۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

بکارت، محض



یکی از قدیمی‌ترین رفقای به‌جای مانده از دیروز، زهرا
هربار که تماس می‌گیره، ترجیح می دم از خجالت تلفن را جواب ندم
حالا چرا باید سنگینی این خجالت را من حمل کنم؟

ما بودیم و بچگی و خانه‌ای روبروی خانة ما
منزل خانوادة سجادی که زن و شوهری هر دو استاد دانشگاه و پیر و این دوخواهررا به فرزندی قبول کرده بودند
مهری و زهرا
بعد از مرگ پدر و مادر در یک سانحة تصادف این دو همراه دو برادر به پرورشگاه سپرده شدند
خانوادة روبرویی مثلا، دخترها را به فرزندی آورده بود ولی عملا از برده‌های فراعنه کم نداشتند
یکی اصلا درس نخوانده بود و مستخدم رسمی یا بهتره بگم بارکش رسمی خانوادة سجادی بود که در سال 1357 و 8 آقا و خانم خانه هر دو جهان را ترک کردند

دیگری هم که درس می‌خوند از سر آی‌کیوی بالای خودش بود. گرنه اون‌جا وقتی برای درس خواندن نبود
یکی از پسرها هم که یه روز برای خودش آقای مهندس و اهل و عیال داشت،‌ معتاد و تو خونه ول می‌زد و صبح تا شب این دو رو کتک می‌زد، خدا بیامرزه‌اش یه روز جسد مونده‌اش را پیدا کردن.

بزرگترین دشمن؛ دختری بود که در ایتالیا تئاتر می‌خواند و اکنون یکی از چهره‌های زن سینمای ایران است
خانم گ.... که سراپا عقده بود هر بار به ایران می‌آمد خون این دو را به شیشه می‌کرد
تمام این عذاب ها را درصحنه‌های انقلاب و جنگ نگه‌دار
صف‌های طویل نفت و نان و سیگار که از پشت پنجره می‌دیدم در سرمای زمستون چطور این دو بچه دیر وقت از صف برمی‌گردن
در حالیکه به سختی داشتند پیت بیست لیتری نفت یا کپسول 11 کیلویی گاز را حمل می‌کردند
در هیر و ویر بکش بکش ارثیه بین بچه‌های خانواده که بخوره تو سرشون و پسرا هم
همگی پزشک بودند از این دو غافل شدند و
تونستیم یواشکی اسم زهرا را در این کلاس‌های نهضت سوادآموزی مسجد الجواد بنویسیم
اراده‌اش حرف نداشت، خیلی سریع تا پنجم ابتدایی را خواند
خانة سجادی‌ها واقع در خیابان بهار به فروش رسید
تکه تکه شدو بین این دو فاصله افتاد
مهری بهیاری خواند و به خواب‌گاه رفت و زری هم مدت‌ها آوارگی تا بالاخره امیر یکی از پسران خانواده یک آپارتمان کوچکی در بیقوله های کرج در اختیارش گذاشت؛ که باز دستش درد نکنه که بین این خواهر برادرا یه نموره انسانیت داره
زهرایی که اینک دیپلم گرفته و کارمند رسمی بهزیستی‌ست
زهرا در" اینک " به آرزوهای " بچگی " رسیده
آرزوهایی که اون وقت‌ها شب‌ها ساعت‌ها در حیاط خانه‌هامان ورق می‌زدیم
همیشه می‌گفت:
می‌شه یه سقفی روی سرم باشه که درش کسی به بردگی‌م نکشه؟
زهرا فوق‌العاده عمل کرد.
داره برای دانشگاه می خونه و هنوز ازدواج نکرده
گاهی به من تلفن می‌کنه و می‌ناله و مجبورم گولش بمالم
می‌گم: زری یادت بیار چه روزگاری بود و تو تنها آرزوت همین بود
در آرزوهای توآقای شوهری جا نداشت.
همیشه از خدا می‌خواستی بتونی حامی، امثال خودت باشی
حالا تویی و یک بهزیستی خانواده که هر یک بی‌تو معلوم نیست چی به سرشون می‌آد
شاید به تجربة‌مادری نیاز نداشتی، تو ذاتا مادری و خروارها عشقی که با خودت آوردی از سر بچه‌های یک مادر زیادی که هیچ لبریز می‌شه.
از پاکی و نجابت و اعتقادش بهتره حرفی نزنم که پاک تر از قلم من است برای گفتن
زهرا دقیقا به آرزوهایی که داشت رسیده، گو این که وقت نکرده ازدواج کنه. منم مجبورم هر بار
ننه من غریبم در بیارم و بگم: حالا منی که هم ازدواج کردم و هم بچه دارم چه تاجی به سرم هست. دل، خوشی داری
حداقل آزادی و برای خودت تصمیم می‌گیری
اما در دل می دونم بهش دروغ می‌گم تا از خدا ناامید نشه
واقعا لازم بود شما زهرا را چنین حیوونی و نازیبا خلق می‌کردی که حتا ندونه عشق یا لمس و آغوش بی‌دغدغه چیست؟ حتا دریغ از آغوش مادر؟
این در جهت خدمت به سایر بندگانت بود یا جهت خدمت به خود، زهرا که هم سن من رسیده و از مریم چیزی کم نداره؟
در نتیجه یک درمیون مجبورم تلفن‌ها را جواب ندم تا وادار نشم به دروغی از شما دفاع کنم
نمی‌شد در این دقایق نود یک فکری براش کرد
در سن و سال ما دیگه کسی به همسر زیبا نیازی نداره
اما هر خانه یک فرشته کم داره
نه؟
حضور فرشته‌ها هم لیاقت می‌خواد. منم مجبور می‌شم مثل دیشب بگم:
عزیزم این‌جا بهشتی برای سکونتت نداره
صبر کن تا به بهشت برگردی باز

لورل و هاردی




این‌ها یادت هست؟
لورل و هاردی
بچگی با اتفاقات سادة این دو
چه حالی می‌کردیمو چه خنده‌هایی که از ته دل می‌آمد
سال‌هاست حتا لحظه‌ای نشده یکی از فیلم‌های این دو مرا پای tv نگه داره
نه چون فیلم‌ها بی‌ارزش شدن
بلکه چون، این فیلم‌ها خود نوعی ملاک، ارزش بودند
ارزش برای درصدخلوص آرامش درون
تو نمی‌تونی با ذهن شلوغ بنشینی و به حرکات این دو که هیچ
به هیچ مزاحی بتونی بخندی
برای من و خیلی‌ها این طوری‌ست
اما دیدن این عکس در اول صبح توانست حرکت محکمی به کانون ادراکم در زمان بده
و برای لحظاتی از دیدنش لذت ببرم و
در خاطرات کودکی ... چیز غلت بزنم
در خاطرات بهشتی مان
یادشان همیشه زرین

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

اسماعیل پسر ایمان



خانم والده كه ازدو سه سالی‌ست ملقب به مقام، حاجيه خانمی شده؛ فردا قراره به یادبود سفر حج قربانی کنه
" اینم بعد از نذری پزان و مولودی، فیس تازة خانم‌های فامیل شده"
هیاهویی به‌پا بود و منم كه به وظیفة دختر بزرگی قاطی این دخترکان نیمه‌ماه روی در خانه مانده جوگیر شده و سر از پا نمی‌شناختم این‌ور و اون‌ور می‌رفتم و اردر صادر می‌کردم Scared 2
و گلی هم هر آن‌چه که می‌خواست و بلد بود کرد.
از شب قبل جهت تدارکات بار و بنديل بستیم و آمدیم منزل حاجیة خانم‌والده و از صبح به سبک تراکتور گازش رو گرفتم که از دختر خوب مامانی،‌ یه وقت عقب نمونمKnitting
خانم والده فکر می‌کنه به جبران گرسنگی و تشنگی اسماعیل یک شبه باید همه محله را برای ابد سیر کنه
از یک ماه پیش‌تر کلی وعده گرفته بود و خودت بخوان از این حدیث مفصل
اما تو بگو گلی کو؟No
بعد از نیم‌ساعت جستجوی منزل خانم والده که به سالن شهرداری گفته ذکی سرکار علیه را در حیاط
و سخت مشغول مراقبه یافتم
خب از اولین لحظه‌ای که گلی از مدار خارج می‌شه تو می‌تونی تایمر دردسر را فعال کنی. و از قرار ساعت‌ها از فعالیتش می‌گذشت
گفتم: گلی.
یک متر پرید. Shocked
خجالت کشیدم:« ببخشید. ترسوندمت. معلومه کجایی؟ »گلی: داشتم می‌مردما. ایی چه جوری صدا زدن بود؟ مگه نمی‌بینی دارم حرف می‌زنم؟
- جونم! اون‌وقت با کی؟ نکنه با دارو درخت؟گلی: نخیرم با ایی گوفسند بیچاره.
نگاهم رفت تا پایین پله‌های ورودی و گوسفندی که انتظار رسومات می‌کشید. جرات نکرده بره نزدیکش، اون‌وقت باهاش گپ می‌زنه؟ : « تو از این‌جا می‌فهمی اون چی می‌گه؟»
- پس چی. نیگا کن.Wink
تو چشاش چقده عشق داره.
تازه‌شم یه گوفسنده هستا که اونم عاشقشه خانوم.
همه‌اش می‌گه گلی منو نیگاه کن. ببین دلت میاد اینا سرم و .... وای ؟
دیدم بهش رو بدم رفتیم تا قابیل چرا هابیل را کشت:
گفتم:« بلند شو بریم خونه. این‌جا سرما می‌خوری. خدا گوسفندان را آفرید برای قربانی شدن»
- وای یعنی گوفسند اصلا گناه نداره؟
عشق نداره؟ Sneaky
بچه که داره؟
په اون بع‌بع‌‌ایی چیه؟
خب این‌همه چیزان داره.
باهاس بمیره که چی بشه اون‌وقت؟ هان؟ اگه ایی بیچاره رو نکشتونی مسلمونی قبول نمی‌شه؟
گفتم: گلی جون عزیزم این سنت پیغمبره. بلا را هم دور می‌کنهگلی: با مردن یه گوفسند طفلی؟
سنت دیگه گیر ندهPhew
از قدیم تر هم بوده. سنت ابراهیم، اسماعیل.گلی: اوه همون کله ببره که خدا به موقع به داد پسرش رسید و بهش گوفسند داد؟
- گلی جون خدا خودش خواسته بود که ابراهیم پسرش رو قربانی کنه. پاشو بریم تو یخ کردم.گلی: چرا خدا باهاس بخواد؟ مگه اسماعیل گناه نداره؟
مثل ایی گوفسند بیچاره. ببین چطوری ترسیده؟
مگه طفلکی نبوده؟ مگه باهاس اسماعیل امتحان می‌داده به‌جای باباش؟
- تو هر سال این موقع که می‌شه می‌خوای تاریخ پدر ایمان را ورق بزنی؟گلی: نخیرم پسر ایمان.Bow Down
باباش که نباهس کله خودش رو می‌برید؟
باهاس کله پسرش رو می‌برید.
حالا اگه شبش شام گشنه پلو باقالی خورده بوده باشه و از اون خواب الکی‌ها بود و خدام گوفسند نمی‌داد چی؟
یعنی راسی راسی کلة‌پسرش رو می‌برید؟Sleeping
که چی بشه؟
- که اطاعت و بندگی‌ش رو به خدا ثابت کنه.
اونم از سر گرسنگی خواب ندیده.
وگرنه خدا براش میش نمی‌فرستادگلی: خب ایی‌که بالاخره یه خدایی هست که هس.
ولی چرا خدا باهاس اسماعیل رو اذیت کنه. Duh
مگه خدا نمی دونه یه بچه کوچولو از ایی چیزا می‌ترسه؟
به او چه که باباش می‌خواست دوست خدا باشه؟
اصلا چرا ایی دوستان خدا همه کله ببر از آب در میان؟
- قربانی سنتی از زمان آدم و هابیل و قابیل بوده تا حالا ربطی هم به ابراهیم و اسماعیل نداشتگلی: کیمیان!!!!
یه نگاه بهش انداختم شرارت از اعماق نگاهش بیرون می‌زد و لرزیدم. گفتم: بله؟گلی: یعنی تو می‌گی خدا اگه گوفسند نمی‌داد اسماعیل تا آخرش می‌موند؟
یعنی اززیر دست باباش فرار نمی‌کرد؟Running Man
یا باباش راس راستی کله پسرش رو می‌برید؟
مثل تو که هی به همه می‌گی یه روز مردم
تو که راس راستی تا آخرش نمردی که بدونی اگه می‌مردی راس راستی چی چی می‌شد؟Angel 2



با پسر شمسی خانم بازی کنم؟




بعد از یک روز کاملا خسته کننده تازه وقت پیدا کردم اندکی که نه دمی،‌با خود خلوت کنم
فکر کنم و به شما برگردم
نمی‌شه انکار کرد که به ارادة من و لوس بازی‌ةآی من بند نیستی و خودت می دونی
چه موقع بهترین زمان برای چیست؟
این‌که نمی ذاری ول بشیم به امون خلق،‌خدا
نه خود ، شما
تمام این مدت می‌دونستم مشکلی نیست و این‌همه لوس بازی درآورده بودم چون
خسته و ذهنم ترسیده بود
همه‌اش می‌دونستم چیزی نیست جز تعبیر خوابی سنگین
نمی‌خوام دوباره مثل قبل آویزونت بشم
هنوز بی‌جنبه‌ام و نمی‌تونم صبوری کنم
بلد نشدم، بدون تو از پس مشکلات زندگی بربیام و تو رو برای خودت بخوام
برای بازگشت به خودم
به خود گمشده‌ام
می‌خوام این را خوب یاد بگیرم
نماز بخونم، روزه بگیرم، صرفا برای خودم.
ظاهرا قبل‌ها هم فکر می‌کردم همه‌اش برای شماست.
ولی نبود
با هم دیدیم که نبود. ازت انتظار و توقع پیدا کرده بودم
و یه نموره شکلت به بادی‌گارد می‌زد
خب من نمی‌خوام شما از پس زندگی من بر بیای
شما هم مته به خشخاش نزن و این امتحانات چارلا پنج‌لایی که قرار بود فقط سالی یک یا دو تا باشه
را از مسیرم جمع کنی
من جایگاه ویژه نمی‌خوام در نتیجه خواست ویژه‌ای هم در مسیرم پیش نیاید
نمی‌خوام دیگه معجزه لازم بشم و شما هم هیچ شوخی حالیت نیست
تا یه‌خورده بهت گیر سه پیچ می‌دیم بدتر از خانم والده برگه‌های آزمون را می‌ریزی روی میز
ما نا اهل حساب شما هم با ما بی‌حساب
منم قدر گلیم خودم فکر و زندگی می‌کنم
شب تا صبح هم آویزون خودت و عرش و محبان و ..... اینا نمی‌شم و سعی می‌کنم
به قدر حیطة خودم زندگی کنم
و تو رو بشناسم
یه ذره هم با پسر شمسی خانم بازی کنم؟

حق مادری، حق زندگی؟




تا به حال به ترس‌هامون فکر کردی؟
امروز پریا باید جواب اسکن هسته‌ای می‌گرفت
الهی شکر که همه بدنش پاک و اثری از کانسر نیست
اما دکترها معتقدند بهتره جراحی انجام بشه.
دوباره برگشتم به زمان کودکی‌هاش و سوالاتی که با منطقش جور نبود
و گلی را پدید آورد.
شخصیت گلی و چونه زدن‌هاش کپی برابر اصلی‌ست که از کودکی پریا به جا مونده
حالا این بچه بزرگ شده.
توی چشمام نگاه می‌کنه، در گوگل می‌گرده، با دکترها چون می‌زنه و می‌پرسه:
چرا وقتی سالمم باید تیغ به جسمم بخوره؟
چرا باید حق مادری رو از دست بدم؟
و من‌که آتیش می‌گیرم. می‌گم: خدا دوستت داشته، حالیت نیست.
نه که این مادری تاج به سر جماعت نسوان زده، ممکنه پریا جا بمونه
اگر زندگی بعدی بود و منم زن بودم یا ازدواج نمی‌کنم یا زن مرد عقیم می‌شم
چون هیچ قدرتی نمی‌تونه ضمانت بده، فردای تولد بچه، پدرش نمی‌ره و مجبور نشم دوباره بی بابا بچه بزرگ کنم
برای کسی که سیره گرسنگی مفهوم نداره.
فقط گرسنه می‌تونه حال گرسنه رو بدونه
خدایا سجدة شکرت هر روزه به من واجب
لطفا این خواست تداوم و جاودانگی را از ما بگیر بلکه به‌جای تولید نسل
به تولید فرهنگ روی آوردیم
فرهنگ یا طرحی که به زندگی بشریت امید بده
فایده داشته باشه
و حداقل حال یکی رو خوب کنه
به امید روزهای بی‌نیاز از معجزه


باش یا نباش؟






انباشته از انرژی منفی و بد نابودی‌ام و متمرکز نیستم کار کنم.
در واقع از وقتی از چلک برگشتم کاری نکردم که به حساب خودم بیاد
از حساب شماها خبر ندارم
ذهنم مغشوش و مشوشه و از کار پرتم می‌کنه. نه تراپی بالکنی جواب می‌ده نه سکوت محض
باید با کسی کل بندازم، حرف بزنم و این همه آیا و چرا و اما را از ذهنم بیرون بریزم
نمی‌دونم شاید هم این وسطا به یه جوابی رسیدم
اما نگاهم چسبیده به اهرمن
به نابودی و تباهی، ویرانی، مرگ، قیامت، اصرار به قیامت و تعجیل در وقوع
وحشتزده‌ام می‌کنه
در فیلم THE MIST کاراکتر زنی بود دگم و خشکه مذهب. با رویت علائم قیامت نوبت حکومت خودش را می‌دید
و باور اطلاعات و در نتیجه دیو درونش نعره می‌کشید، قربانی و خون می‌خواست.
از خودم دور می‌شم، دور و دور تر .
بالا و بالاتر
همان‌جا که زمین یک گرد، کوچک می‌شود و تو در آن جایی برای دیدن حتا خودت نمی‌یابی
بعد احساس می‌کنی، داره می‌ترکه.
از این همه خواست مرگ و پایان، انسان
انسانی که آغازش به ارادةاو بود و پایانش مگر به ارادة او ممکن نمی‌باشد
ولی این تصور که ما معنای زندگی را به مرگ و خشم و نفرت می‌کشانیم زجر آور است و مایة حیرت
این همه تلاش برای پایان، آغازی که او اراده کرد
ما پیرو اوییم یا اهرمن؟
اویی که روزی به هستی گفت: کن فیکون؟ " موجود باش "
ما باشندگانیم یا نفرت اهریمن، یا مخلوق تاریکی؟





۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

بچه فیل تا فیل






تا به‌حال به این فکر کردی؟
من که نه. دروغ چرا؟
ما عادت داریم فقط خود ببینیم. انسان، بشر، اگر راه داد آدم هم ببینیم
اما سایر موجودات مثل باقی ماجرای هستی به ما ربطی نداره و فقط ما هستیم
فکر کن
فیل به اون بزرگی وقتی جنین باشه، چطور ترحم برانگیز و ناز از آب در می‌آد
خب این فیل با اون فیل در هندوستان چه تفاوت داره؟
معلومه ، خیلی. در شکم مادراست و آسیبی به کسی نمی‌رسونه
وقتی می‌آد بیرون و اون هیکل گنده را بهم می‌زنه
می‌شه فیل و شوخی با کسی نداره
چه تشابه عجیبی با اولاد ذکور آدم
دنبال این راه می‌افتیم
ولی با فیل کاری نداریم . چون در خدمت و مصرف ما نیست
وای خدا ما چقدر خودخواهیم
می‌خوای منتظر مرگ قومی ننشینیم؟
معلومه که می‌نشینیم. مهم فقط من هستم و انتخاب من
از دین از زناشویی از زندگی از نفس کشیدن و .................. هر چه راه داد
از همه مهمتر بچة من
خونة من
همسر من
وای خدا این من را از من یکی بگیر که تقش درآمد


شنونده باید عاقل باشه





هنوز در تایلند دختران را قربانی می‌کنند
از گذاشتن عکس معذورم که حالم را به‌قدر کافی بد کرده
اما کسی در بوق کرنا نمی‌گه، آقابیاین ببینید در عصر کیک زرد، هنوز دختران حقیرند و به مذبح می‌روند
اما صبح تا شب از حقوق پایمال شدة زن‌ها می‌گیم
از یاد بردیم که هزار و چقدر سال پیش همین اسلامی که این روزها
نا دوست داشتنی شده و کسی براش سینه نمی‌زنه
خط بطلانی بر زنده بگوری دختران کشید. حقوق عجیب و غریب وضع کرد
که هم اکنون پسران آدم بابتش تاوان می‌دن و سر از زندان‌ها در می‌آرن
از مهریه بگیر تا حق کلفتی ، حق شیر یا هر حرکتی که زن در خونه ازش سر می‌زنه
ولی باز حرف برای گفتن پیدا می‌کنیم
اما کسی به این فکر نمی‌کنه
چی به یک فرهنگ،آئین مذهبی اجازة قتل نفس می‌ده؟
شجاع‌الدین شفا در کتاب تولد دیگر اشاره کرده به یهوه خدایی که عاشق قربانی‌ست
این خدا از کدام خدایانی‌ست؟
خسته شدیم بسکه سر به زمین و آسمان چرخاندیم
تا شما را بیابیم و نیستی
در عصری که از زمین گذشتند و به کهکشان‌ها گیر می دن
باید حتما دختری سر بریده بشه
همه ازخون او بخورند تا قبیله‌ای از بلایای طبیعی و غیر طبیعی حفظ بشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
برای پیش‌گیری از زلزله‌ای که بناست پنج میلیون از جمعیت تهران فقط کم کنه
چی قربانی بدیم تا پیش‌گویی‌های از ما بهترونی درست در بیاد؟
البته اینم ازا ون حرف‌هایی‌ست که جاهالانه می‌شه شنید
یا عاقلانه؟
شنونده باید خودش عاقل باشه
نه؟

عکس بالا ربطی به موضوع مورد نظر نداره و بچه‌ای روسیه
است

آیات الهی همه‌جا را ول کردند و روی پای این بچه می‌آند و می‌رن
تا آی‌کیوی بشریت در هزار و چندین سال پیش مونده، بیشتر از این سهمی نداریم
بشینیم تا گوسالة موسرخ بیاد، یا بلایای هفت گانه‌ای که بشر هزاره ها به شدنش باور و انرژی داده
ما خودمون خودمون را نابود می‌کنیم
همان‌طور که اقوام گذشته کردند
هود، عاد، ثمود.......

حتما اضافه بوده



فکر کن
این دیگه مشکلات شخصی من نیست بگیم توهم زده
از مشکل هم فراتر رفته
حتا تصورش برای ذهن خوب نیست
یعنی ممکنه در این پایتخت هسته‌ای پرور؛ صبح چشم بازی کنی و ببینی
مجسمه‌ای که تا دیشب وسط میدان محله بود
دیگه نیست
و از اونم جالب‌تر نبود مجسمه با تاخیر حالی شهرداری بشه
شهرداری که برای کندن یک درخت باید از هفت پشت رضایت بگیره آدم
به همین سادگی هشت مجسمه نیم تنة مشاهیر ایران از میادین شهر به سرقت رفت
موندم تو این کشور همگی از دم بیدار چطوری‌ست که اتفاقات از این مهمتر نمی‌فته
والله باور کن. می‌تونی شب بخوابی ، صبح بیدار بشی و ببینی
کشف حجاب زورکی شده
اون قدیما بود که شاه یک جمله می‌گفت: کورش آسوده بخواب که ما بیداریم
و کورش پشت به ملت و می‌خوابید
الان دیگه برو تو کار مجسمه‌های به اون عظمت
که شب هست و صبح نیست می‌شه
ببین اگه گذاشتن ما یه صبح با خوش آخلاقی بگیم
صبح بخیر هم محلی
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی؟
تو فکر می‌کنی مجسمه‌ها رو ملخ برده یا یکی که چشم دیدن مفاخر ایران ادب پرور را نداره؟حتا چشم دیدن ستارخان؟
هنوز قیمت میراث فرهنگی پیدا نکرده که بگیم دزدیدن بفروشند؟
یا شاید هم دزدیدن آبش کنند
مهم نیست آب به زمین فرو بره
یا جای دیگه؟
سنگی ها هم حتما ریز ریز شدن نه؟
اصلا ما مجسمه می‌خوایم چکار؟حالا یه اشخاصی یه کارایی کردن
خب به‌ما چه؟
حتما اضافه بوده شهردار جمع‌ش کرده.

به‌جای این ها
پیدا کنید پرتقال فروش را

مناسبات بهشتی



آدم در بهشت آسایش هم دنبال شر می‌گشت
ما که از تخم و ترکة گرامش به حساب می‌آیم
فکر می‌کردم از کدام قسمت دلدادگی یا تعلق خاطر خوشم می‌آد؟
لحظة دیدار؟
لحظة وصل؟
لحظة چی؟
هیچی
پیش از هر لحظه‌ای
لحظات انتظار
نامعلومی
شوق
برای همینه که کسی پیدا نمی‌شه
فکر کن یکی می‌خواد تو مایه‌های رستم که انقدر برام جذاب باشه
هیجان داشته باشه
سخت به‌نظر برسه و .......... اینا
تا بتونه اون لحظات پیش از .... را درک کنم
لمس و با تجربه‌اش به شوق بیایم تا بتونیم
با روشنی و وضوح دنیای نازیبای همیشگی را
زیبا ببینیم
خدایا این عشق که اینهمه معجز داشت، نایاب کردی
اورانیوم رو ریختی تو دست و پا؟
حکمتت رو شکر که فعلا قصد ندارم بعد از زبان درازی‌های صبح امروز
به شما یکی، کوچکترین گیری بدم
ولی یه‌خورده دربارة متریال نایاب عشق فکر کن

لطفا
یه ذره
من دیگه می‌رم شما وقت داشته باشی در فراق خاطر به اندیشه بپردازی
و به عشق بگی: کن فیکون
و بشه

زیر، صفر، انرژی




وقت خستگی که کلی انرژی مصرف شده مود هم افت شدید داره
مثل احوال وقتی از ادارة تدوین برگشتم
دیدم اوه ه ه چه همه ننه من غریبم برای خودم راه انداختم از صبح
با این که روی خط معجزه نفس می‌کشم تا وقت گیر می‌آرم یک فنجون قهوة تلخ می‌خورم به یاد منه بیچاره‌
خب حالا که جمع شدیم گفتیم بگیم
ما خوبیم
شما هم خوب باشید و زندگی همین که سبز و زیبا و جاری‌ست
یعنی خوبه
همین‌که در این هستی پهناور شانس تجربه در زمین به ما روی آورده
زمینی که بهار داره تابستون و پاییز و زمستونش حرف نداره
من انقدر زبونم درازه و از همه چی شاکی و لوس بازی و اینا
وای خسته شدم از حمل خودم در آینة‌برابر
یه کم باید بشینم روی زمین و لمسش کنم
لمس خاک. ایجاد ارتباط با روح زمین
حتما خوب می‌شم
فعلا می‌شه از باغبونی برای خوش اخلاق‌تر شدنم استفاده کنم
می‌رم و خانم که شدم برمی‌گردم
شما ها هم جان من با من پنچر نشید
بالاخره این روزای تلخ شما دستدراز کنید تا من بلند بشم
می‌شه؟
فعلا برم خاک بازی و برگردم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...