نسل ما چند سالشه؟
خیلی پیر شدیم یا بزرگ شدیم؟
هر یک از ماطی این سالها یهپا فیلسوف شدیم .
طی این روزها و شبها.
هر بار به انتظار نشستیم کی قراره مورد حمله واقع بشیم؟
کم نگیر
از سرمون هزار بار هزاربار زیاده.
انسان وقتی به انتظار مرگ نشسته با خودش بی رو در وایسی میشه. برهنه میشه. خود عریان برابرش قرار میگیره و اینکه با خودش چند چنده؟
زندگی رو به خودش بدهکاره، طلبکاره، ادم خوبهی داستان بوده؟
وجدانش سبکه، سنگین؟ از مرگ وحشت داره، نداره؟
چیزی برای از دست دادن داره، نداره؟
و هزار هزار مکاشفهی شهودی که موجب میشه صبح که بیدار میشه خدا رو شکر کنه که یک روز دیگر را هم میبینه.
قدرش رو بیشتر میدونه؟ زندگی زیباتر شده، یا خسته و تهی از انرژی حرام شده، به موجب شب قبل؟
روزها انقدر کار و برنامه هست که منتظر حملهی هوایی نباشیم.
ولی شبها که سکوت حاکم و تاریکی حکمرانی میکنه، خره میره بالا منبر و نوحه میخونه.
گریه کنید مسلمونا گریه صوابه؟
منکه انقدر با عزرائیل چسم تو چشم شدم که شبها فقط به فکر اینم که،
اگر این آخرین شب زندگیت باشه، دلت میخواد چکار کنی؟
اگر جونی برام مونده باشه، فقط نقاشی نیمه را تمام کنم
از کارهای نیمه خوشم نمیآد. دلم میخواد وقت رفتن هیچ کاریم نیمه نمونده باشه.
تازه اینا همه با احتساب اینه که میدونم، یعنی قلبم میدونه و یک جایی دیدم که از اینهم سر سلامت به در میبرم.
ولی این رو روحم خبر داره، نه ذهن.
پر نتیجه فعلا ترجیح میدم وقتی خسته از روزم و توان رنگ گذاری ندارم ، بنویسم. اینطوری بیشتر کنترل خره رو به دست دارم.
گفتم ؟ در چهار لته ذهن را کار کردم. اولین این خره است که در روز خنک افتابی که نسیم پردهها را به بازی گرفته، و تو میتونی توی اون خونه در آ امش به هر کار لذت بخش سرگرم باشی، خره اون بالای بوم با هر چه دم دستش برسه برات کنسرت میده.
و تو اگر نابلد باشی دچار آشوب صحرای کربلا میشی.
حالا دلم چی میخواد اگر این آخرین شب عمرم باشه؟
یک ظرف پر از بستنی سنتی زعفرانی با گلاب معطر و پر از خامه.
