۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

بهار یعنی 
زندگی و نفس کشیدن در مجاورت این ایوان
نمی‌شه، 
نمی‌تونی 
عطر این امین‌الدوله‌ها را بفهمی و به یاد ایام خوش کودکی نباشی
کوچه‌های مهربان و 
دیوارهای لبریز از یاس‌ها
و کودکی که
 همه چیز تازه بود و عطر خوش آزادی می‌داد
حتا در خواب زورکی بعد از ظهر
که مجبور بودیم از پنجره جیم بزنیم به حیاط و شاید بعد به کوچه
مهم نیست کجا باشم
مهم این است که هر جا می‌رم گل‌ها را ، یاد عطوفت و سادگی را
عطر خوش خانواده را می‌گسترانم
و آن‌جا بهشت من می‌شود













یکی می‌مرد ز درد بی نوایی

    پیدا نیست چی در آب دیار کفر ریختن که بچه‌ها وقتی یک مدت می‌مانند چپ می‌کنند؟!   یعنی از وقتی رفت منتظر بودم شبانه روز در بار و این جور ج...