۱۳۸۵ خرداد ۶, شنبه

مرزها


يه وقت هايي هست كه حسابي وقته
يه جور مرز
مرز تاريكي و روشني ! 
يا مرز عشق و نفرت مثل خادم تا خائن
يك موج عظيم در حال تبديل و تحول ! 
گرفتن جاي روشني، توسط تاريكي
هنگام غروب و بازگشت نور به جاي تاريكي
و چون اين مغرب ها و مشرق ها در گيتي بسيارند ما هر لحظه در مرزي پر اقتدار ايستاديم،  
 تنها در ميان مرزهاست كه مي شه بپريم !
نترس تك كار نمي كنم الان مي‌گم، مي‌شه از غم به شادي پريد يا از حزن به اميد . 
باور كن پتانسيلش در زمان موجوده !
مي‌شه از موندن به رفتن پريد
اما چون نمي پريم،  ساعت غروب دلتنگ كننده است . 
ضايع و بي ربطه ! 
واي از مرز جمعه غروب كه تلخ ترين تلخه ! 
اما مي تونه همون با شيريني جاش عوض بشه .
 كافيه يكي به تصوير اضافه يا كم بشه
كافي اراده كنيم، ببينيم لحظه عبور رو و آماده ي پريدن باشيم
قصد قوي مي خواد مثل شب كنكور . 
مطمئن باش جهان زير و رو مي‌شه، كافيه بگي :« كن فيكون » 
بيا از مرز ها با خنده و رقص بگذريم
همين حالا
در كمين مرز سپيده
به انتظار نشستم
 

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...