۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

کرمت نشت؟



حتا برای عبور از پل صراط هم، دور برگردانی هست
این‌که دیگه با فیل کش خودش حل می‌شه و زبون مام که طبق قول اخیر هم‌چنان
بسته و لال می‌مونه
انگشت که حکم شرعی جداگانه‌ای داره
ماکه می‌نویسیم. خب این‌طوری یعنی چی؟
یاد ایام دفاع مقدس و مزاح‌های اندرون پناه‌گاه افتادم
شهردار لرستان عوض می‌شه و برای خودشیرینی روز اول یه سری آقای پاکی‌ می‌فرسته جبهه
روز اول همگی به اسارت بعثی‌ها درمی‌آن
در یک گزارش‌های رادیویی که مرسوم بود از عراق پخش می‌شد
میکروفون می‌رسه دست یکی از ایی لُرهای آقای پاکی
می‌گه:
مه می‌خوام از ایی " مشتی شردار" یه چی بپرسم.
خب جناب شهردار
ما رو گرفتن.
کرمت نشت؟
مام که می‌نویسیم
کرمت نشت؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

چه در الست چه این‌جا





وقتایی که خیلی خسته و سرخورده می‌شم و ازت امید می‌برم
همون وقتا که انگاری پشتت رو کردی به عالم و آدم انگار نه انگار تو آفریدی
اون‌موقع‌ها که هر چی صدات می‌کنم بدتر از مرحوم پدر خودت رومی‌زنی به کوچه علی چپ
یا مثل شبایی که می‌دونم داری می‌شنوی و خودت رو زدی به ، من کرم نمی‌شنوم
همه اون شبا و بد تر از همه شب‌های سیاه
یه چیزی نمی ذاره ازت امید بردارم
نمی دونم تو می‌خوای بهمون بقبولونی که در الست دیدیمت و باورت کردیم
یا من اصرار دارم به خودم تلقیین کنم که شما رو دیدیم و چه بسا سر بند، چهارتا فالوده هم خورده باشیم
و یا جناغی هم............. اوه. سه شد......؟
ای آدم بی‌ظرفیت.
منظورم از سر بند و اینا با جبرئیل بود
خلاصه که باز منو آوردی لب ورطة خدایا قربونت برم و وابستگی به شما و اینا که............؟
ها؟
شوخی ت گرفته؟
خب چرا هی ولم می‌کنی تو آسمون که بگیریم؟
از دختر پسرلی زمینی فقط همینا رو یادگرفتی؟ هی قهر و هی آشتی ؟
نمی دونی عرضه چنگ انداختن به ریسمان های شما رو پیدا نکردیم؟
خلاصه که باید برم بخوابم و کلی خوابم می‌آد.
ولی از ذوق نمی‌دونم اتاق‌خوابم کجاست

شبت بخیر خدا جون. چه در الست چه این‌جا



ما می‌نویسیم حتا اگر بی عکس « دکتر آرش جنابیان »





وقتی امروز از آتش الست می‌گفتم
از وقایع این سال‌های گذشته
از باورم به شما که مدت‌هاست، نم کشیده
ته دلم از خودم پرسیدم، از شما هنوز چند تا ستاره دارم؟
دیدم اوه ه ه ه بگیر برو بالا
نه از برج، نمرود که از نمایة معجزات
نمی دونم باید ذوق کنم یا ملق بزنم ولی بهترین کاری که همیشه خوب بلد بودم
همین سجدة شکر است و بس
پریا امشب کلی آزمایش داشت برای عمل
باور می‌کنی، همه چیز طبیعی بود؟
این که دکتر جنابیان در حد معجزه بود
یک حساب
ولی همین سه ماه پیش این اعداد دوباره رفته بود بالا
انقدر که منو به هول و ولا انداخت که پس چی شد این معجزات؟
خب تو باشی باز می‌تونی پشت به خدا بشینی و به‌جای جواب بهش بگی: نوچ

به دکتر آرش جنابیان هم نگی: دمت گرم؟
نه
نوچ
ولی نمی‌شه
ما بدون این معجزات و بیماری‌ها زندگی کنیم. عبادتت هم بکنیم؟
گلی هم‌چنان از سر وکولت بره بالا. 

بی‌این‌که انرژی‌های حیاتی‌ش رو بریزه به درد و نگرانی؟
نمی‌شه این همه درد نیاد که تو مجبور نشی، ورژن به ورژن معجزه ارائه کنی؟
می‌شه؟
یه خورده فکر کن.
تا می‌آم سجدة شکرت کنم
یه نخود فکر کن



حتما هست



بعضی آدم‌ها تا وقتی دیده نشدند و فقط حرف و صوت‌ند
وقت دیدار
غافل‌گیرم می‌کنند
برخی دیگر هم به قدری خود واقعی‌ که هنگام دیدار کم مونده بری جلو و بغلش کنی
انگار هزار ساله می‌شناسی‌ش
همونی که بود.
بی کم و کاست
بعد تو حتما، حتما اجازه داری اگر در بلاگر حق نداری بگی،‌اما به خودت بگی:
این آدم خوب است.
بی‌ کم و کاست همانی که هست
می‌دونی چه‌قدر وقته یه آدم واقعی ندیدم که به نوعی شگفت‌زده ام نکرده باشه
البته این هم خالی از شگفت زدگی که هیچ ، خودش نوعی رئال جادویی به حساب می‌آد
بعد باور می‌کنی هنوز ......... نه انگار می‌شه به فردا اعتماد کرد
به چشم آدم‌ها نگاه کرد
کمی آهسته تر راه رافت
کمی دل به دریا زد و فردا و پس فردا و دیگر روزها رو باور کرد
وقتی دنبال خوب می‌گردی، ممکنه مزخرفات هم خوب ببینی
وقتی دنبال چیزی نیستی و فقط نگاه می‌کنی، شانس این‌که یک خوب اون میونه ببینی
حتما هست


خود سانسوری




به میمنت و مبارکی، خیر و خوش و سلامتی
بلاگر هم فیلتر شد
یعنی دیگه ما چیزی نگیم
باشه حالا که این‌طوره اگه دیگه چیزی گفتم
همه شما شاهد، آه.... آه .... این از زبان، من
ببینیم کی حرف می‌زنه؟
ما که یه عمره با خود سانسوری بزرگ شدیم و اتفاقی نیفتاد
این‌جام خودمون ، خودمون رو سانسور می‌کنیم ببینیم
دل کی‌ها خنک می‌شه؟
خدا رو چه دیدی؟
شاید نصفی از مشکلات ممکلکتی حل شد
دست کم نگیر دنیا رو به این سادگی‌ها نیست که تو فکر می‌کنی
امروز از یک نازنینی یک عالم کتاب مسعود بهنود هدیه گرفتم
شاید وقتش شده مدتی فقط بخونم؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

یک خبرهایی هست





عطرافشان، محبوب شب تابستون و
قدیما
وقتی توی ایوون می‌نشستیم ، عطر محبوب شب‌ها و
صدای داستان‌های جانی‌دارل با هم یکی می‌شد
از روی بوم ما می‌رفت به خونة همسایه بغلی سُر می‌خورد
امسال خیلی زود
گل‌دان‌ها پر محبوب شب شده
یعنی تو می‌گی، خبری شده؟
وای
انگاری قلبم ریخت تو حوض، لاجوردی که
ماه
درش
موهاش رو شونه می‌زنه و من
مات و متحیر به این که
همین‌جوری ..................... که نمی‌شه
بالاخره بابای خدا کی بوده؟
اونی که خدا رو درست کرد کی ؟
لابد یه خدای دیگه‌ای هم بوده که......... نمی‌شد همین‌طوری
هلوپی خدای واحد قبول می‌شد
انقدر می‌شمردم تا سرم باد می‌کرد و همون‌جا زیر پشه‌بند خوابم می‌برد
شب هم خواب می‌دیدم که شیطون داشت منو می‌برد
اما همة این‌ها جهان جای بزرگ و بسیار خوبی بود
که مهربانی درش ارزش بود
امن بود چون، پدر داشت، مادر بود، بی‌بی‌جهان و دایی جان‌ها بودند
تازه
دایی جان‌محمد،
شلوار پیلی‌ دار می‌پوشید.
موهاش رو کُرنلی می‌زد، بارانی‌های بلند و قشنگ داشت
همیشه هم منگوله‌های موهاش از بریانتین براق می‌زد
دایی‌جان حشمت،
کمتر قر می داد
به‌جاش فیروز و فریدالاطرش گوش می‌داد
و بی‌بی‌هم این میانه
منو فریب می‌داد


پا برهنه بریم؟






یه عمری از کوچه پس کوچه‌ها رفت و آمد کردیم که یه وقتی خدایی نکرده، به
روح مرحوم حضرت پدر خط بیفته
نه حالا. بخصوص زمان حیات ایشان. انقدر بس که، بی چادر
ما را به تفرش نمی‌برد
منم
خودم رو پشت ماشین به‌خواب می‌زدم و چادر را می‌کشیدیم روی سر دختر، اشرف‌الحجاج
سعی می‌کردم شب‌ها از باغ پدری در بیام و شهر را ببینم
نه لوسی و بی‌بند و باری
نمی‌فهمیدم چرا؟
مگه لباس همیشگی‌م ایراد داشت؟
بعدها هم که حضرت پدر به دیدار دوست شتافت، ما موندیم و نام محترم حضرت پدر
به‌جایی که بچگی کنیم، رفتیم ادارات و سازمان‌ها رو شناسایی کردیم و هم‌چنان پاسدار نام، حرم پدر بودیم
حالا این پدرکه روحش شاد باشه، سی سال رفته و ما باید الان به‌فکر تست fastfood یا پیاده نیمه شب زیر باران
یا رفتن به محلة تولد و گشتن دنبال حقیقتم
حتا خندیدن به سفر با سواری و هم سفران ناشناس
یا سفر با قطار به مشهد و دشت شقایق‌ها
و همة چیزهایی که الان یادم نیست و نکردم و این‌روزها انجام می دم
شاید یک روزم رفتم، تاب سواری
خدا رو چه دیدی؟
مهم اینه روح‌م هنوز با همة این‌ها لذت می‌بره
و حسش عوض می‌شه
نمی دونم شاید هم این‌طوری بهتر باشه.
تند و تند بزرگی کردیم که حالا بچگی کنیم
و
حوصله‌مون به سمت پیری نکشه؟
بگم: روحش شاد؟
معلومه که شاد
از شادم شادتر که این پدر حرف نداشت

چتر ها را بستیم و رفتیم زیر بارون





دیشب هم شبی بود
به‌قدری خسته بودم که به گزارش نرسید
بالاخره ساعت ده شب زدم زیر بارون
قدم زنان آرامش بهار طی می‌شد و گذاشته بودم دنبال ، سایه‌ام که از
چراغ‌های نارنجی
در می‌آومد و من و دنبال خودش می‌کشید
نمه بارون خوبی بود
البته باد هم بود ، باد و بارون و ذهنم رو مقابل
قدم‌هام می دیدم
از خودم جلوتر می‌رفت
باید اول اون خفه می‌شد، گرنه بعید نبود سر از محلة بد ابلیس در بیلرم
آی منه بیچاره و حیوونی و همه چیم با هم زده بود بیرون
وقتی متوجه خفه‌خونش شدم که رسیده بودم به ابتدای صندلی‌های
انتهای بهار شمالی که بین بوته‌های بزرگ امین الدوله و رونده پهلو گرفتند
گشتم و پیش از رسیدن به پارک انتهای خیابان که خانة عکس رو در خودش نگه‌داری می کنه
یکی از نیمکت ها رو انتخاب کردم.
یکساعتی اون‌جا با آسمون و درخت‌ها و ماشین های عبوری که
بارون رو روی آسفالت بهم می پاشید
گذشت. رهگذرانی که برمی‌گشتن و نگاه می‌کردن که یازده شب طرف، چت کرده؟
تا این‌که
به ساعت سیندرلا برگشتم.
از هزار شروع کردم
999
998
007
بالاخره روی 930 رضایت به بازگشت دادم
تکنیک خوبی بود.
خیلی حالم رو تغییر داد
به این می‌گن رسیدن به سطح آلفا
که از صد به صفر جواب می ده

یه ذره انرژی مثبت




خوبم
فقط خسته‌ام.
آدم خسته‌ هم انرژی برای هیچ نداره
از صبح درگیر شهرداری بازی و اینا و ........... در نتیجه
یه چرخم پنچره
گفتم نگران می‌شید
ولی چه خوبه که آدم یه کسانی رو داشته باشه
و گاهی حتا یک نفر
باور کن به یک نفرم راضی هستم
چه خوبه که جمعی به آدم فکر کنند
نگران و پیگیرش بشند
خدایا بابت همه این خوبی‌ها
مرسی
خوبم
اگه یکی یه ذره انرژی مثبت برام بفرستید
حتما
جمع می‌شم


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

از کوزه همان تراود که ................





همین‌طور برای خودم داشتم می‌گفتم که:
آره وقتی تعادل آدم بهم می‌خوره، سه آفرینی می‌کنه
بهتره از صحنه حذف بشه، بره یه جا تا به تعادل نسبی برسه و برگرده
مثل موقعی که وسط جنگی و خسته شدی هم خودت رو به خطر انداختی هم نیروهای وابسته
یا وقتی توی جاده خوابت گرفته و بهتره بزنی شونه خاکی و یه ذره بخوابی
وگرنه اون جلو حادثه منتظره توست
برای همین رفتم شمال تا کمی آروم بشم، یه چرت در شونه خاکی جاده زده باشم
در نهایت متعجب گفت:

 چه خوبه که تو می‌تونی.....................
یادم افتاد یه وقت منم همین بودم
از وجود خودم آگاه نبودم و بیرون را می‌دیدم و در نتیجه نیاز به تغییر در وضعیت موجود را بلد نبودم
و دور خودم می‌چرخیدم و از غیر کمک می‌خواستم، که معمولا بهترین گزینه برای رهایی از شرایط موجود، فرار بود
فرار می‌کردم در حالی‌که جهنم در کولة پشتم بود. در من
جایی بیرون از من نبود
منم به وجود خودم واقف نبودم
به این که می‌شه نگاهش کرد، لحظه به لحظه اش را آنالایز کرد
زخم هاش رو شناخت و درمان کرد
و ............... هر محبتی که لازم داره را از ش دریغ نکنیم
وقتی در این مسیر قدم برمی داریم که خودمون رو ببینیم
بهش فکر کنیم و دنبال درمانش بگردیم
نه که به اسم زندگی وا بدم که
اه از این زندگی، خسته کنندة ملال آور



از عشق تا ازدواج



کانال فارسی 1 با همه مزایا؛ یک بدی داره که همین‌حالا درس بزرگی بهم داد
این‌که
مثلا: بیست روز به چهارتا کلیپ بند می‌کنه و مثل زنی که کارش گیره و یک چیزی می‌خواد
را به راه می‌ره و می‌آد
اولی و دومی ، ای خوبه و می‌شنوی
ولی از اون به بعد که دفعات میره بالا به محض شروع کلیپ‌ها فشارم می‌ره بالا
ذهنم می‌خواد از این تکرار و یکنواختی بزنه از مغزم بیرون یا برعکس
یعنی موزیک های دیگری هم که دوست دارم و مدتی می‌بینم ، می‌شنوم،‌بعد از تکرار خسته کننده می‌شه
و ذهنم ایگنور می‌کنه، بلافاصله برای رد کردن اقدام می‌کنم
فکر کن همة زندگی همین‌طور یک نواخت می‌شه؟
یا عشق چی؟
اون هم در آغاز زیبا و خواستنی‌ست
با تکرار و تکرار عادی می‌شه و از عاشقی در نمی‌آد؟
اگر وسطش دعوا بشه، دلخوری .......... اینام که پیش بیاد
باز عشق می‌مونه؟
چطور می‌شه عشق اساس ازدواج بشه؟



آذر دخت اعظم زنگنه