
سال نود که از چلک برگشتم با مستاجری مواجه بودم که رفتارش به خریت فخر میفروختو بسکه آدمهای بیخودی بودن و اراذل کارم کشید به شورای حل اختلاف و .... تا تخلیه به زور قانوکه البته سر جمع یکماه هم نشدخستگیها کلی منو ترسونه بود و خرابیهایی که برام بهجا گذاشته بودنبلافاصله افتادم به بازسازی و .... اون وسطها کابینتها رو هم عوض کردم و نزدیک 5 میلیون هزینه شدکاری که هنوز برای خونهی خودم نکردم. مطبخ اینجا هم نیاز به بازسازی دارهیعنی قبلن شده ولی در دههی هشتادالقصهیک هفته ده روزی کشید تا هی این اومد و اون رفت و چه آدمهای غریب و حرف های عجیبی که میشنیدمروزی مامور بنگاه آمد دم در و گفت :این آقا اینجا رو پسندیده فقط سر قیمت میخواد با شما حرف بزنهاز بالای پلهها سرک کشیدموای.......... چشمت روز بد نبینه یه ژژو اون پایین بود که اگر مشتی ارزن برسرش میبارید یک عدد هم پایین نمیآومدیک قدم به عقب برگشتم و به بنگاهی گفتم : این چهطوری میخواد از عهده اجاره بربیاد؟یکی باید دماغش رو بالا بکشهخلاصه که ..................................... عصر فرداش بعد از دیدن فرزندانش ما در بنگاه قرار داد نوشتیمهمون روز که دیگه ازش کلی شناخت پیدا کرده بودم، فهم کردم این طرف اصلن براش فرق نداشت کابینت چی هست؟اون فقط یک خونهی امن بزرگ میخواست که در نبود بانو همسر که برای زایمان دخترش در ولایت فرنگ بوددختر همچون قرص قمرش در امان باشه تا از سر کار برمیگردهالبته اینم بگم که همون سر و ریخت آشفته از مدیران رده بالای اتاق بازرگانی از آب دراومده بودمردی مودب و ...... خانوادهای کاملن دوست داشتنیتا حدی که سال گذشته که سومین قرار داد رو امضا کردیمحتا دلم نخواست اجارهاش رو زیاد کنماز ترس اینکه مبادا سختش باشه و از عهده بر نیادامسال قرار داد سال چهارم با اندکی افزایش امضا شد و چه درس بزرگی از این ماجرا گرفتمهمیشه درگیر زیبایی و مال و منال مرحوم حاجی بودمارثیهای که گاه اصل بهشت و گاه خود جهنم میشدشاید اگر این همه در بند ظاهر و مقامات نبودمهنوز این چنین تنها نبودم
چیزی که سهم و حق ماست در آرامش ما هویدا میشهنه در تکاپو و واویلا
یکی ازم پرسید: خونهات چی شد؟ خرابش کردن؟بی معطلی گفتم: کسی به اونجا کار نداره جز ذهن من- پس چی شد؟ خیلی وقته نرفتی شمال. گفتم لابد خراب شد- آره خراب که شد. ولی نه خونهی سیمانی با شیروانیهای زردخونهای خراب شد که در ذهن من نقش بسته بودمایهی هویتی جعلیوای که خدا میدونه سالهای دور چهها نکردم با جماعت میهماناز صبح که چشم باز میکردم از بستن شیرهای آب گرم برای دوش صبحگاهی من تا سرویسی که به خیال خودم از باب ضعفهای مانده از تصادف میگرفتمخلاصه بگم که من خانی بودم و میهمانها جمیعن رئیت های منبازسازی باغ و خاطرات پدری در تفرشمن از اون خونه هویت میگرفتم. در اونجا برای خودم منی بودم عظیم الشانفخرها که نفروختم. مینشستم در ایوان و از اون بالا اسم خوب بد زشتها را در ذهنم مینوشتم که بار دگر چه کسانی را با خودم بیارم؟ یا نیارم؟این مالکیت عجب زهر حرامی داره و خدا این حس رو دیگه به من باز نگردونههرگزو این بود اسباب حکم تخریب من و دویدنهای بیحساب به دنبال ممانعت از اجرای حکمپارسال که از وحشت و خستگی برگشتم تهران، پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه تنها برنگردم اونجاولی اکنون دیگه نه قراری با خودم و خونه دارم و نه وحشتیاین روح من بود که از اونجا من رو کندو این ایام که با شهبازی و آموزههای مولانا که همه برگرفته از قرآن است و آشنا برای من البته به لطف شیخ اجل دون خوان که هزار سال اینها را با سنن خودش کرده بود در مخمموجب شد بفهمم چرا بین سی و چند خونه در یک شهرک فقط منم که گرفتار حکم تخریبم؟البته نه تنها من شش نفریم ولی تنها کسی که دنبالش رو گرفته بود و وکیل و دادگاه، فقط من بودممنه خانم کاریابی که وقتی میرسیدم پشت در شهرک تاج بر سر میگذاشتم و خریت میکردمحالا منم و این لحظه و هر آنچه که در اکنون دارمدر اینک این صندلی و میز و کیبورد سیستمیکساعت پیش اسباب شور زمستانه در اکنون آسمان آفتابی و من خدایی میکنم در سکوتهای مابین افکار سکوتهایی که سعی میکنم کش بیاد
خدا جهل ما رو بگیره کافیهاولیش از من که از ترس تاریکی شب گرفته تا قضاوتهای بیدلیل و ..... همهاز جهل است و بسازجایی که از خیلی خیلی جوانی سر از خانقه و دراویش درآوردمو از روزهایی که میدیدم مردم الکی زیر لب ذکر میگیرن و چشمهاشون یا به سمت راست و گذشته سفر میکنهیا به چپ و آینده فهم میکردم این لبها الکی تکون میخورهزیرا ذهن من از هر چیزی یک نتیجهی خانقهی میخواستهمانها که شنیده یا خوانده بود، در پی اطلاعات خودش بود و من که بر بال ابرها نظاره گر بودمالبته به خیال خودمزیرا، این ذهن بود که به من نمره و امتیاز میداد و من که برای خودم کلی منی بودمتا همین دو سه روز پیشمن هیچگاه دنبال موسیقی ایرانی بخصوص از نوع عرفانیش نبودم و عرفان شنوایی را از ریتم کیتاره و در جنگل خدا میطلبیدمبه لطف گنج حضور بین برنامهها چیزهایی را به اجبار شنیدمیک روز صبح چشم باز کردم و ریتم ترانهی هو الحی و هوالحق و هوالهو همینطور در ذهنم بالا و پایین میشدوسطای مراسم چای صبحگاهی بودم که کشف مهمی کردمنه در سقاخونه و مسجد و یا خانقاه. بلکه کنار ماشین لباسشویی و در مطبخهمون نقطهای که بیمهابا من را همیشه به چلک میبرد و میپنداشتم نقطهی انرژی چیزی در اون مکان هستکه البته نیستتنها نقطهی مشترک من بین چلک و تهران همین مطبخ است که در این دو ننقطهی جغرافیایی کاری یکسان میکردمو همین بس بود که همیشه سر از چلک دربیارمنه وسط کارگاه نه در ایوان و نه در هیچکجای دیگر خونه که هیچ شباهتی به خونهی جنگلی ندارهاین ریتم هو الحی و هوالحق و هوالهو رهایم نمیکرد و من اصلن بهیاد چلک نیفتادمچای دم شد و صورت شستم و همچنان ذهنم میخواند هو الحی و هوالحق و هوالهوو کشف رخ دادذکر برای این نبود که متصل به عرش بشیذکر صرفن برای هدفمندی ذهن و سکوتش بود و من هرگز ندانستمکه چرا از دالایی لاما و نوچه هاش در تبت وابستهی مانترا هستند تا شیخ اجل در کردستانکه یا حق و یا هو میگفتعقل اونها بیشتر از من بودذکر اسباب صدا خفه کنی ذهن بود و تازه فهمش کردمامروزم هم همینطور شروع شد با بیداری هو الحی و هوالحق و هوالهو بازگشته بوداین نه به معنای نزدیکی به جایگاه خداوندیم یا هیچ دلیلی که صرفن برای ساکت کردن ذهن بیگانه است
اوه ه ه کجایی بیبی؟تو هم مثل من بودی؟مادرم را هم همچون من در تله انداختی؟و مادر تو هم تو را؟از چه سنی به گوشم از زمان آینده گفتی؟تو گفتی زیرا که مادر خودش بچه بود و در حسرت گذشته و اشتیاق آیندهو از همین روی بود که تا هفت سالگی که در این جهان بودیپنبهی من را زدیهمان گونه که روزی در ایام دور امی پنبهی تو را زده بودبین آرزوهایت که برایم تخم آرزو میکاشتی و رسیدن به آیندهی ناممکنآیندهای که رسیدنی نبود و تو برایم ساختیوقتی به گوشم میخواندی، ایشالله عروس بشی، دکتر بشی، بذار بزرگ بشی .....و من هم برای دخترهام چون تو چنینم گفته بودی
سه ماهه شبانه روز به شهبازی گوش میکنمو هر بار که میگه : ما قرار نبود در ذهن گیر بیفتیم. باید تا ده پانزده سالگی ازش رها شده بودیمو ذهن که از زمان میگوید و رسیدن به آینده و نبودن در اکنونهمهاش فکر میکنم، کی و چهطور؟مگه میشه؟دیشب بین خواب و بیداری فهم کردم منظور این آقا چیست؟من کی با زمان آشنا شدم؟کی اسیر ذهن فردا و دیروز بین شدم؟کی قرار شد بهجای امروز در فردا و دیروز زندگی کنم؟بین آرزوهای مادر و بین توهمات بیبیهمان وقت که حوالتم به فردا کردن و من ساکن فردایی شدم که هرگز دست یافتنی نبود و نیستهمینطوری به سادگی در ذهن موندیمهمهموندر تمام لحظات خشم مرز بلوغ که میاندیشیدیم ، بذار بزرگ بشم بهت میگمخدمت همهتون میرسمبذار بزرگ بشم، میرم و رنگم رو نبینیدو همچنان این شکل ادامه داشتامروز نشد؟جهنم. فردا که میشهیابهم بدی کردی؟ باشه تا به وقت قیامت یا باشه تا خدا فردا روز حالت رو بگیره تمام انرژی حیاتیم رو به فردایی فروختم که حقیقت نداشت ساکن ذهنی شدم که با وعدهی فردا آرامم میساخت و چنین شد که اسیر فرداهای ذهنی و ذهن شدمو چنین نماند و چنان نیز نخواهد ماندمن مبارز امروزم و رهاییما انسان خدایان به اینک نگاه میکنیم نه در ذهن خونخواه
نشستی پشت میز گرد چوبی و با دو دست لیوان چای تازه دم رو گرفتی تا از گرماش لذت ببریعطر چای هم همینطور راه دماغت رو گرفته به سمت بالادر افق دیدت غروب پاییزیو در حست یهجور از خوشیدر سکوت شناوری؛ نگاهت نوری چشمک زن رو در فضا تشخیص میدههواپیمایی که یا میاومد و یا داشت میرفتمیافتی بهیاد فرودگاهی که همیشه ازش متنفر بودییکی از نقاظ ضعف قدیمی که همه آنچه که دوست داشتمهمیشه از من گرفتهیادم افتاد که چهطور پدر همیشه در سفر بود و من همیشه در انتظارآقای شوهر هم همینطوربعد نامزد ساکن امریکا که همین راه موجب شد کنسلش کنم و فرودگاهبعد افتادم یاد سفرهای مشهد و دیدار بهمن و ........................................................................................................... یعنی اگر وا بدی به خودت اومدی میبینی افتادی ته چاهیچاه معروف یوسف که گرفتارش شدچاه معروف من و تو خلاصه که هیچ یکی از این تصورات دیگه برای من امکان پذیر نیستالان همین که دهن باز شده زل میزنم بهشکه ها؟چیه خوراک میخوای؟

هي فكر ميكنم و سعي دارم بهياد بيارم از چه زمان اين منه ذهني من در من شروع به فعاليت كرد؟تنها تصويري كه در خاطرم هست آغاز عدم امنيت در زندگي بودهيعني از همون پنج، شش سالگی که کافی بود بین حرف های دیگران بشنومشش، یعنی، شهرزاد؟دارن درباره من حرف میزنن؟و مانند گلولهای آتشین پشت در اتاقی بودم که درش دربارهی ش گفتگو در جریان بودبعد از اون من بودم و قربون صدقههای بیبیجهان که به آوای لهجهی زیبایی لری باهام حرف میزدو این منه من رو هر روز پروار تر میکردرولهام؛ دختر قشنگ، ستارهی آسمون، خورشید تابانم و ...... و این چنین بود که تصوری خام و نابخردانه در من شکل میگرفتمن مهمممن حرف ندارممن ستارهی آسمون و ماه شب تابمنه عزیز دل بیبی و بابادر این قلم بانو والده هزگر جایگاهی نداشت و این همان نقطهی جداسری من شد از مادرو از جایی که عزیزترین نوه بودم، پنداشتم بنانیست در جهان کسی به قدر من دوست داشته بشهاز این رو با مخ رفتیم وسط باقالی و هی منتظر بودیم یکی بیاد که بتونه قدر منه مهم رو کشف کنه

این منه مهم همینطور آویزون گل گردنم بود تا چند سال پیشها کهفهم کردم محصولات این من از آغاز آفرینش چیزی نبوده به جز دردسرمن هی دست و پا میزدم به خوشبختی برسمبه کودکی بازگردمزیر چادر بیبی جهان پنهان بشم و در امان باشمو از جایی که بنا نبود تا ابد زیر چادر بیبی بمونمجداسری من از همهی اهل جهان آغاز گشتهمه بد بودن جز منهمه دشمن بودن و روی زمین خاک آلود، به جز منهیچکس نمیفهمید به جز منهیچ کس هم بهقدر من قدرت و خلاقیت نداشتهی ورم کردم هی متورم شدم تا روزی که مثل بادکنک در چلک ترکیدمهمونوقتها که هر موقع راه میداد مرور میکردممرور زخمهاو بیچارگیها و بخصوص ستمهای بیحدی که بر منه من روا شده بودمن مرور میکردم و هر لحظه متحیرتر از خودم نفسهای عمیق را باز میدادم و زشتی هایم رو شاهد بودمهمون لاماها که بهم ستم شده بود تا اینکه روزی مچ خودم رو گرفتمتو زیر دست و پای این همه ستمگر چه میکردی؟در جستجور چه بودی؟خوشبختیآرامش و رضایت و وای برمن آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکردچهطور کسی بیرون از ما میتونه به کمک ما بیاد؟چه کسی میتونه چیزی رو به من بده که خودم نمی دونم چیه؟و همینطوریها بود که به شناخت خودم نائل شدممن خواهنده بودم. یک گداگدای زضایتمن در کودکی جا مونده بودمهنوز در پی احساس امنیت و رضایتی بودم که زیر چادر بیبیجهان وجود داشتچرا که من چیزی جز اون یک وجب جا نیاز نداشتمنه مثل حالا
يعني با اين من ذهني، همینکه تا همینجاهاشم تونستم روپای خودم بایستم باید روزی صد هزار بار شاکر خدا باشماز وقتی که یادمه حسود بودم و مضطرباضطراب از رفتن پدر شروع شدعدم امنیت چهها که نکرد با مناولیش وصلت بیقوارهام با مردی معتاد که تازه میخواست خودش رو بندازه روی شونههای دیگریفکر میکردم بناست او حامیام باشه، نه که کاری کرد که تا ابد از انواع مرد ترسیدمکه البته باید بگم دستش درد نکنهزیرا هیچ پیدا نبود با اون همه وحشت من از دنیا میخواستم بعدش خودم رو به کی بچسبونمیا اگر هم خوب درمیاومدچه لزومی داشت از بیست و چند سالگی کفش آهنی بهپا و دنبال خدا بگردمکه البته خیلی سالیست فهم کردم خدایی بیرون از من نیست که بناباشه درونم رو بسازهچیزی که از درون ویرانهاست چه ره به بیرون کشیدن؟و این چنین شد که مقیم کعبه شدماز ترسمشاید از این حس گمگشتگی مداومبرای خودم قصه میسرودم که: دل به پدر بستیم ، رفتبه برادر چسبیدیم رفترفتیم دنبال خواهر که اونم رفتبعدش از ترس ترک وابستگی کردممیپنداشتم به هر که بچسبم و دل بدم، حتمن خواهد مردحتا از دخترها فرسنگها فاصله گرفتمهر بار که میرفتند از ته دل شاد میشدم که: دیگه امنانددر حالیکه تمام این رفتنها از این رو بود که من نباید به چیزی میچسبیدمنه که چون من می خواستم اونها میمردندسی اینکه به کسانی میچسبیدم که راه الرحمن برابر داشتند و از آن بیخبر بودم
ایوب هم همینطور بودهر چی سرش میاومد فکر میکرد، خدا داره امتحانش میکنهقورت میداد و سجدهی شکر میکردتا روی که کم آورد و فریاد کشید که: ای پروردگار میشه از ما بکشی بیرون؟بابا نمیخوام. پیغمبریت رو نمیخوامپرده دریت رو نمیخوامسرویسمون کردی .و خدا خندهای کردایوب که از نسل ابراهیم و راثتی نبوتی رو به ارث برده بودایمان داشت خدا انبیا رو بیش از مردم عادی امتحان میکنهخدا هم که اول و آخر باحالا بهش حال داد که همچنان باور کنه پیغمبر خداستیعنی اگر اینکار رو نمیکرده، اول همه خود ایوب به پیغمبریش شک میکرد
برگردیم به گندم بودن از نوع تلخهر جا که هی قورت دادم فورت دادم هی هیچی نگفتم. بخصوص اینجاهی دور خودم میچرخیدمهرگاه به اعتراض به زبون میآمدرست در همینجابلافاصله جواب ها از راه میرسهیهخورده به ایوب فکر کنتا برات بگم از گندم تلخ

تا دیشب که یادمه مثل همیشه سینهخیز تا خاکریز رختخواب سر خوردم و با صدای شهبازی خوابم بردو نصف شب که از صدای گوینده از خواب پریدمتیوی رو خاموش کردم و دوباره خوابیدمتا صبح که چشم باز کردمیک لحظه که نه یه یک ساعتی هنگ بودمانگاری ذهنم خواب بود و من منگ بودمنور غریبی اتاق رو پرکرده بودزرد کهربایی مایل به طلایییک دست و صافهمهجای اتاق یکدست بود در تمام زوایای سقف که چشم لابهلاش بازیگوشی میکردنور تمام توجم رو دزدیده بوداما نمب تونستم دربارهاش فکری یا چرایی بگمتسلیم محض لحظه بودم.................................تایهو شک کردممگه ساعت چنده ؟ که خورشید اومده پشت شیشه اتاق سرک میکشه؟باورم نمیشه هنوز که یکربع به 12 ظهر بود بیسابقهاما برام اهمیتی نداشتخیلی خوشحال و سبکیارو کپ کرده و لال شده بودهیچ صدایی نبود نه در من و نه در فضااگر صدای پرندههای بیرون رو نمیشنیدم میگفتم کر شدمامروز یک تجربهی تازه از زندگی داشتممن شاد بودم. ذهنم بیحال و بیرمق و من تا دلت بخواد در دلم ذوقی دارمانقدر که دلم نیومد تا پست قبلی که از مولانا گله مند بود رو اصلاح نکردم نرم بخوابمراهها همه باز، چراغها سبز، مردم خوش رو و خداییخلاصه که اگه زندگی میتونه همیشه این شکلی باشه؟ولله که همه عمر زندگی رو باختم

اصولن یکجور وفاداری صادقانه از نوع خرکی نسبت به آموزههای شیخ اجل کارلوس درمن هستکه هر جا میرم و هر چه میشنوم به برسی همه با گفتههای او برمیآمامروز که از اول صبح وسط برزخ بیدار شدمهمونجایی که ذهن نیست و هستتو هستی و نیستیشاکی یا راضییه چی مثل بلاتکلیف بیقرارداستان همیشه این شکلی بوده که توجهام به چیزی معطوف و بهد به خودم میام میبینم خود چیز شدمبعد هم که فهمیدیم این هم هویت شدن با چیزها باعث کلی چیز میشهدرسته کلی چیز آموختم و رفتم جلو، اما خودش اسباب شر هم بودهابزاری برای منه ذهنیمکلی هم هربار درد میکشم تا از پیلهای که دور خودم تنیدم بیام بیرونتا از دردش خلاص بشماما تقریبن سه ماهه بهقدری شبانه روز شهبازی شنیدم که صداش رو میشنومکهیر میزنمدست خودم نیست چاره ندارممدام باید یه چیزی باشه تا یادم بمونه که همیشه هی فراموش میکنمو تا دوباره یادم بیاد باید کلی جون بکنمبه اسباب الحیل گفتههای شهبازی این مدت منه رو هی خفه کردماماامروز از صبح یه چی میگه که خیلی مطمئن نیستم منه میگه یا صاحبش؟میگه: سه ماه نشستی چلک و ....اون همه ژانگولر بازیوقتی برگشتی تهران خودت هم فهمیده بودی دیگه اون آدم قبلی نیستیبه کل جهان زیر و زبر شده بودتا جایی که این تغییر رو همه فهمیدن از پوست صورتم میگفت تا آرامش حضورمبا اینکه کار بسیار دشواری انجام شده بودو پوست خودم و خودش رو برگ برگ کنده بودم با مرور و خیلی خیلی دشوار تر از این ماههای در گذرولی من هنوز همون خریام که بودمهنوز با صدای شهبازی خودم رو ساکت و در لحظه حال نگه میدارمدر حالیکه شیخ ما سال 1997 از دنیا رفتو نه صداییش با من بود و نه تصویری ازش در سر دارماما
لب لعلی گزیدهام که مپرسهیچی به قدر شیخ اجل به دلم نیستهمچنان معجزه در مرور است و تنسگریتی
گاهی از خودم میپرسم:یعنی همههمهی همه مثل تو هستند؟از صبح تا شب با ذهنشون درگیری دارن؟از صبح یارو داره مداوم بیخ گوششون با طنین آشنایی بهنام فکرور میزنه؟اگه آره؟خب چرا همه قدر تو شاکی نیستن تا هرطور شده خودشون رو نجات بدن و زبون این ذلیل مرده لال؟یا همه همینطور درگیرن و من نمیدونم؟ولی دروغ چرا همین دم دست خودمبه هر کی رسیدم گفتم: آقا از این گنج حضور غافل نشید که بدفرم کار بلدهاولیش شخص حضرت والدهولش کنی رفته امامزاده صالح دخیل ببندهبعد میگم: مادر جون من نفهم و نادون قرآنی که میخونی چی؟منم که از اون شنیدم، در روز نخستقرآن سخت میگه؟مولانا چی؟یعنی این اعتبار مولانا در بین جهانیان از باب چند ریتم و پیوستگی صرف است؟یا مثل ویلیام شکسپیر؟حالا بماند که هنوز نمیفهمم شهبازی این تعابیر رو از اشعار ایشون چهطور میکشه بیرون که تو گوییداره درباره کتابهای کارلوس خودمون حرف میزنه؟بهم میگه : تو چهکار بهمن داری؟ من در آرامشم و راضیاونجا دیگه پنبهی تمام آموزههای شیخ اجل دونخوان تا رئیس ادب، مولانا زده میشه و گر میگرمتو گویی که اصلن نه انکار جدال و مراقبهای بین ما و ذهن هستاز کوره در میرم که:آخه خانم والده دهن بنده یکی رو سرویس کردیشدی مجسمهی دردهر بار میبینمت به خودت پیچیدی و مچالهایآه و ناله و اخبار دکتر رفتنها و ..... هم که شده روزنامهی عصرپه سی چی این همه درد و مرض داری؟چرا هیچوقت نمیبینم بخندی، مگر مصلحتی؟ میگه: همهاش زیر سر اونیه که دیگه توی این جهان نیست و خودش راحت شده و تو فکر کن که آرامشی بمونه و بتونم نگم:وای مادر جان به سن انقلاب طرف رفته تو در این بین کاری برای خودت نکردی؟گردن اونی میاندازی که سر جوونیت از دنیا رفت؟سی همینه که میگم آرامش نداری و هنوز آویزون بیرون از خودتی و به این و اون دخیل میبندیشما اگه هنر مند بودی در این سالها یه جهشی چیزی کرده بودیخوب شد بیچاره پدر نموند تا جوانیتان را با خود ببرد!!!به این نمیگن ذهن دردمند؟منه ذهنی توهمی؟که در زمان گذشته و آینده زندگی میکنه و زمان از اختراعات شخص شخیص اوست؟