چهارده ساله شدم و خود را در آينه ديدم!ا
هنوز ابله و ترسيده , همونجا ايستاده بود و بر و بر نگاهم مي كرد !ا
شك ندارم , خودم بودم !
ولي همچون هميشه در آبگينه بودم , گاهي بين نگاه مردم !
ولي خود واقعيم بودم , بد قواره و زشت
وحشتزده و تنها
درك كردم واقعيت وجودمن هنوز اون بود ! هنوز هيچ رشد و تحولي در من نديده و به باور خود نرسيده !
چه حزن عميقي ! هنوز وحشتزده و تنها
نمي دونه اقتدار چيه و منتظره يكي از راه برسه و دعواش كنه
يكي به يادش بياره , نادونه !
من ! هنوز هم چهارده ساله و تنهام . خودم نمي فهميدم اما دارم مي فهمم
در واقع هرگز خودم نيستم كه : هنوز چهارده ساله هستم
او هنوز بدقواره و زشت و بد خط و بي سواد است
و هنوز از سايه خودش مي ترسه
تازه فهميدم چرا تنها موندم !
براي خودم دنبال چيزي مي گيردم كه به سن او نمي خوره و ازش همچنان مي ترسه
در نتيجه كسي رو به خونه راه نميده
و من همچنان
بدقواره و زشت , بدخطم كه در تنهايي مسكن دارد و همسايه ي سايه هاست
بايد كفش ها را بكنم
پا برهنه روي چمن خيس راه برم , يك بسته پفك از مغازه ي حسن آقا يواشكي كش برم
و وعده ي ديدارهاي پنهاني دخترانه را تجربه كنم كه بي پيرايه و لخت است
هنوز موهاي عروسك ها شانه مي خواهد !
هنوز جعبه مداد رنگي ها تراش تيز لازم دارد
هنوز معلم كلاس نمره ي بيست مي خواهد
هنوز صبح ها زمستاني است و كاسه لعابي شير روي بخاري نفتي سر ميرود
هنوز جاي من شهر كوچكم تفرش است كه كوهاي بسيارش صميمي و امن است
هنوز دلخوشيم دفتر بزرگ كاهي با جعبه پاستل گچي در كنار حياط پدري زير كاج نقره اي مسكن دارد كه با شاه پريون خويشي مي خوابد و با اسب سفيد پادشاه صبح را آغاز مي كند
هنوز به گوشواره هاي گيلاس , تعلق دارم
و پر طاووس كنار آينه
هنوز ابله و ترسيده , همونجا ايستاده بود و بر و بر نگاهم مي كرد !ا
شك ندارم , خودم بودم !
ولي همچون هميشه در آبگينه بودم , گاهي بين نگاه مردم !

ولي خود واقعيم بودم , بد قواره و زشت
وحشتزده و تنها
درك كردم واقعيت وجودمن هنوز اون بود ! هنوز هيچ رشد و تحولي در من نديده و به باور خود نرسيده !
چه حزن عميقي ! هنوز وحشتزده و تنها
نمي دونه اقتدار چيه و منتظره يكي از راه برسه و دعواش كنه
يكي به يادش بياره , نادونه !
من ! هنوز هم چهارده ساله و تنهام . خودم نمي فهميدم اما دارم مي فهمم
در واقع هرگز خودم نيستم كه : هنوز چهارده ساله هستم
او هنوز بدقواره و زشت و بد خط و بي سواد است
و هنوز از سايه خودش مي ترسه
تازه فهميدم چرا تنها موندم !
براي خودم دنبال چيزي مي گيردم كه به سن او نمي خوره و ازش همچنان مي ترسه
در نتيجه كسي رو به خونه راه نميده

و من همچنان
بدقواره و زشت , بدخطم كه در تنهايي مسكن دارد و همسايه ي سايه هاست
بايد كفش ها را بكنم
پا برهنه روي چمن خيس راه برم , يك بسته پفك از مغازه ي حسن آقا يواشكي كش برم
و وعده ي ديدارهاي پنهاني دخترانه را تجربه كنم كه بي پيرايه و لخت است
هنوز موهاي عروسك ها شانه مي خواهد !
هنوز جعبه مداد رنگي ها تراش تيز لازم دارد
هنوز معلم كلاس نمره ي بيست مي خواهد
هنوز صبح ها زمستاني است و كاسه لعابي شير روي بخاري نفتي سر ميرود
هنوز جاي من شهر كوچكم تفرش است كه كوهاي بسيارش صميمي و امن است
هنوز دلخوشيم دفتر بزرگ كاهي با جعبه پاستل گچي در كنار حياط پدري زير كاج نقره اي مسكن دارد كه با شاه پريون خويشي مي خوابد و با اسب سفيد پادشاه صبح را آغاز مي كند
هنوز به گوشواره هاي گيلاس , تعلق دارم
و پر طاووس كنار آينه