آرامش بخشتر از صدای کتری، پشت پنجرهای که پاییز بسترش را زیر برگ های زرد درختها پهن کرده ، لیوانی چای تازه دم و قلم و دفتر لم داده روی میز وجود داره؟
چرا عمری صرف بیچارگی خودم کردم برای جستن آرامش؟ آرامشی که با وجود بچهها حتا در ذهن محال میشود!
گاهی فکر میکنم، چه خوب بود مونسی داشتم فقط در حد پرسیدن:
به مطبخ میرم، چای میخوری؟ شاید صرف شنیدن صدای خودم به واسطهی پرسشی ساده. بلافاصله وحشت از تضادها خیال را از سرم پس میزند.
به مطبخ میروم فقط برای کشیدن سیگاری، در همراهی با سوت کتری.
