۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

نقش خوبان






از قدیم وقتی چیزی را داشتم قدرش رو نمی‌دونستم
اما کافی بود بلایی به سرش بیاد یا ناپدید می‌شد
دیگه مجنون می‌شدم چنان که حکیم و طبیب دارویی جز بازگردان مفقودی نمی‌‌یافتند
در نتیجه همه چیز فقط تا وقتی دوست داشتنی
بود
که
نبود
حالا بسیار نگران هم‌چون آب در زمین فرورفتن این گنجینة ملی‌ام
گفتم عکس‌ها رو بذارم اینجا، بلکه اینام از فردا نبود
از یادمون نره
یه روزایی این شهر مجسمه‌های چند صد کیلویی داشت و
فضایی‌ها به سیم ثانیه مجسمه‌ها را با لیزر جابه‌جا کردند و آب هم از آب تکان نخورد و
یادمان رفت











یاقوت ، سرخ پوش میدان فردوسی





یاقوت زنی که به قدر نیم عمرمن سراپا سرخ پوش ساکن میدان نامرادی‌ها بود
میدان تاریخ و دلاوری‌ها، فردوسی
از بچگی این‌طور شنیدم:
یکی سر قرار کاشته اش
عشقش با او قرار می‌گذاره وبا دیگری ازدواج می‌کنه
دیگری که می‌گفت:
یاقوت عاشق رهی معیری بوده
اما یاقوت هر که و عاشق هر کسی که بوده برای من امروز از پیش بیشتر سمبل عشق‌های اسطوره ای شد

یادگار عهد شباب 

فایل زیر مصاحبة رادیو با یاقوت است
و هم‌چنان سعی بر در پرده‌داری و کتمان راز، محبوب دارد
یاقوت که افسانه شد و روزی هم
دیگر نبود و
کسی نفهمید یاقوت رفت
به این می گن عشق
گزارش‌گر سوال می‌کنه، می‌گن عاشق بودی
می‌گه، نه
می تونست یکباره راز سر به مهر را برملا کنه و آبروی عشق را بر باد سپارد
اما او که پاسدار حرم عشق است
سکوت می‌کنه
می‌خنده
همه
ما را به سخره جهل‌، انسانی می‌گیره
کی می تونه بفهمه چه بر یاقوت گذشته؟
یا چه عشقی در دلش خانه داشته؟
حتا ما را لایق دانستن عشق بزرگش ندانست
و چه خوب فهمید که بشر امروز عشق را نشناسد



.........




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

جلوه‌ای از او




چه کشف مهمی کردم بعد از یه عمر
چی هی الکی پلکی کردن تو مخ‌مون کردن به هر چه نگاه می‌کنید ، جلوه‌ای از اوست؟
پس او چطور نمی‌تونه خودش این را ببینه؟
با چند میلیون سال هی این ور نگاه کنه، اون‌ور نگاه کنه و
باز کسی را جز خودش نبینه؟
یعنی بخواد هم نمی‌تونه کسی را ببینه
به‌قدری وسیع و پخش شده همه‌جا
که به هر چه نگاه می‌کنه
خودش در اوست
در نتیجه نه تنها او دل زده شده از ما
ما هم داریم هم چی به سمت دل زدگی می‌ریم
چون عشق را نمی شناسه
نمی دونه باید بده تا بگیره
هم چنان می‌خواد خدای گونه فقط از ما بگیره
بگیره
و ببینه
و مام بنده وار بدیم و بریم؟
در نتیجه همگی ول معطلیم که از این کانال خبری به ما برسه
طرف هنوز خودش حیرون مونده:
پس چی شد؟ مگه قرار نبود در این احسن الخالقین
جانشین خدا بر زمین
که این همه برای بودنش اراده به خرج دادیم؟ عشق را به تجربه بنشینیم؟
خب عزیز جون شما، نارسیسی. تا وقتی جز خودت چیزی نبینی
حکایت ما و شما و همه همین جوری لنگ در هوا می‌مونه
شما از این بندگان خدا انتظاراتی داری که بخواهند هم راه نمی‌ده
به میل شما راه بریم
شما خودت نتونستی بعد از این همه ایام ما رو به قدر محدود انسانی ببینی و هی زدی کانال حرف حرف، من
چه توقع داری از آدم؟


گدایان تهران و انسان خدا



گدایان تهران روزانه بیش از 50 هزار تومان و ماهیانه یک و نیم میلیون تومان درآمد دارند!!

واقعا که از جهل ما برخی نان‌شان در روغن استوقتی منتظر بلا هستی و به خاطر جلوگیری از بلا به گدا پول می دی،‌راه ورود بلا را به زندگی باز می‌کنیگدایی که با حقارت از تو پول می‌گیره، هم نفی روح الهی‌ش را می‌کنهو هم تو نفی خودتهمیشه محتاج می‌مونیم که یکی بیاد و ما رو از بلایا دور کنهدر آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود. عهد جدید و قدیم باهم.یاهر گاه به موجودیتی اراده می‌کنیم،‌می‌گیم باش و می‌شه. قرآن.می‌گم: سلام. خوبی؟می‌گه: سلام. ای، بد نیستمخب چرا غمیش می‌آی؟ یا خوبی یا بد؟ دیگه بد نیستم کدوم صیغه‌ای‌ست؟طبق قوانین هستی، فیزیک، اختر فیزیک، انرژی کلمه و صوت وقتی تولید می‌شه، در هستی ثبت می‌شهوقتی می‌گی بد نیستم، یعنی قانون اول جهانکه اکنون نیستم.اما با اعلام بد نیستم به بد می‌گی که منتظرش هستیاونم تنوزه کشون به سمتت می‌آدخب ما وقتی بلایای طبیعی و غیر طبیعی را باذهن و واژه به سمت خودمون جذب می‌کنیم، چه کسی قدرت داره جلوی اون رو بگیره؟دعوت شده، با اسم احضارش کردند.یعنی می‌خوای بگی هستی نسبت به ما بی‌تفاوت تر از گدایی‌ستکه درد و بلای تو رو با پول معاوضه و به جون می خره؟واقعا حمایت از تکدی گری، نفی حضور روح الهی در بشر نیست؟آدم باید خودش عاقل باشه



شام آخر، بلاگر




برای برخی سوال شده چرا؟ گودر ریدر تعطیل
یادتون باشه سفر اخیر به چلک باچه طنزی همراه شد
طنز، توهم نیمةگمشده.
هم مجبور شدم دل یه بی‌نوا را بشکنم
هم قلب آدمی خودم شکست که هرگز نمی‌فهمه مگر آدم با آدم فرق داره؟
خب اینم یه بندة خدا، یه مسافر، یک انسان خسته و از راه رسیده
دفعات زیادی پیش اومده در چلک به اتفاق از کسانی پذیرایی کردم که اصلا نمی‌شناختم
و باب انسان دوستی و آوارگی خلق در ناکجا و کسی هم دچار مشکل و توهمی هم نشده
اما مجبور شدم برخلاف قوانین انسانیم برای محافظت از خودم یک انسان را برنجونم
از وقت برگشت با مشاهدة پس لرزه‌ها یادم آمد که؛
بابا تو به قول خانم والده : « بهتره شما اصلا حرف نزنی که فکر نمی‌کنی و مردم رو دچار مشکل می‌شن »
از جایی که لاله مونی هم بلد نیستم پس بهتره عاقلانه بنویسم
و اما از بدو تولد و ورود با زلزله
چنان شوکی بهم داد که عقلم را درجا پراند
خب چیه؟
mr جیانی می تونه از ترس شوک بشه ما نتونیم؟
به علاوه این‌که دو کتاب مجوز نگرفته هم از باب همین خل وضعی و مطالبی‌ست که به خیلی خوش نمی‌آد
مثل انگولک چهارچوب ها و یا تابو جات
شماها که قصد ندارید خدایی نکرده من رو بی‌ربط بفرستید جایی
گلی یک سال آب خنک خورد و هر چه هم بلد نبود از آیات شیطانی و تولد دیگر و .... در ... آموخت
بهتر نیست برای گندم تلخ زیرجولکی رفت و آمد را اختیار کنم؟
به کسی بابت وبلاگ نویسی مدال افتخار نمی دن
به آدم باهوش هم می‌گن،
آدم عاقل و از جایی که آدم خودش باید عاقل باشه
مثل طریقة زندگی‌م ترجیح می‌دم با آدم‌های محدودی مواجه باشم
که حس خطر ندارن



باغ سیب و گلابی




قلب آدما می‌تونه مثل خیلی چیزهای دیگه، خشک بشه و نتونه حتا یک قطره محبت تولید کنه؟
گاهی می‌ترسم که نکنه سیستم آب و روغن قاطی کرده باشه و دیگه نتونم برسم
به خیلی چیزها
به آرزوهای اندک و ساده‌ام
به گلخونه، به مرغداری، به باغ سیب و گلابی
به بوی کاه‌گل و یاد پدری
به عشق
این‌همه براش روزه داشتم
به امید به آرزو
وای خدا فکر کنم
وقتی دارم می‌نویسم امید، آرزو از خودم شرمم می‌آد که
چه پوست کلفتی داره این آدم
مگه بناست تا کی باشی که منتظر امیدشی هنوز؟
خب همین‌که از خودم خجالت می‌کشم به یه‌چیزای این مدلی فکر کنم
نه این که چون خیلی خسته شدم؟
باور کن بعد از این ماجراها باید برم یک‌سال یه‌جا گم و گور و ناشناس زندگی کنم
جایی که خودم به خودم بگم ای‌ول. الان هیچ کس نمی‌دونه تو کجای؟
و چه حس خوبی دارم اون لحظه امن و بی‌دغدغه
شاید هم برم تفرش
اون‌جا آخرشه
آخر حال
نه چیز دیگه



MR جیانی



ای جوووونم
سخنرانی نمی‌کنم
اما خودت درباره‌اش فکر کن
به جای خنده

ایشان جناب،‌ جیانی و از روز تولد خروس به بوده
اما
در ا دوره زمونه‌ای که نمی‌شه روی هیچ چیز حساب کرد
خروس هم تخم می ذاره

بعد از حملة ناجوان‌مردانة جناب‌، اشرف روباه به مرغ‌دانی
و به قتل رساندن همة مرغ‌ها
MR جیانی، چنان شوکه شده که
هر روز تخم می‌ذاره
و روشون می‌شینه
فکر کنم همین روزها تاج‌ش هم بیفته
شایدم نه
مگه تا حالا
دو مرد در جهان باردار نشدند
لابد اونا همین‌جوریا شوک شدن و خودشون یادشون نیست
MR جیانی هم یکی دیگه
ولی حیوونی
چی شده یعنی؟
واقعا سر در نمی‌آرم




معجزات بشری





حتا اگر تمام دنیا ازم انتظار معجزه داشته باشند هم خودم باید عاقل باشم
عقل را خدا داده برای تفکر و تا جایی پیش رفته که اهل تفکر را به دیگران حتا ملائک برتری داده
مام که نه دین‌مون رو از دست کسی برداشتیم و نه زندگی را
در نتیجه خودم می‌دونم سیستم مغزی هنگ کرده و حتا ارور هم نمی ده
اگر یکی کنارت باشه که همتش رابه این که تو رو حتما بکشه
گذاشته باشه می‌شه یه جوری نگه‌ داشت؟
تو باید خودت را از دسترس برداری
از هفته پیش که قرار عمل معلوم شد انواع کانسر به این خونه آمده و رفته
هربار با آزمایشات و .... احتمالات رد شده و این دختر دست بردار نیست
یعنی می شه کسی به جلب توجه و مرگ تا این حد، نیاز داشته باشه ؟
یعنی با اوضاع موجود حتا اگر بیماری هم دست از سرش برداره خودش ول کن نیست
امروز نقطه تازه‌ای کشف کرده که مرا تا مرز جنون می‌بره و مجبور می‌شم نعره بزنم،
دست از سرم بردار
اونی که قراره بمیره منم
نه تو
در نتیجه
تا اطلاع ثانوی همه چیز را تعطیل کردم
کارهای شهرداری فعلا متوقف
تا بتونم ذهنم را در این چند روز دم دستم نگه‌دارم
که این خانم هر لحظه بهش گند بزنه بره
با این حساب اگر بخواد این بازی ادامه داشته باشه، حتا برای عملش بیمارستان
نمی‌رم
باید از این نیاز احمقانه دست برداره
بفهمه خسته شدم و بیماری را رها کنه
شزم نیستم باقی عمرم را هم به توهمات دیگران بدم
اگر نشد مدل خودم زندگی کنم
بذار
مدل خودم بمیرم


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

از شما می‌ترسم یا از جهلم؟






خدایا
شکر
که هنوز
هستی و باورت دارم
حالا این با چه سیخ و سمبه‌ای به ذهنم فرو شده هنوز کشف نکردم
شاید ملاقاتی در الست؟
خانم والده که با صد مکر و ترفند همیشه می‌خواست کنترلم کنه سه کرد
آقای شوهر که داشت هویتم را ازم می‌گرفت و مثل ... چیز ازش می‌ترسیدم
بلیتش باطل شد
بچه‌هامم که هر جا نتونم بکشم می‌ذارم و می‌رم گم می‌شم
از ارشادیون هم انقدر نترسیدیم که حرف به زبان نیاد
اما تو بگو چه مکر و فریبی اندیشیدی که انسان ندیده همیشه ازت می‌ترسه و حساب می‌بره؟
چرا از شما یکی دل کنده نمی‌شه؟
از شما می‌ترسم یا از جهلم؟
معنای مرگ برای من تا دیگران بسیار متفاوت و نمی‌شه بگم از آخر ماجرای شما می‌ترسم
اما دلیل هم نیست که باورت ندارم
فقط فورمت ارتباط‌مون تغییر کرده
با چی تونستی این‌طور به قفل و زنجیرم بکشی که جز شما نبینم و باور نکنم
که هیچ نتونم بی‌شما زندگی کنم؟
این خیلی مهمه. منتظر معجزاتت نیستم، ترجیح می‌دم ایوب‌وار از شما نیاویزم
اما هستی
چکار کردی با من که بدجور در من نشستی و نه ترس نه چیز دیگری ازت جدا نمی‌کنه؟
اما تا وقتی به تو باور دارم، زندگی خوش‌آیند تر است تا بی تو زیستن
اینم یعنی امنیت؟
ترس؟
اتکا؟
جهل؟
چی؟
می‌شه خودت برسونی چه کردی بامن؟
خوبه که هنوز هستی در دنیای من



GOOGLE READER






شکر بالاخره از شر این گوگل ریدر خلاص شدم
نمی‌شه انگشت به بینی نزدیک ببری و همه ببینند
ماییم و یک دل‌خوشی در اینجا گفتن که داشتیم کم کمک به سمت لالی می‌رفتیم
وبلاگ‌های بلاگر یا بهتره بگیم همان گوگل هر لحظه بالا می‌ره و همه می‌توانند
پست ها را بخوانند
اگر بنا باشه این‌جا هم زیر نظر باشم ، بفرمایید به خانة خانم والده برگشتم و حق حیات ندارم
از این بدتر نمی‌شد و قلمم به سوی کوری می‌رفت
هر چه می خواستم بنویسم به یاد ارشادیون می‌افتادم و کسانی که بی‌وقفه پست ها را می‌خوانند
اگه بنا باشه همه‌جای دنیا زیر نظر باشم اصلا نه این دنیا و نه زندگی‌ش را نمی خوایم
از بچگی که زیر نظر شما بودیم و کاری نداشتی جز خط زدن تکالیف و نوشتن اسمم در بد و خوب
مام که ذاتا هر چه می‌گیم و اندیشه می‌کنیم به ذم برخی مورد داره
بهتر نیست نون و ماست خودم را بخورم
همه پست‌ها را نخوانند
اما هر موقع دلم خواست چیزی که سینه را سنگین می‌کنه، بگم این‌جا
حالا که تونستیم با شما به تعادل برسیم
باید نگران نکیر و منکر ریدر و گودر باشیم
سلام آزادی که چه پر بهایی تو
اگر یه روز از این دیار هجرت کنم، فقط باب گفتن خواهد بود نه بودن در نقاط مختلف جغرافیایی انسانی



آذر دخت اعظم زنگنه