۱۳۹۸ مرداد ۲۸, دوشنبه

خیلی دور خیلی دیر




بچه‌ها همه چیز را باور می‌کنند، از دختر شاه پریان تا معجزات ستارگان، همایی که بر شانه می نشیند و بخت آدم‌ها را نیکو می‌کنند ... هر چه که بشنوند ساده و قابل پذیرش می‌شود.
در بچگی از تاریکی شب می‌ترسیدم، از سر بریده امام حسین تا فرق شکافته‌ی علی. خذایی که در آسمان مسکن داشت و گاه دمپایی ابری‌اش می‌افتاد پایین. و هر آن‌چه که در کارتون‌های تی‌وی بود مرا با خود ساعت‌ها و گاه ماه‌ها سرپا نگاه می داشت.
  بی‌بی می‌گفت: اگر آخوند سیدی در خیابان دیدی، به او سلام کن. امام زمان گاهی سر راهت می‌آد تا امتحان شوی. یا چهل سحرگاه دم در را آب و جارو می‌کرد، تا در روز چهلم خضر به دیدارش بیاید. 
    حتا مادر گفته بود، هرموقع گوشت صدای سوت شنیدی صلواه بفرست یا الله و اکبر بگو. حتا باور داشتم اگر دروغ بگویم ، شب وقتی در خوابم شیطان بر سرم جیش خواهد کرد.
   ذره ذره بزرگ می‌شدم و شاید در بند جن و پری نمانده بودم، اما هنوز احمق و ساده لوح بودم. به راحتی فریب می‌خوردم. پس از هر ستمی که بر من روا می‌شد، به انتظار عقوبت ستمگر دلم آرام می‌گرفت.
 یا بی حد و اندازه خوبی می‌کردم و باور داشتم ، خدا شاهد است.
خلاصه که همیشه برای حفظ خودم برابر بلایا به چیزی اعتقاد داشتم. و اگر بلایی سرم می‌آمد. حتا اگر بی‌گناه بودم، باور داشتم، حتما یک‌جایی ، یک طوری خطایی کردم که عقوبتش گریبانم را گرفته و ... همه و همه چون حاضر نبودم لحظه‌ای به عدل خداوند شک کنم.
  یا این‌که چشم‌های خداوند را از روی زندگی‌آم حذف کنم. که برگی بی‌اراده‌اش بر زمین می‌افتاد و هم از رگ گردن به من نزدیک تر بود.
  حالا بعد از نیم قرن، بعد از تمام بلایای که برسرم آمد و بی‌عقوبت ماند. پس از هزاران عبادات و معنوی بازی من هستم و برهنگی باور.
 از قرار دارم بزرگ می‌شوم، ومنتظر هیچ امداد غیبی نیستم زیرا انتظاراتم کوچه‌ای بن بست بوده.
منجی از راه نیامد و ظالم ظالم‌تر شد. و آنقدر ترسیده شدم که جرات ندارم حتا پار از در به بیرون گذارم.
تمام سال‌ها سعی نکردم مراقب خودم باشم، عاقل شوم، هر که از راه رسید و هر چه گفت، یله دادم به جانبش. بس‌که ساده دل بودم، یا بی‌دست و پا و خنگ. 
   حق زندگی را به هزار نام از من گرفتند و گفتم، حتما حکمتی درش بوده. قسمت بود، امتحان الهی‌ست،  خدا چنین اراده فرمود و ... یا به قول دون خوان، یا مولانا و ... فلان و فلان باید ترک عادت می‌کردم یا کاری نمی‌کردم و اجازه می دادم، زندگی به اموراتم رسیدگی کند. انزوا هم که خودش حکمتی بس الهی بود.
حالا در این سن و سال کجا بروم؟ چه بکنم؟ به جز آرزوی مرگ؟ که همه چیز بسیار دیر شده



صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...