هر سال روز مادر که میرسه، شکرانه به من واجب میشه که هستی و میتونم دستت را ببوسمو هر سال باز در این روز به این میاندیشمآیا ما زندگیهای متوالی داشتهایم؟آیا مادران زندگیهای قبل و بعدی هم وجود دارند؟و آیا ممکن است فراموششان کرد؟مادران زندگانیهای پیشین، بوسه بر دستانتان میزنم بهخاطر مهری که در زایش تا رشد من نثارم کردیدمادر اکنونم که خاک پای تو روشنی چشمهای من استمادران آیندهکه از شما حیات میگیرم و بهدین جهان پای مینهمذات الهیتان نورانیسایههاتان بر جهان فراخ و گستردهمادر عزیزم روزت مبارککه بودنم از تو آغازیدن گرفتامنیتم دامان شما و آسایشم حضور شماستدلت شاد و جانت همچنان نورانیمادر مهربانماز تو است، مهربانی
آخ که چه جمعهای
حال کردم تا پوست
فکر کن!!
چشم باز کنی و ببینی دخت خانه با نان سنگک داغ از در دربیاد
دو تا بذاره روی میز و به هر طبقه یکی بده
بعد حضرت خانم والده را هم وعده بگیره برای صرف صبحانه در ایوان سبز و مصفای خانه
همراه با طنین دلنشین پیانوی انوشیروان روحانی
عطر امینالدوله و نسترن، دیدن رزهای سرخ و بنفشههای بسیار
شنیدن صدای گنجشکان و آواز مرغانی که نمیدونم از چه نوعی هستند
همه و همه باز سازی کودکیهای من و کودکیهای خودش
خلاصه که ما که به هیچ ضرب و زوری به هیچی این زندگی
وا ندادیم و نمیدیم
شما چهطور؟
باید با همهاش جنگید
زندگی مسیری سراسر مبارزه است و پیروزی
اونی هم که وا می ده
با همون میره
و ما که اصولا اهل وا دادن نیستیم
همینطور که داشتیم چای بعد از شیرین را مینوشیدیم
قیچی را برداشت و افتادم به هرس نسترنها
سر شاخههای چیده را هم سپردم به دستان باغبان قدیمی خانه
حضرت مادر
قلمهها در گلدان تازه جا خوش کردند و قصد من برای سبزی و حیات
جریانی تازه یافت
با خواست و پر اقتدار
ما هستیم.
از روح او و از این آزمون هم سر بلند برخواهیم خاست
وقتی بچه بودیم، دائم روی دوپا بند نبودیم و یورتمه میرفتیمتا جهان را کشف کنیمزودتر بزرگ بشیم و دنیا را فتح کنیمدر سن بلوغ، عشق رو شناختیم و پر از رویاهای رنگیدنبال یه گوشهی دنج میگشتیم که لم بدیم و به عشق فکر کنیمدر سن جوانی هم خوابی عمیق و طولانی و سراسر رویا داشتیمبه اینجا که میرسیم، دوباره بچه میشیمدائم در حال رفتن و اومدنیمیه گوشه بند نیستیم که مبادابیکار بشیم و ذهنمون از بابت شکستها یاسها جاماندنها و رویاهای سوختهدهنمون رو سرویس کنه
بهار یعنی زندگی و نفس کشیدن در مجاورت این ایواننمیشه، نمیتونی عطر این امینالدولهها را بفهمی و به یاد ایام خوش کودکی نباشیکوچههای مهربان و دیوارهای لبریز از یاسهاو کودکی که همه چیز تازه بود و عطر خوش آزادی میدادحتا در خواب زورکی بعد از ظهرکه مجبور بودیم از پنجره جیم بزنیم به حیاط و شاید بعد به کوچهمهم نیست کجا باشممهم این است که هر جا میرم گلها را ، یاد عطوفت و سادگی راعطر خوش خانواده را میگسترانمو آنجا بهشت من میشود
آقای مرتضی عقیلی در فیلم مهدی مشکی و شلوارک داغ میگه:رفتیم کلاس اول، بابامون مردرفتیم کلاس دوم، ننهمون مردمام ترسیدیم توی کلاس سوم نوبت خودمون رسیده باشه، ترک تحصیل کردیمشد حکایت من و چلک. که دیگه میترسم قصدش را کنمتابستان سال پیش، اونجا بودم که گفتن: خواهرت رفتعید رفتیم ، گفتند بیا که امیر رضا تو کماستاینبار هم سر هفته که رسید، گفتند بیا که دکتر یک غده توی مغز مادرت پیدا کردهمام مثل شزم برگشتیم تهراندروغ چرا؟یه مدتی بعد از تصادف خودم میترسیدم برم. بعد گفتم که نه شرطی شدمولی حالا دیگه چی بگم؟اگر عقلم در حیطهی عصر حجر کار میکرد و به این نمیاندیشیدم که غدهای که مدتهاست جا خوش کردهربطی به شمال رفتن من ندارهلابد در اولین فرصت بهشت را به حراج میگذاشتم
من اینجا چه آدم خوبی میشم!!! چشمم کف پامخب دردمون همین بود که کمونها و ایلات و خاندانها و خانواده درست کنیمکه وقت خواب یهجای حال ذهنمون بد باشهادای آدمهای متجدد رو در میآریم، پشت ماشین میشینیمو خیلی غلطهای دیگه که به خودمون بگیم مام آدمیمدر حالیکه از همون وقتی که شکل اجتماع شدیم و ازش هم عقب نیفتادیم، آرامش و ذات نورانیمون رو از دست دادیمما آفریده شدیم در بهشت زندگی کنیمیابو برمون داشت از بهشت بیرون افتادیموگرنه سی چی که من اینجا انقده خانوم و مهربون و در سکوت درونی بین علفها میلولمویجین میکنم. شن کش میکشم ، قلمه هم میزنم و ......... آخر شب همه جونم درد میکنهولی دلم آرومههمه چیز آرومهکسی هم کنارم نیستخود، خودمم. ولی همه چیز آرومهمنطقی میدونم کاری برای کسی جز خودم نمیتونم بکنمپس در اینک و اینجا میشمکس دیگری هم جز من نیست که باهاش حرف بزنمچه به اینکه آدم ببینم، ولی دلشادم، آزادم. خود، خودممفکر کنم اگه هر کدوم بتونیم بکنیم و بزنیم به صحرا، دریا، .... همه از نو به دنیا میآییم و با خود، تازهای آشنا میشیم
این نوک شیرونی اتاق منهکه الان در همین اتاق و پشت به همین کوه نشستم و گهگاهی اتاق بعد از غرشی غریب میلرزه و نوری جادویی به اتاق ضربه میزنهصدای رعد کبیری سینهی کوه را میلرزونه و تا اعماق وجودم میره دلم میخواد چراغ رو خاموش کنم و خودم رو به این رعد جادویی بسپرم ولی نمیشهنمیشه چون تهش انسانیممن آدمم روی دو پا دارای یک فقره ذهن مادر فلان که میدونم هیچی نیستم اگراین شیرونی همین حالا از معادلهی روزگار حذف بشهنقطهای در دل طبرستان عظیم که ذرهایست در نقشهی ایران و ایران در جهان و من چه بینظیر میلرزموقتی بیمهابا نعره میکشهمثل همین چند ثانیهی پیشسلولهایترس جانم را شیرین و عسلی کردهمن نقطهای از این کیهانم که فقط خودم میدونم کجای بهشت نشستم و به ثانیههای گذر عمرم با لذت لبخند میزنملبخندی غرور آمیزمن الان در حال تجربهی لذتی عظیمم که حتا نمیشه توضیحش دادو همین من در تهران به عادتهاش میچسبه و با هزار کلک و زور خودش رو وادار به قصد جاده و آزاد میشهوقت آزادی میفهمم از چیزی آزاد شدم که در اون موقعیت نمیبینماز فردا مرور دوباره را شروع میکنمهمون کار دردناکی که همیشه میترسی انجامش بدی چون همهی خریتهات رو نشونت میدهو یه جایی درد میگیره که حتا خودتم میخوای حاشا بکنیولی یه مرز داره بعد از مرور دوم سومتو با لذت میری سراغشمیدونی چه حال خوبی پشتش منتظرهاز فردا لیست تمام این هشت ماهی که نشد اینجا با خودم خلوت و مرورش کنم تهییه میشهو من در ایوان به سمت ساحلبه مرور خواهم نشست
توی این فاصله که عکس بالا آپلود بشهباران گرفتهاز اون مدلای رگباری که شلاق میزنه به شیروانیهای خانهادراک انرژی بارانباز باران با ترانه
راستی از این بانو بگماین بانو قدیمیترین درخت این باغ که از یادگاران ایامیست که این باغ از جنگل به باغ مرکبات تغییر کاربری پیدا کردهاز همهجای باغ نگاهت میکنهعصر که میشه با باد باغ رو روی سرشون میگذارندباد با نرمی از بین برگ ریزهها عبور میکنهو زنگولههای سایش برگ توسط باد ذهنت رو میدزدهو عجیبتر اینکهحتا گاه در تهران هم چشم میبندم و بانو را نگاه میکنمکلی بهم آرامش میبخشه
وای چه رعد و برقی همهی خونه رو لرزوند
یک کشف تازهوقتی آسمون داره غرغر میکنه که یهو داد و بیداد رو راه بندازهطبیعت از رعب لاله مونی میگیرهبا آروم شدن انرژی محیط و خاموشی رعد، بارش شروع میشهبلافاصله صدای قورباغه و بلبل جنگلی هم بلند میشه که آواز میخوننتا رعد بعدی قبل از شنیدن صداش یک سکوت حاکم میشه که تو میتونی آغاز غرش آسمان را درک کنیخداجون، قربونتم
شکر که شانس تجربهی این جهان زیبا را دارمبعضی وقتها زندگی تیره و تار میشه، گاهی وقتها نیمه روشنه
پاری وقتام، روشن و نورانیو بسته به محیط و شرایط کمی هم رنگیمثل جهان این روزهای من، سبز، نورانیتا چشم کار میکنه، سبز استزمین سبز است افق آبیپشت سر سبزآسمان بالا، آبی با تمام وجودم از روح جنگل که این سالها مرا پذیرا بودهامنم بوده، خونهام بودهاز روح کبیر دریا که صدای امواجش به کوههای پشت سر میرسهو بر میگردهباید خیلی شاکر باشم از حضرت پدرکه هر چه دارم از شما دارمروحت شاد که همه را شاد کردی
سی سال همچنان بعد از رفتنتبعد از روح که قوت و ادراک من از زندگی را طرح میریزهاز اقتدار و قصدم که به بیراه نکشیدمخدایا شکرت تمام قد، نیم قد. هر مدل حال میکنیمخلصتیم
از جایی که سال با معجزات بسیار آغاز شدهپس اینکه تونستم وارد بلاگر بشم هم نوعی معجزه محسوب میشهشمال است و بهار نارنجعطری که تو را مداوم مست میکند و اردیبهشت که فصل بهشتیه اینجاستگو اینکه از دیروز عصر کلی رعد و برق و طوفان و اینها که تو میگی الانه است که سقف را با خودش ببرهبا اینحال ملالی نیست، حتا ملال دوری از کسانهوا عالی و توپ داغونم نمیکنهسلام به جمعهای که در چلک آغاز بشه حتما تا تهش عالی میشهسلام به اونهایی که هر جا که باشم فراموشم نمیکنندردم را میگیرند و دنبالم میآنخلاصه که دوباره برگشتم به قصد احیا و ساخت و ساز دوبارهاز محیط اطرافم گرفته تا درون خودماینکه عمری نشستم منتظر که دیگران برن تا ماتم بگیرم از فصول کهنهایست که در زندگیام بستهو اینکه هر موقع اراده میکنم، میتونم برم فصل تازهایست که آزادی نام گرفتهآزادی فارغ از دلتنگی برای پشت سرآزادی به معنای لذت بیحد در قصد اینکو زندگی فقط همین لحظات اکنون است که درش قرار داریمنه دیروز نه فردافقط همین حالا