« زینب خانم عدس پلوی خوشمزهای درست کرده. » دستت را بشور. »
نگاه متحیرش به آینهی بزرگ دستشویی میخکوب شده بود. « چرا اینجام! با این همه اختلاف سنی از من چی میخواد؟ من چی میخوام؟»
« زینب کار داشت رفت. میز را چید ولی باید خودت غذا را بکشی» این خانهی بزرگ با پنجرههای قدی رو به حیاطی وسیع، تاریخچهی کهنهای از زندگی را میگفت.
خانهای در ولنجک که تنها ساکنش مردی حدود شصت سال با موهایی کم پشت بود. « من اینجا دنبال چه میگردم؟ »
چای خوش عطر بعد از غذا حسابی دلچسب بود. مجید خان با کنترل تلوزیون بازی میکرد. کانالهای خوش رنگ و لعاب ایتالیایی پش هم ورق میخورد. به مرز وصف العیش نصف العیش رسیده بود. میز مفصلی چیده شده بود. میوههای نوبر و ظرف پر از آجیل. که او را بهیاد ایام قدیم و زمان پدر میانداخت. شرکت معتبر مجید خان و برادرنش زمان حیات پدر مستاجر او بودند. از آن خانوادههای اصیل قدیمی ، پر و پیمان.
« از همون وقت که تازه دختر جوانی میشدی چشمم دنبالت بود. »
رعنا کنترل را از او گرفت. خودش را سرگرم کرد. دلش نمیخواست آنجا بماند. اما جاذبهی مردی با سی سال اختلاف سنی برای زن جوان تازه متارکه کردهای که اعتماد به نفسش به زیر صفر رسیده بود ، علامت سوالی بزرگ برای هر دوی آنها بود.
مرد هم نمی دانست رعنا چه در او پیدا کرده؟ زن جوان سی سالهای که نیاز مادی نداشت و از زیبایی پر بهره بود.
کبوتری محکم به شیشه اتاق خورد. رعنا به سمت پنجره رفت. کمی گیج شده بود، با آمدن رعنا دوباره پر کشید.
مجید خان با دستگاه فشار از اتاق خواب برگشت. « انگارعدس پلو زیادی چرب بود.» رعنا با نگاهی پر حیرت به کیسهی داروهایی که در دست داشت . « همهی اینها را میخورید؟ »
مجید خان خندید.« سن که میره بالا باید مراقب سلامتی بود. این یکی دستگاه کنترل قند و دیگری برای چربیست. همه را خودم از فرانسه آوردم.
ماشین در اتوبان مدرس به سمت جنوب میان ترافیک عصرگاهی آهسته به پیش میرفت. ترانهای با صدای جریلویس پخش میشد. نگاه ماتش به برف پاک کن چسبیده بود. سیگاری آتش زد و آینه را به سمت خودش چرخواند. « چیه این مجید خان برای من ارزش این آمد و رفت را داره؟ » یاد مادرش افتاد. پکی محکمتر به سیگار زد. حس اسارت در خانهی پدری و کنترلهای بیربط او... « کاش پدر هنوز زنده بود.»
--------------------
هنوز چای صبحگاهی را تمام نکرده و همراه عطر عود در اتاق شناور بود، و امیر آرام میخواند. تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت.
« سلام. خوبم، شما خوب هستید؟ » صدا آنسوی خط اخباری گفت. هر لحظه گونههایش سرخ تر میشد. سیگاری آتش زد. با عجله مکالمه را ختم کرد و به قصد خانهی مادر راهی طبقهی سوم شد.
« سلام. خوبم، شما خوب هستید؟ » صدا آنسوی خط اخباری گفت. هر لحظه گونههایش سرخ تر میشد. سیگاری آتش زد. با عجله مکالمه را ختم کرد و به قصد خانهی مادر راهی طبقهی سوم شد.
« برای چه به مجید خان تلفن کردی؟ » همانطور که نگاه از آینهی میز آرایش بر نمیداشت پوز خندی زد. « زودتر باید اینکار را میکردم. » رعنا با خشم دسته کلید را پرت کرد گوشهی اتاق. بدنش میلرزید. « زیاده روی کردی. تا ابد می تونی به زندگی من دخالت کنی؟» برادرش وارد اتاق شد.
« چه خبره ــــــــــــ» هنوزنگاه پر از غیضش به مادربود « خانوم زنگ زده به مهندس که:
- چرا میخواهی با رعنا ازدواج کنی؟ تو سن پدرشی. یک جیغ بنفش سرت بکشه، سکته کردی مردی. تو باید با یکی مثل من ازدواج کنی .
رعنا تازه متوجه شده بود چرا میخواست همسر مجید خان بشه، برای فرار از همهی پشت سر، از این خونه. از این مادر که همیشهی همیشه راهی جز فرار برایش باقی نگذاشته بود.
مردی مقتدر میخواست که هم همسر باشد، هم پدر و او را چنان در آغوش بگیرد که حتا مادر هم دستش به او نرسد.