۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

من بودا

من این‌جا چه آدم خوبی می‌شم!!! چشمم کف پام
خب دردمون همین بود که کمون‌ها و ایلات و خاندان‌ها و خانواده درست کنیم
که وقت خواب یه‌جای حال ذهن‌مون بد باشه
ادای آد‌م‌های متجدد رو در می‌آریم، پشت ماشین می‌شینیم
و خیلی غلط‌های دیگه که به خودمون بگیم مام آدمیم
در حالی‌که از همون وقتی که شکل اجتماع شدیم و ازش هم عقب نیفتادیم، آرامش و ذات نورانی‌مون رو از دست دادیم
ما آفریده شدیم در بهشت زندگی کنیم
یابو برمون داشت از بهشت بیرون افتادیم
وگرنه سی چی که من این‌جا انقده خانوم و مهربون و در سکوت درونی 
بین علف‌ها می‌لولم
ویجین می‌کنم. شن کش می‌کشم ، قلمه هم می‌زنم و ......... آخر شب همه جونم درد می‌کنه
ولی دلم آرومه
همه چیز آرومه
کسی هم کنارم نیست
خود، خودمم. ولی همه چیز آرومه
منطقی می‌دونم کاری برای کسی جز خودم نمی‌تونم بکنم
پس در اینک و این‌جا می‌شم
کس دیگری هم جز من نیست که باهاش حرف بزنم
چه به این‌که آدم ببینم، ولی دلشادم، آزادم. خود، خودمم
فکر کنم اگه هر کدوم بتونیم بکنیم و بزنیم به صحرا، دریا، .... همه از نو به دنیا می‌آییم و با خود، تازه‌ای آشنا می‌شیم
 

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...