۱۳۸۵ خرداد ۸, دوشنبه

هیس




تا حالا شده دلت بخواد چیزی بگی ولی پیداش نکنی ؟
یعنی گم که نشده،  طول موجم دری وری شده
فکر کنم هنگ کرده باشم ؟
 چرا که نه ؟
نمی دونم شاید هم واقعا حرفی برای گفتن نباشه و فقط من میل گفتن دارم ؟
مثل مواقعی که باید چیزی بگی ولی حرفی برای گفتن نداری
یا نباید بگی، عوضش یه عالمه حرف های گفتنی داری
بقول روباهه : همیشه یه پای بساط , لنگه !
شاید ذهنم طبق عادت می خواد وراجی کنه،  اما
دیگری من به سکوت یا شناوری در خلاء احتیاج داره ؟
بدبختی ! 
خودمون رو هم نمی شناسیم، دنبال معنای بودن می گردیم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...