۱۴۰۴ مهر ۵, شنبه

شکرانه ی حضورت

 



سن اصلن شوخی بردار نیست و خوبه همه چیز شما به نظم و قاعده است. گرنه اول صبح که خبر نداشتم دیگه آدم هیجده سال پیش نیستم وقتی این‌جا به التماس دعا بودم. 

من نمی‌فهمم، خوبه شما می‌دونی این قلب و بدن دیگه توان جنگ با نظرات تحمیلی دیگران را نداره و زود تکلیف به خیر و خوشی روشن شد.

  آدم باید به چیزی باور داشته باشه، راه داد به شما، یا به اونی که توی آسمون عرش داره، یا شده به ستاره ، سنگی... یه چیزی. این که اسمش ایمان یا باوری است که آدم رو لب پرتگاه هم نگه می‌دارد. 

  به خیر و سلامت همین اولش از بلا جستم. یک دقیقه قبل تر خبرت نیست که به ثانیه‌ای شادی، رضایت ، امنیت  پشت یک تماس تلفنی، منتظره تا دنیای تو  رو زیبا، هلو، امن ... و آسایش به زندگی تو  برمی‌گرده. 

  نتیجه پاتولوژی عالی بود. شانتال و من با هم جستیم. خدایا چطور شاکر تو باشم که نه در آسمانی‌،  نه خیلی دور که همین نزدیکی. نزدیک تر از رگ گردن. 

  خوبه که تو هستی و دنیا بی صاحب نیست.

 شکر که در اوج بی کسی شانتال را دارم. سرش را به قلبم بچسبونه و نوازشش کنم. شکر که به تو باور دارم که مایه‌ی آرامش و امنیتی. که مایه‌ی نجات من از تمام بلایای زندگانی شده.

   تو یکی برای کل زندگی من بس بودی و هستی و خواهی بود. 

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...