۱۳۸۵ خرداد ۸, دوشنبه

هیس




تا حالا شده دلت بخواد چیزی بگی ولی پیداش نکنی ؟
یعنی گم که نشده،  طول موجم دری وری شده
فکر کنم هنگ کرده باشم ؟
 چرا که نه ؟
نمی دونم شاید هم واقعا حرفی برای گفتن نباشه و فقط من میل گفتن دارم ؟
مثل مواقعی که باید چیزی بگی ولی حرفی برای گفتن نداری
یا نباید بگی، عوضش یه عالمه حرف های گفتنی داری
بقول روباهه : همیشه یه پای بساط , لنگه !
شاید ذهنم طبق عادت می خواد وراجی کنه،  اما
دیگری من به سکوت یا شناوری در خلاء احتیاج داره ؟
بدبختی ! 
خودمون رو هم نمی شناسیم، دنبال معنای بودن می گردیم

یکی می‌مرد ز درد بی نوایی

    پیدا نیست چی در آب دیار کفر ریختن که بچه‌ها وقتی یک مدت می‌مانند چپ می‌کنند؟!   یعنی از وقتی رفت منتظر بودم شبانه روز در بار و این جور ج...