هر سال از یک هفته مونده به امروز پریشان حالم تا تاریخ بعدهفتم تیر همان روز سیاهیست که تا ابدیت در تقویمم به سیاهی نشستروزی که شما بی فکر به دو بچهی هنوز کوچک و محتاج شما، بار سفر بستی و جهان را ترک گفتیو منکه هنوز بعد از هزار سال دلم میخواهد دنیا را بشکافم و بدرم که چرا با این همه فاصله من هستم و تو نهمهری که به مردمت دادی را به بچههای کوچک خودت دادی و رفتی؟وقت حیاتت هم که، سایهای بیش نبودی بر سر ما و عشقت ، مردم و شهرت بود هنوز پاورچین پاورچین رد سایههای قدمهای تو را از زمین میچینم
سنجاق میزنم و بر قلب میفشرم که نیستی
بی تو قد کشیدم و دنیا را همه سیاهی یافتم
بیپناهی و درد، بیکسی و زجر
درک همیشگی نبودنت ریسمانی شد برجانم و به زمینم دوخت
نفسم بند میآید و هر چه ستم ، از نبود تو میبینم
پدر خوبم هنوز جای تو در خانهمان خالیست
تو رفتی و عشق رفت و امید
من ماندم و حسرت و درد
بی تو زیستن

نزدیک یک هفته است سخت با خودم درگیرم از نوع دست به یقهچشم تو چشم، وسط آینه، پشت پلک، وقت خوابتو اتاق کار و خلاصه هرجا که راه داد، که چرا اییطور شد؟باور کن، نه که خودم بگم بیبیجهان، حضرت خانم والده، حضرت خداوندگار پدر؛ دایه جان قدسی و کل اهل فامیل و محلهاز همان بچگی من گواهی داده بودند ، بنده در آینده که یعنی همین این روزها باشه، شخص مهمی شده باشمعلائم پیرامونی هم چنین میگفت، حالا بماند که مثل سهمیهی خانوادهی شهیدمن هم در مبانی آی کیو و ایی کیو سهمیهی بالایی از ژن تفرشی هم داشتم، تا الاننه که دکتر حسابی،ولی خب باید یه شخص مهمی شده باشمتازه اینکه چیزی نیست. در سرزمین پدری من که، مادرها در گهواره به گوش نوزادان چنین میخوانند:لالا لالا ، امیرملالا لالا ، وکیلملالا لالا ، طبیبملالا لالا ، وزیرم این کمال آبرو ریزی نیست که من هیچ کس مهمی نشده باشم؟تازه میخواهی شاد هم باشم؟نیستممدتها بود چیزی اینطوری تو برجکم نزده بودچون همه رو که ول کنی هم، خود شخص خودم؛ کودکی اسیر بودم که انتظار میکشید فقط بزرگ بشه تا به اهل جهان نشون بده، زندگی کردن یعنی چی؟ یه من ماست چهقدر کره میده؟خلاصه که همه یه چی و ما هیچی
هیچکی هم نیست از دستش قهر کنیم، حوصلهمون بیاد بزاریم بریم چلک کمی حس کنم،شاید یه ذرهای یه چیزی شده باشم؟فقط مثل اون عکس پولاروید قدیمی زمان میخواد تا تصویر واضح بشهنه؟

تویا نهببخشید، از اولشما میتونی تا ابد بشینی اون بالا و هی بگی باش و تند تند بشه تا تهش بره و برای شما مزهاش تموم بشهبری دنبال خلقت بعدیاما من یکی از همونا که یه روز که نه خیلی سر کیف بودی و نه همچین بیحوصلهیه تیکه از گل گوشه اتاق کندی و انداختی روی میز کارت و بر حسب طرح مهندسی شدهی خودت، گفتی باش و مام شدیم و اوه ه ه خودت فقط مگه بدونی چند میلیارد؟ میلیون؟ هزار؟ سال پیش تا حالا چند میلیارد؟ میلیون؟ هزار؟ خلقت بعدی داشتی و پاک حساب از دستت در رفت که بنا بود، چی به سر کی بیاداز همین روی که من درک میکنم این شوق بی پیر خلقت چه جور ... است و وقتی به جون خالق میافتهدیگه نه خواب داره نه خوراک تا تجسمش عینیت یافته برابر چشمش حاضر بشهو بعدخالق میتونه، مخلوق اتمام یافته رو بندازه گوشه اتاق و بعدیمیشه یه خورده به خودت فشار بیاری ببینی دقیقا چه برنامهای برای من داشتی از اول؟بابا ما افتادیم وسط یه خروار سناریوی بی ربط و بدترکیببسه دیگهخداییت رو شکرببین نقشه چی بود بلکه به سبک ایوب خودم کمکت هم کردم و تازه شکر هم گفتم؟بلکه زودتر این چرخهی پیاپی حکمت و دلیل و ..... نمیدنم چی شما بند بیاد و بزاره ما این مابقی عمر لبی به خنده باز کنیماندکی ناز و گاه نیاز کنیم؟ها؟چه بدی داشت؟
.JPG)
اینکه برخی از ایران میرن، به ما ربطی نداره این حقوق آزادی بشریست
همه اونهام که میگن: نخیر آقا چرا میرن؟
از حسودی و حرص دلشونه که میخوان برن و نمیتونن
منم اگر پاگیر این خاک مقدس و خاطرات و احوال ادیبانه و هنرمندانه و .... نبودم، چه بسا همان دههی شصت بهجای ازدواجی احمقانه، مثل خیلی ایران را ترک کرده بودم
البته مال من از نوع بسیار خودخواهانه بوده همیشه
عادات و وابستگیهای بشری نه انسانی
من اینجا برای خودم خانم کاریابی و گاه هم خانم شهرزاد
یک محل که هیچی یک شهر اعتبار ازم حمایت میکنه
و از همه مهمتر
وقتی چشمم به این طبیعت زیبا و هوای پاک جنگلهای تبرستان را در ریه پر و خالی میکنم است که تازه
هزاران سوژه برای نوشتن، کشیدن یا ساختن دارم
منی که حتا لحظهای نمیتونم بیکار بمونم
تازه اینام که چیزی نیست. این سالها عاشق کاری بودم که بیش از همه ازش میترسیدم و در توانم نبود به سمتش برم
عدم اعتماد به نفس
و حالا پوز هر چه اعتماد به نفس و اعتماد به من و ....... زدم و این مدت غیبت صغرا کبرا اینا سرگرم آموختن خودجوش مینیاتور بودم
که البته هنوز تمام نشده و درگیر کارم
البته نه برای منی که هنگام تولد اول پالت رنگ و قلمم را به دست دکتر مهرعلی دادم ، بعد جستم به این جهان پر از رنگ و جنگ
اما چون این چند هزار سال ما درگیر بعد و حجم بودیم، تک بعدی کار کردن مینیاتور کاری بس دشوار است اما

اوه کار از دهقانپور رسید به استاد بهزاد که برگزیدهی من است قبل از فرشچیان
یادش بخیر در عهد باستان که ما هنوز به بیسکویت میگفتیم بیتکویت به سب زمینی تیب دمینی،من مقیم کتابفروشی محل بودم
اولین کتابی که خریدم 10، 13 ساله بودم. یک جلد خیام اسفندیاری با نقاشیهای استاد بهزاد
کتاب اون روز 75 تومان بود . الان نمیدونم چنده؟ و تازه کلی از نگارگریهای استاد یا حذف و یا محجه شدن
اون زمان یک جلد حافظ هدیه به والاحضرت شمس و نقاشیهای استاد فرشچیان 320 تومان بود
پولم نمیرسید. کلی جون کندیم با هزار بیماری مصلحتی بودجه تامین شد و رفتیم کتاب را بخریم ، شده بود 600 تومان
خلاصه که جونم برات بگه تا وقتی پولم نمیرسید حسرت میخوردم حالام که دست به جیب شدم، دلم نمیآد چند صد هزار تومان پول یک جلد کتاب بدم
خلاصه ما همینطور در دل عاشق نگار گری ایرانی مونده بودیم تاحالا
بالاخره گفتیم قبل از هدیه به عقاب و ..... ختم ماجرا این یک قلم هم یاد بگیریم که دستمون از گور بیرون نمونده باشه
خلاصه که داشت داستان میرسید طبق معمول به منه بیچاره و اینا که دهن ذهن نکبتم رو دوختم
و یک هفتهی تمام فقط با آبرنگ زندگی کردم

یک کار مهم دیگر هم کردم
همینطور که خودم رو پهن کرده بودم روی کار و بین قرصهای آب رنگ ول میزدم که یاد چیری افتادم
اول تابستون
جستی پریدم و یه آماری از کل کارها گرفتم. بدون استثنا تمام نقاشیهای من در تابستان رسم شده بود
و یک کشف جدید که آبرنگها به دستتم داد
یادم افتاد، به محض تعطیلی مدارس من آستین کت حضرت پدر در دست روانهی لوازم تحریری محل میشدم
کلی خرت و پرت رنگی و کاغذ و ... میخریدم که کل تابستون رو نقاشی کنم
بعد هم تا مدتها این ابزار از من آویزون و به هر جا که میرفتم همراهم بود
از بالای پلههای بام تا وسط شاخههای درختان حیاط حیطهی من بود و من در عالم رنگ
و اینکه
هنوز بعد از هزار سال بر حسب عادت اول تابستون من نقاشم تا اول پاییز
جلالخالق چه کرده این بچگی با ما و همچنان توقع داریم بزرگ بشیم، که خب راه نمیده
ما یا در آرزوهای بچگی گیریم و یا در آموخته های آن
داستان نقاشی باعث شد سری به عکسهای قدیمی بزنم
بعد از دیدن یه چند صدتایی فتوگراف کشف بعدی سربرآورد
از برخی عکسها شتابزده میگذشتم که نه جست میزدم که نبینم
یک لحظه توقف و مچ گیری
برگشتم و همون سه چهار عکس مزبور را دوباره دیدم،مربوط به محدودهی دوازده سینزده سالگی بود
با دماغی پف کرده و صورتی دوست نداشتنی
سریع عکسها را پرینت گرفتم و زدم به دیوار کارگاه
و این آغاز ارتباط من با منی شد که از همان زمان تا کنو در گوشهای مبحوس بود
منی که در اکنون میدیدم دختر زیبایی بوده و من چرا این همه از خودم پریشان بودم؟
میدونم. بسکه این حضرت خانم والده غر میزد و دعوام میکرد
نه که اهل بیت پدری همه چاق بودن، دلهره داشت من هم مثل اونها بشم و در نتیجه زحمت کشید و به کل گند رو کشید به ایام نوجوانی ما ..... تا همین حالا
باور نکن ولی هنوز روزی یک وعده بیشتر غذا نمیخورم، با 175 قد 54 کیلو هستم، چون عادت کردم از خوردن بترسماز اینکه شکل خواهرام بشم، بترسماز اینکه یک بشقاب غذا را با خیال راحت بخورم، بترسم و ....چون هنوز گوشهی گلخانهی پدری پنهانم
نقاشیهایم را به حضرت مادر نشان نمیدم چون اون ترس همیشگی با من مونده که بلافاصله میخواد بگه:
اینها چیه؟ دختر گنده؟ فقط لنگ دراز کردی؟ برو بشین سر درست
وقتی هم که چند نفر از نقاشیم تعریف میکردند میشد، ژنی که از ایشان به ما رسیده و ما هم به یاد نداریم ایشان به جز نقاشیهای زمان ابتدایی من
رسم دیگری در زندگی به رخ خلق کشیده باشه
دروغ چرا؟
دیگه داره تنهایی حسابی به چشم میآد
یعنی میشه هفته به هفته عبور کنه و آدم دلش نخواد از خونه پا بیرون بذاره
حتا دلش نخواد برگرده چلک
دلش نخواد تلفن جواب بده و وبلاگ بنویسه و ...... فقط دلش بخواد یک روز چشم باز نکنه برای ابد
خب دست خودم نیست، کاری نمونده که نکرده باشم و نمیدونم باقی این توقف را به چه حالی سپری کنم؟
چرا یه کارهایی نکردم، به ماه نرفتم مثل خانم انصاری ، از نیاگارا شیرجه نزدم و چپق مقدس هم از دست شیخ کبیر، الدون خوان و شیخ کارلوس نگرفتم، اسید هم نزدم و ...... اوه کلی کار
و از همه مهمتر هرگز مزهی همسری و زیر سقف یکی دیگه زندگی کردنازش خرجی گرفتن و.... انواع اقلام همسری را هم تجربه نکردم که از شانس بدما عهده دار هزینه و زندگی شوهرمون هم بودیم و آخرش هم هیچیآره یه کارهایی هست که نکردم و امید هم به انجامش نیست و به گروه خونیم نمیخورده، که نکردم
گرنه کسی که نصف شب میره قبرستون و تا صبح به انتظار بنشینه که یه چیز عجیب ببینه، شک نکن اگر مهوس میبود از اون اقلام بالا هم نگذشته بود
یک چیز خیلی مهم هم هست که هیچ گاه تجربه نشده و میدونم وقت مرگ یادم هست
هیچگاه نفر اول زندگی، قلب، روان کسی نبودم مگر، دوشیزه شانتال
و از این چنی خستهام که رتبهی اول مادری، فرزندی، خواهری، همسری باشی و خودت هنوز هیچی نباشی
نشدم چون برای همه احترام قائل بودم و همه را دوست داشتم جز خودم
و این شانتال که میتونم قسم بخورم تنها موجودیست که تا وقت پیریش هم اگر عمرم به دنیا باشه، تنها موچودیست که من همیشه براش نفر اول بودم
طفلی نه اذیتم میکنه و نه مثل بچهی خودم دائم طلب ارث دنیا رو داره
جز خوشحالی من هم در جهان دغدغهای نداره
این هم از عاقبت کوچکترین دختر پدر عمران و آبادی فلان جا
که اگر اون همه توجه را به جای تفرش به بچههاش میداد همه اینطور تنها و بیکس با عزرائیل تخته نرد نمیزدیم
جلالخالقچه میکنه این ذهن؟این، چشم؟
یا چی بگیم که حق مطلب ادا شده باشه؟رصد کن، ببین چه به سر کشورهایی آمد که ما طی این سه ، چهار سال نشستیم پای سریالهاشانبه قول بیبیجهان:تا نباشد چیزکی ، مردم نگویند چیزهالابد این داستان چشم زخم و چشم تنگی و ... اینا یه سابقهای داشته که افتاده سر زبانها؟مام که مردم خود جوش و فعال، اگر اندکی دقت داشته باشیم ، میتونیم در اندک زمانحق چشم را جایگزین درآمد سالانهی نفت کنیمیعنی میتونیم از این به بعد از مردم دنیا حق چشم بگیریم و ول ول بگردیم،یا نه؟با کرهی جنوبی شروع شد و سریالهای کرهایاونکه از اوضاعش با کرهی شمالی دیدیم و خطر حملهی همسایهیا باختش به تیم ملی ایرانیا از ترکیه بگم که شده خوراک شب ملت و میبینی چه به سر ملتش اومدیا حتا میخواهی از برزیل بگمیا حال نمیکنی از سیل دیروز هند؟کلی عشق برزیل و ترکیه به دلم افتاده بود و آرزو میکردم به هر ژانگولر بازی هم که شده، ما بقی ماندهی عمر را در یکی از این دو به سر کنمروم سیاه شرمنده دست ما نبود که چشم کرد با شما هر چه کردخلاصه که چی مونده؟مکزیک و کلمبیاخدا رحم کنه به ویکتوریا
سلام به روز تازهسلام به آشتی کردن و مهرورزیدنچند روزی خواب و خوراک نداشتیم چون سیاس نبودیم و نمیتونستیم رد وقایع را رصد کنیمو اصلا از این که هیچ آیکیو برای درک سیاست ندارم هم ناراضی نیستمچون یا باید ذهنی سیاس داشته باشی، یا ذهنی خالق و هنرمندو در نتیجه من همیشه اینطوری فکم چسبیده به زمین و حیران وقایع هستمفکر کن تا یکی از دخترها صداش را بالا ببره، کل نظام زندگی ما بر هم میریزهمن عصبی میشم، اون از کوره در میره و کار میکشه به کل ساختمونو از جایی که من مادر و قدرت تام نباید کوتاه بیام، مرغ یکپا باقی میمونه و کار میکشید به قهر از خونه و ترک نظام چند سالیست پوستم کلفت شده و از کنار همه چیز به سادگی میگذرم و اجازه میدم تصور کنند پیروز ماجرا شدند تا...به موقعاش که کار باز سر کوچهای که به من میرسه قفل میشهو اونجاست که من برمیگردم به سمت خواستههای پشت سر مانده و احقاق حق مادری اگر از اول سیاس بودم، شاید الان روابط بهتری با بچهها داشتمو مجبور نمیشدم گردن کج کنم و بگم، برای من بین شما دو تا تفاوتی نیست . هر دوی شما بچههای من هستیدیا به هر ضرب و زوری بخوام بهشون ثابت کنم:من اونی که شما فکر میکنید نیستممن مهربونم و هر دوی شما را دوست دارم و کار بکشه به دستمال یزدیاین اتفاقیست که در این هشت سال افتادکلی از بچهها رفتند و ترک وطن کردن و گروهی هم زیر 300 و فلان آب خنک میخورن چون یک نفر آدم سیاس در نظام نداشتیم و هر کی میخواست حرف خودش را به کرسی بنشونه