۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

ما هستیم، پر قدرت

آخ که چه جمعه‌ای
حال کردم تا پوست
فکر کن!!
چشم باز کنی و ببینی دخت خانه با نان سنگک داغ از در دربیاد 
دو تا بذاره روی میز و به هر طبقه یکی بده
بعد حضرت خانم والده را هم وعده بگیره برای صرف صبحانه در ایوان سبز و مصفای خانه
همراه با طنین دلنشین پیانوی انوشیروان روحانی
عطر امین‌الدوله و نسترن، دیدن رزهای سرخ و بنفشه‌های بسیار
شنیدن صدای گنجشکان و آواز مرغانی که نمی‌دونم از چه نوعی هستند
همه و همه باز سازی کودکی‌های من و کودکی‌های خودش
خلاصه که ما که به هیچ ضرب و زوری به هیچی این زندگی
وا ندادیم و نمی‌دیم
شما چه‌طور؟
باید با همه‌اش جنگید
زندگی مسیری سراسر مبارزه است و پیروزی
اونی هم که وا می ده
با همون می‌ره
و ما که اصولا اهل وا دادن نیستیم
همین‌طور که داشتیم چای بعد از شیرین را می‌نوشیدیم
قیچی را برداشت و افتادم به هرس نسترن‌ها
سر شاخه‌های چیده را هم سپردم به دستان باغبان قدیمی خانه
حضرت مادر
قلمه‌ها در گلدان تازه جا خوش کردند و قصد من برای سبزی و حیات
جریانی تازه یافت
با خواست و پر اقتدار
ما هستیم.

از روح او و از این آزمون هم سر بلند برخواهیم خاست

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...