میشد
خودی از جنس و رنگ دیگر میشناختم، و در عشق دنبال تجربهی هر بارهی خود تازهام بودم
من عاشق شهرزادی میشدم که عشق از من میساخت
نه کسی که مرا امروز در عشق شناور و فردا به نفرت میسپرد
دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینک...